گفتار شماره‌ی ۲۷۳/۳_سیری ناپذیری از قدرت

به اشتراک بگذارید
۵
(۴)

مقلدان بی‌بصر، ز شیخ و شاب، تن به تن

گرفته‌اند، خالقی، بقدر فهم خویشتن

برند عالی و دنی، تمام سجده بر وَثَن

من آن نیم که فهمشان، بود، محیط فهم من:

مراست فهم و مشعری، بقدر خویش، لاجرم!

***                                                                                

خدای وهم خویش را نه راکعم، نه ساجدم

محاط فهم خویش را، نه عابدم، نه حامدم

در این عقیده و گمان، نه مفتیم، نه زاهدم

خدای ظاهر از علی، به باطن است، شاهدم

که من صمد ندیده‌ام، به جز عیان از این صنم

 ***                                                                                   

منم خدا که بهر خود، خدائی آفریده‌ام

ز بهر او، ز نفی و سلب، صفاتی برگزیده‌ام

بدین خیال خویش من، وه چه خوش آرمیده‌‌ام

مِهر مُحاط ذهن خود، بجان و دل خریده‌ام

نام صمد نهاده‌ام، بر این بت و چنین صنم…

(به نقل از کتاب دیباچه‌ای بر رهبری، ص۱۸۷)

یادآوری: این شعر ترکیبی از ساخته‌ی مولف، و مرثیه‌ئی از میرزا فتح‌اله قدسی کرمانی، متخلص به “فُؤاد”(۱۳۱۸-۱۲۳۶ه.ش/ ۱۹۳۹-۱۸۵۷م) است.

 

 

 

 

 

_ فصل مشترک همه خودکامگان سلطنتی: سیری ناپذیری از قدرت

کوروش(سلطنت۲۹=۵۳۰-۵۵۹ق.م/زندگی۶۸ =۵۳۰- ۵۹۸ق.م)، برایش تفاوت نمی‌کرد، که مردم مصر، بت پرستانه، گاو_‌ گاو آپیس _ را بپرستند، یا حیوان دیگری، مانند سگ و گربه، و امثال آن را!!؟؟

در بابل مشرکانه، “مردوک” بت بزرگ، و بتچه‌های او را بپرستند، یا نپرستند!!؟؟

در اورشلیم، موحدانه، “یهوه”، خدای یگانه‌ی یهود را، بپرستند، و یا خدایان دیگری را!!؟؟ و در ایران، “اهورا مزدا”_ خدای یکتا_ یا میترا، و آناهیتا، همه را با هم ستایش کنند، و یا هیچکدام را نپرستند!!؟؟ برای کوروش، هیچ‌یک، تفاوتی نمی‌کرد؛ و بنابر مثل، دوغ و دوشاب، برای کوروش یکی بود.

برای کوروش، تنها آنچه که اهمیت داشت، این بود که:

۱)_هر قوم و ملت، باور کند که خدا، یا خدایان آنها، پشتیبان کوروش‌اند، و کوروش فرستاده‌ی آنهاست.

۲)_ همه‌ی این مردم، باجگزار او باشند.

۳)_همه‌ی آنها، بخاطر پای بوسی‌اش، بر یکدگر سبقت جویند.

۴)_ همه‌ی مردم،“خود-گوسفند‌-بینانه”، گله‌های مطیع کوروش باشند، و او را چون شبانی بزرگ بپرستند!!

۵)_ و همه‌ی مردم، هنگام جنگ، فرزندان دلبند خود را، بیدریغ، چون بردگانی مطیع، و سربازانی جانباز، بی چون و چرا، در اختیار ماشین جنگی سیری‌ناپذیر او_یعنی کوروش_ گذارند؛ که در تمامی مدت عمرش، از جنگ افروزی باز نایستاد، تا سرانجام، در جنگ کشته شد.

سنگتراشه‌ئی در نقش رستم: اردشیر بابکان ساسانی (سلطنت۲۴۲-۲۲۴میلادی)و اهورامزدا، سوار بر اسب در برابر یکدیگر، جسد اردوان پنجم، واپسین پادشاه اشکانی(سلطنت۲۲۴-۲۱۳میلادی) و اهریمن، زیر سم اسبان اردشیر و اهورامزدا، اردشیر درحال دریافت حلقه‌ی پادشاهی از اهورامزداست.

_سبب شکست کوروش، در جنگ با ملکه‌ی آفتاب

شکست کوروش، در آخرین جنگش، با تومی‌ریس، ملکه‌ی ماساژت‌ها، بیشتر از این سبب بوده ‌است، که تومی‌ریس، ملکه‌ی آفتاب لقب داشت. پرستش آفتاب، یا مهر، یا میترا، آیین مردم سرزمین ماساژت‌ها بوده‌ است. اتفاقا، “میترا” مونث است، که نام”مهر”، یا “خورشید” است. جالب است بدانیم، این که در زبان فارسی جدید که معمولا، برای اشیاء و درختان، مذکر و مونث مجازی نمی‌شناسند، بازمانده از این دوران دیرین که در میترائیسم_ پرستش میترا_چنانکه اشاره رفت، خورشید،”ایزد-بانو” یعنی مونث، تلقی می‌شده ‌است. به احتمال قوی، یادمان همان زمان است، که در فولکلور ایران، و در سرودهای کودکانه، خورشید را، خانوم می‌نامند، و از او می‌خواهند که:

“خورشید خانوم، آفتاب کن!

یه مشت برنج، تو آب کن…

خورشید خانم، در اومد

پونه و ریحون اومد…

خورشید خانم، آفتاب کرد

کلی برنج تو آب کرد…”

لا-ادری

در این برداشتِ جنس مونث از خورشید، در زبان عربی نیز، خورشید، مونث مجازی تلقی می‌شود. لکن، در فرانسه، خورشید، مذکر مجازی است. و باز در آلمانی(Di Sonne)، خورشید، همانند پندار میترائیسم، و مانند زبان عربی، مونث، تصور می‌شود.

مشکل کوروش، در برخورد با ملکه‌‌ی آفتاب_تومی‌ریس، ملکه‌ی ماساژت‌ها_ این بود که تومی‌ریس خود، مظهر میترا_ ایزد‌ بانوی آفتاب _ بشمار می‌رفت. و کوروش نمی‌توانست، ادعا کند که من، نماینده‌، پیامبر، و یا رسول ایزد بانوی آفتاب_ میترا_ هستم، آمده‌ام تا به پرستندگان میترا، آزادی پرستش میترا را تقدیم دارم، و دشمنان میترا را، از سر راه بر دارم، و یا معبدی چنین و چنان، برای میترا، برپا دارم، و، و، و…

در این رویارویی، با شفافیت کامل، آشکار می‌شود، که قصد کوروش، حمایت از پرستش میترا و میترائیسم، و آزادی بخشیدن به پرستندگان او، نبوده ‌است. بلکه، گسترش قدرت و توسعه‌ بخشیدن، به‌ قلمرو امپراطوری خویشتن، بوده ‌است!!؟

و این بار، ماساژت‌ها که میترا پرست بودند، نه با رسول میترا، بلکه با دشمن ملکه‌ی آفتاب، روبرو شدند، و جانانه جنگیدند، تا کوروش را شکست داده، به قتل برسانند. و چنانکه می‌دانیم، موفق هم، شده‌اند. زیرا، آنها با دشمن خدایِ خود_(نعوذ بالله، به اصطلاح در جهاد فی‌سبیل‌الله)_می‌جنگیده‌اند!!!؟

عاقبت شوم کوروش بزرگ: سر بریده‌‌اش در تشتی مملو از خون، به نیت سیر داشت او از خونخوارگی!!؟ اثر هرمند سبک باروک، پیتر پل روبنس(۱۶۴۰-۱۵۷۷م)، در موزه هنرهای زیبای بوستون در امریکا.

_ محمود غزنوی، مقلد ناآگاه “نبرد-شیوه‌ی” کوروش

و جالب است، که محمود غزنوی نیز، از یک طرف، ظاهرا، به بهانه‌ی اعتلای اسلام، و خوشایند خلیفه‌ی مسلمین، به هند حمله می‌کرد، بت پرستان را می‌کشت، “سومنات” را تاراج می‌کرد، و خراب می‌نمود؛ و از سوی دیگر، در داخل قلمرو خود و ایران، برایش تفاوت نمی‌کرد که در ملک ری، در زیر فرمان سیده ملک خاتون، مردمان، رافضی، قرمطی، ملحد و زندیق، کافر و مرتد، یا به اصطلاح، شیعه‌ی اثنی عشری، شیعه‌ی اسماعیلی، زیدی مذهب، یا معتزله_ اصحاب اصالت عقل _ باشند، یا نباشند!؟ در صورتیکه همه، از نظر او، کافر مطلق، و قرمطی بشمار می‌رفته‌اند؟؟!! به عایشه، ام‌المومنین نا‌سزا بگویند، یا نگویند!؟ سه خلیفه‌ی اول_ابوبکر، عمر و عثمان، از خلفای راشدین_ را، لعنت کنند، یا نکنند!؟

فقط، برای محمود غزنوی، سه چیز مهم بود:

۱)_در هر نماز جمعه، خطبه به نام او برخوانند.

۲)_سکه‌ی پول رایج کشور را، فقط، به نام او بزنند.

۳)_و باجگزار او باشند.

یعنی، بر دراز دستی او، در استعمار جهان، و گسترش قلمرو سلطه‌اش_حتی بظاهر هم که شده ‌است_ بیفزایند!!

همه‌ی این‌ سلطان‌ها، این خودکامگان، بقول مشهور، “سر و ته، یک کرباسند”!!؟

زیان کسان، از پی سود خویش

بجویند و، “دین”، اندر آرند پیش (فردوسی)

محمود غزنوی چنانکه تاکنون دیدیم، اگر طرفش زن بود، یعنی به اصطلاحِ ناهموار تاریخ مذکر، “ضعیفه” بود، مانند سیده ملک خاتون، دندان روی جگر می‌گذاشت، با تلخی بسیار، صبر می‌کرد؛ تا او، یا بمیرد، یا سرنگون شود؛ و به اصطلاح از “خفت ننگ جنگ با ضعیفه”، بگریزد!!؟

بویژه، که “شاعران مداح” در اینصورت بهانه‌‌ئی برای سرودن “فتحنامه”‌ها ، برای او نمی‌داشتند که بگویند: محمود تخم دو زرده کرده است، چون با ضعیفه‌ئی جنگیده است!!؟

اگرچه محمود، چهارصد به اصطلاح شاعر دریوزه‌گر، و مداحان فتح سومنات، و همانند آن را، مانند بوق‌های تبلیغاتی رسانه‌های امروزی، در دربار خود، طفیلی‌وار گرد آورده بوده‌ است!!؟

برخی از ساده‌دلان کم اطلاع از تاریخ ادب ایران، با خیرگی نسبت به “کمیت عددی”، بی توجه به فقر “کیفیت ادبی”، شگفت‌زده مدعی‌اند، که دوران محمود غزنوی از درخشان‌ترین دوره‌های تاریخ ادبیات ایران بوده‌است!!؟ در صورتیکه، دوران محمود غزنوی، تنها یک شاعر به معنی اصیل کلمه، و ستاره‌ی درخشان افتخار ایران وجود داشته ‌است، که او را هم محمود غزنوی، از جمله به سبب خسّتش سخت رنجانده بود_ فردوسی طوسی را می‌گوئیم، که او نیز سربسته، حقیقت تلخی را، خاطر نشان ساخته است که:

 چو شاعر برنجد؟! بگوید هجا

هجا، تا قیامت بماند بجا…

نمایی از ویرانه‌های معبد سومنات در گذرگاه تاریخ، سال ۱۸۶۹م.
بازساخت معبد ویران سومنات، در گجرات هند ۱۹۱۸.

_سیده ملک خاتون؟!:

کاشف ضعف شخصیت محمود غزنوی

 اتفاقا سیده ملک خاتون، نیز، کاملا بر نقطه‌ی ضعف محمود غزنوی_ فتحنامه سرایی طلبی_ آگاه بوده ‌است که بدو هشدار می‌دهد. چنانکه “قابوس نامه” به روایت هشدار سیده ملک خاتون، پرداخته چنین می‌نگارد:

_ سیده ملک خاتون، به محمود غزنوی: “…اکنون، اگر بیایی_خدای عزوجل داند که_من نخواهم گریخت. و جنگ را ایستاده‌ام. از بهر آن که، از دو حال بیرون نباشد:

 از دو لشکر یکی شکسته شود، اگر من تو را بشکنم، به همه حال به همه عالم نامه (فتحنامه) بنویسم که سلطانی را شکستم که صد پادشاه را شکسته است!!؟

 و اگر تو مرا بشکنی چه توانی نوشت؟؟! گویی: زنی را شکستم!!؟ تو را نه “فتحنامه” رسد، و نه “شعر فتح” که شکستن زنی، بس فتحی نباشد. بدین یک سخن‌، تا وی زنده بود، سلطان محمود، قصد ری نکرد.”(عنصر المعالی: قابوسنامه،تصحیح غلامحسین یوسفی، انتشارات علمی فرهنگی، صص۱۴۶،۱۴۷)

_فرصت طلبی محمود، از مرگ سیده ملک خاتون

محمود، تسلیم استدلال سیده ملک خاتون گردید؛ و تا سیده زنده بود، هرگز، دیگر نسبت به ملک او، تهدید نکرد و طمع نورزید!!؟ لکن، بمحض انتشار خبر مرگ سیده ملک خاتون، در سال۴۲۰ه.ق/۱۰۲۸م، یکباره، محمود، فیلش یاد فتح هندوستان افتاد، تا که کفاره‌ی گناه سهل‌انگاری در”پاکسازی کفرستان ملک ری!!؟”، از به اصطلاح کافران و قرمطیان را، پیش از مرگ، بپردازد و، و، و همانند سومنات، همه‌ی اموالش را، به نام “غنائم جنگی اسلام”، به تاراج برد!!؟

این شهرت سیری ناپذیری محمود غزنوی، در حقیقت، بیشتر از قدرت بوده ‌است، که درویش تعبیرگر خواب، در گلستان سعدی، پس از گذشت حدود دو قرن و نیم (۲۳۵=۶۵۶-۴۲۱ه.ق)، جمجمه‌ی فرو ریخته‌ای را، در خواب یکی از پادشاهان خراسان، رمز گشایی می‌کند که، چشمانش در کاسه، همچنان همی‌گردید. بدین معنی که محمود غزنوی”هنوز نگران است، که ملکش با دگران است”. (گلستان، باب اول/ ح۲)

بگفته‌ی کارل گوستاو یونگ(۸۵=۱۹۶۱-۱۸۷۵م) روانکاو نامی سوئیسی، حرص سلطه‌ی محمود، و سیری ناپذیری او از قدرت، همچنان در وجدان نا‌آگاه مردمان، پس از بالغ بر ۲۳۵ سال_ از مرگ محمود، تا گزارش سعدی در گلستان_ یک آرکه تایپ، یک کهن‌ الگو، در ادبیات عامیانه‌ی ایرانیان، بشمار می‌رفته ‌است.

طمع، آبروی تو، وافر بریخت

برای جوی، دامنی در بریخت

(بوستان سعدی، باب ششم=در قناعت/ح۳)

جمجمه‌ی محمود غزنوی، هنوز نگران است که ملکش با دگران است!؟؟

_سیری ناپذیری از قدرت، سنتِ نهادِ همگانیِ خودکامگانِ سلطنت استبدادی

افزون بر این سلطه‌جوئی انحصاری سیری ناپذیر محمود غزنوی_عموما بیشتر، مظهر همه‌ی خودکامگان در ایران، از کوروش گرفته تا پهلوی دوم_ باید دوباره، از جمله یادآور نصیحت محمود غزنوی، به ابوریحان بیرونی، بنا بر روایت نظامی عروضی، در چهار مقاله‌ی ارزشمند او گردیم که:

“بو ریحانو(ابوریحان)، پادشاهان طبع کودکان دارند! اگر می‌خواهی از “من”_ منی که، هرگز، پس از مرگ، حتی در خاطره‌ها، و در رؤیا‌ها، و در کهن الگوها “نیم-من” نمی‌شود_ بهره‌مند شوی،”تنها، به میل من!”، رفتار کن، نه به داده‌های دانش خودت!!” (نظامی عروضی: چهار مقاله، تصحیح علامه قزوینی و دکتر محمد معین، انتشارات جامی، ص۹۳/ همچنین رک به: کانال تلگرام فردا شدن امروز، گفتار شماره‌ی ۱۱۷)

 ابوریحان بیرونی(?۴۴۲-۳۶۲ه.ق/۱۰۴۸-۹۷۳م)، نویسنده‌ی بازمانده های گرانبها از قرن های سپری شده(آثار الباقیه، عن القرون الخالیه)

_علت‌العلل فقدان رشد دانش و فلسفه در ایران

با چنین دعوی و اعتراف شفاف محمود غزنوی، بخوبی منطقی می‌نماید، که او مردمان را، از دسترسی به داده‌های دانشی و هرگونه اطلاعی، به زیان خود، با آتش زدن، و به خاکستر بدل نمودن کتابخانه‌ها، کتابخانه‌هایی که از آثار ارسطوها، افلاطون‌ها، سقراط‌ها، فارابی‌ها، ابو‌ریحان‌ها، زکریای رازی‌ها، و ابن‌سیناها و، و، و مملو است، محروم و ممنوع نماید!!؟

خط قرمز فاشیسم _حکومت خودکامگان_ آشکارا، عبور از جهالت و نادانی است. یعنی ورود به قلمرو آگاهی و روشنفکری، عبور از خط قرمزی، صد در صد غیر مجاز است.

بدین ترتیب این ماهیت، و خاصیت دیکتاتوری‌ها، و سلطنت استبدادی است، که هر زمینه‌ای برای دموکراسی آینده را، ریشه کن می‌سازد. پاسخ کوچکی، از یک نمونه، خدمات وارونه‌ی پادشاهان خودکامه، در این که چرا، در قلمرو آنان، دانش_بویژه علوم انسانی_ و دموکراسی، هرگز، زمینه‌ی شکوفایی نیافته‌است!!؟

به یزدان اگر ما “خرد” داشتیم

کجا، این سرانجام بد داشتیم؟!!

فردوسی

توانا بود، هر که دانا بود

ز “دانش”، دل پیر، برنا بود (فردوسی)

درخت تو گر بار “دانش” بگیرد

به زیر آورد چرخ نیلوفری را (ناصر‌خسرو)

اینها همه بله، ولی نه در سرزمین سوخته‌ی علم و معرفت کفتاران فاشیسم!!!؟

_فارنهایت ۴۵۱،

رمز سوزاندن هرچه نوشتنی و خواندنی است

باحتمال قوی، انگیزه‌‌ی کارگردان فیلم فارنهایت۴۵۱، پرداخت اهمیت همین منع عبور، از خط قرمز غیر مجاز آگاهی، و معرفت بوده ‌است!!؟

فارنهایت ۴۵۱، یا ۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت _ به مقیاس امریکایی، دمایی است که کاغذ در آن شروع به سوختن می‌کند_ نام کتابی از ری بردبری_(۹۲=۲۰۱۲-۱۹۲۰م)Ray Douglas Bradbury_ نویسنده‌ی آمریکایی است، که در سال ۱۹۵۳م/ ۱۳۳۲ه.ش، منتشر شده ‌است. خود بردبری این کتاب را، تنها کتاب علمی-تخیلی خود می‌داند. این کتاب به بحث سانسور حکومتی، و کتاب‌سوزان می‌پردازد. و یکی از جنجال‌ برانگیزترین کتاب‌های علمی-تخیلی بشمار رفته است!!؟

فرانسوا تروفو_(۵۲=۱۹۸۴-۱۹۳۲م)François Truffaut_ فیلم‌ساز معروف فرانسوی، در سال ۱۹۶۶م/ ۱۳۴۵ه.ش، بر اساس این کتاب، فیلمی به همین نام تولید کرده ‌است.

این فیلم با عنوان “فارنهایت ۴۵۱”، برای نخستین بار در تهران، در اوایل دهه‌ی۵۰ شمسی، در سینما شهرقصه_که نمایشگر آثار برتر هنری بود_ به‌مدت ۱۵ شب به نمایش گذاشته‌ شد.

نمایش این فیلم، در ایرانِ آن دوره‌، کمی غیر مترقبه، و خارج از انتظار بود. سانسور و توقیف فیلم‌های خوب هنری(و حاوی پیام‌های اجتماعی، سیاسی، انتقادی) نظیر این فیلم، توسط وزارت فرهنگ و هنر آن زمان، کاری متداول بود. و بهمین دلیل فیلم، مورد استقبال فراوان روشنفکران، منتقدان و به‌خصوص دانشجویان قرار گرفت.

دو ترجمه از کتاب “فارنهایت ۴۵۱”، در ایران، به چاپ رسیده است:

۱)_نخستین بار در سال‌ ۱۳۶۳، علاء‌الدین بهشتی، با همکاری انتشارات آشتیانی به ترجمه‌‌ و چاپ آن همت گماشته ‌است.

۲)_و دیگر بار، در سال ۱۳۹۰، با ترجمه‌ی علی شیعه‌علی ، بهمت انتشارات سبزان منتشر شده ‌است.

اساس این داستان و فیلم، بر این روایت مبتنی است، که حکومت فاشیستی، تمام کتاب‌ها و کتابخانه‌ها را می‌سوزاند، تا هیچ کتابی، مقاله‌ای و نوشته‌ای آگاهی بخش، در دسترس کسی قرار نگیرد.

گروهی از خود گذشته، فداکار و ایثارگر، وظیفه‌ی زندگانی خویش، قرار می‌دهند که در پناه جنگلی انبوه به سر برند، و هر یک کتابی را برگزینند، و متن آن را از بر نمایند، و پیوسته آن را تکرار کنند، تا هرگز، از یادشان نرود. انبوه این افراد، همانند خوابگردان، بی‌توجه به اطراف خود، چون کتابی گویا، متن همان کتاب را، پیوسته زمزمه می‌کنند. برای نمونه، یکی می‌گوید:

_من سیاست ارسطو هستم.

دیگری می‌گوید: من جمهوری افلاطونم،

_من هملت شکسپیرم،

_من جنگ و صلح تولستوی هستم، و مانند آن، دهها و صدها نفر، بدین‌سان می‌کوشند تا پایه‌های فرهنگ بشری را، همچنان در برابر هجوم جهانسوز فاشیسم حفظ نمایند، و اجازه ندهند که سرزمین کشورشان، به برهوتی سوخته، از آثار هنر و دانش و ادبیات، بدل گردد؟؟!!

_سوختن در جهان واقعی، در جهنم اتمی!!؟

و نه فرضی، در عالم مجازی

کتاب فارنهایت ۴۵۱، برای جبران و تامین جانشین و بدلی گویا و زنده در برابر هر کتابی که سوخته می شود، یک انسان را، پیشنهاد می‌کند که آن کتاب را، بخواند و در سراسر عمر خود آن را تکرار نماید، تا از یادش نرود و خوانندگان مشتاق آن کتابها به آن انسان ها مراجعه نمایند!!؟

ولی کتاب فارنهایت، هیچ برنامه‌ئی پیشنهاد نمی کند که چه کسانی هزینه‌ی زندگانی آن انسان ها را، مانند تهیه خوراک و پوشاک و بهنگام بیماری، پرستاری از آنان را، به عهده گیرند!!؟

این مساله، با یک یا دو انسان، حل و جبران نمی شود! یک کتاب یک انسان، ده کتاب ده انسان، و یک میلیون کتاب یک میلیون انسان، لازم دارد. و هر چه بر تعداد کتابها بیفزاییم، بهمین سان انسان های بدلی و جبرانی بیشتری لازم است که محتوای کتابهای مورد نظر را بخاطر بسپارند!!؟

کتاب فارنهایت حتی در عالم تخیل هم، قرن ها، از جهان واقعی تخیل هوش برتر مصنوعی، به دور است. زیرا، امروزه یک واحد از ربوت یا حافظه هوش مصنوعی برتر به تنهایی قادر است، هزارها کتاب را بخاطر بسپارد، و هرگز فراموش نکند. و هر کتاب جدیدی را که به آن ارائه دهند، در ظرف کمتر از چند دقیقه، آن کتاب را نیز بازخوانی کند، و برای همیشه در خاطر محفوظ دارد؛ و به هیچ بدل انسانی میلیون ها حافظ کتاب نیازمند نباشد!!؟

اما، سوکمندانه همین ظرفیت شگرف حافظه هوش مصنوعی برتر، در جهنمی اتمی، دیگر هیچ کاری برای حفظ خود و محفوظات خویش نمی تواند انجام دهد!! برای نمونه، در جهنم اتمی هیروشیما، و ناکازاکی_آگوست ۱۹۴۵ / مرداد ۱۳۲۴_ چه کاری می توانست از دست هوش برتر مصنوعی بر آید؟؟! زیرا، در هیروشیما و ناکازاکی، قضیه‌ی وجود یا حفظ کتاب و فرهنگ، سالبه‌ی مطلق بود، که نه از تاک، نشان برجای مانده بود، و نه از تاک نشان!!؟؟ در جایی که دیگر نه کتابی، و نه کتابخانه ای برای سوختن بر جای مانده بود؛ که مثلا شخصی چون ابن سینا_چنانکه درباره او گفته اند، از جمله در مدخل “ابن سینا” در دایره المعارف اسلامی_ بهنگام حمله ترکان و آتش زدن کتابخانه سلطنتی سامانیان، خود را برای نجات احتمالی چند کتاب، در آتش فرو در افکند؛ و احتمالا، آن چند کتاب را نجات بدهد، یا ندهد؟؟!

در جهان امروز، سوختن یا نسوختن کتاب، حفظ آن بشیوه‌ی فارنهایت ۴۵۱، اصلا مساله نیست!! همچنین، حفظ میلیون‌ها کتاب، بشیوه‌ی هوش برتر مصنوعی، در جهنمی اتمی نیز، نمی‌تواند هیچ مساله‌ئی باشد!!؟ بلکه مساله مهم امروز بشری، مساله بودن یا نبودن، یعنی هستی انسان و تمدن بشری، یا نیستی مطلق آنهاست!!!؟ در اینصورت بازگشت، یا عدم بازگشت به سلطنت منحله، و تجدید حکومت با آن، دیگر واقعا نمی‌تواند مساله‌ی جدی و اصلی انسان و تمدن او در این زمانه باشد!!؟

کتابسوزی همیشه در طول تاریخ، در اجتماعات گوناگون بشری وجود داشته است. برای کسب اطلاع بیشتر درباره‌ی آن ها به مقاله‌ی است که ویکی پدیا در زمینه ی کتابسوزی در اختیار گذاشته است، لطفا مراجعه فرمایید.

افزون بر مقاله‌ی ارزنده‌ی ویکی پدیا، خوانندگان علاقمند، برای دست یافتن به اطلاعات مستند و مفصلتر درباره‌ی “کتابسوزی”، می‌توانند به اثر بسیار ارزنده‌ی نویسنده و کتابدار بریتانیایی ریچارد اوندن (Richard Ovenden زادهٔ ۲۵ مارس ۱۹۶۴)، با عنوان “کتابسوزی” مراجعه نمایند. خوشبختانه این اثر در سال ۱۴۰۲/ ۲۰۲۰م، با ترجمه‌ی آقای محمدعلی جنت خواه دوست، به همت انتشارات علم به چاپ رسیده است.

“کتاب «کتاب‌سوزی» نوشته ریچارد اُوِندن، یک تحقیق جامع و هشداردهنده در مورد تاریخ طولانی و تکان‌دهنده‌ی از بین بردن دانش توسط بشریت، از دوران باستان تا به امروز است، که با مستندات تاریخی نشان می‌دهد که کتاب‌سوزی همواره به عنوان یک ابزار قدرت، برای سرکوب و انحراف حقیقت مورد استفاده‌ی خودکامگان، قرار گرفته است. …

نویسنده همچنین به آسیب‌هایی که از بین بردن دانش به جامعه وارد می‌کند می‌پردازد. … اُوِندن همچنین به این موضوع می‌پردازد که چگونه در “عصر دیجیتال”، کتاب‌سوزی می‌تواند شکل‌های جدیدی به خود بگیرد. از دسترسی‌زدایی از داده‌ها گرفته تا سانسور در اینترنت، او نشان می‌دهد که چگونه تکنولوژی‌های جدید می‌توانند به عنوان ابزارهای جدید برای کنترل دانش و اطلاعات، بیشتر مورد سوء استفاده قرار گیرند. کتاب با هشدار در مورد پیامدهای کتاب‌سوزی به پایان می‌رسد و تأکید می‌کند که ما باید از تاریخ درس بگیریم تا از تکرار اشتباهات گذشته جلوگیری نماییم. اوندن، کم و بیش همانند نویسنده‌ی فارنهایت ۴۵۱ _قبل از رویداد شوم جهنم  اتمی_ خوانندگان را تشویق و توصیه می‌کند، که به “حافظان دانش” تبدیل شوند، و برای حفاظت از حق دسترسی آزاد، به اطلاعات فرا ایستند.”

تصویری از آدمک‌های “هوش برتر”_ به نارسایی مشهور به “هوش مصنوعی”.
کتابسوزی نازی‌ها
نمونه‌ئی از بسیاری از کتابسوزی های کشیشانه

والسلام علی من اتبع الهدی: درود بر کسانی که، با نیت پاک خدمت به خلق، پای در راه هدایت و خیر راستین، فرو در می‌نهند!!

با سپاس از همکاری صمیمانه‌ی بانو زهره رمضانی، در تایپ، جستجوی منابع، و باز یافت تصاویر مناسب برای این گفتار.

تاریخ انتشار در سایت خط چهارم، با تجدید نظر و اضافات: پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴/ ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵.

این گفتار نخستین بار با شماره‌ی ۱۵۷، در تاریخ پنجشنبه ۷ شهریور ۹۸/ ۲۹ اوت ۲۰۱۹، در کانال تلگرام “فردا شدن امروز” منتشر شده است.

این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستاره‌ها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی

متوسط ۵ / ۵. ۴

۲ دیدگاه

  1. تمام مطالب آگاهی دهنده و بسیار پرمعنی. مبحث فارنهایت ۴۵۱ و سوختن در جهان واقعی در جهنم اتمی را بارها خواندم و یاد گرفتم. باتشکر از نویسنده دانشمند و فرزانه خط چهارم.

  2. یک اجتماع شرافتمند و حقیقی که به پیشرفتش فکر میکند مسئول توسعه علوم مختلف و موظف به تشویق و ترغیب دانشمندان و نویسندگان و ارباب تفکر و اندیشه است. فقط حکمرانان مستبد و خودکامه و حریص، دنبال تجارت و شهرت و جاه طلبیهای کودکانه خود هستند. و تنها، جهت سیر کردن عطش جنون امیز خود به قدرت، و ثروت، به جنگهای خانمانسوز و کتاب سوزیهای جنون امیز میپردازند.اگر منافع مادی و انی و لذات زود گذر زندگی، چشمان نزدیک بین بشر را که هرگز نمیتواند اینده نگر باشد نبسته بود، آن وقت بشر میتوانست درک کند که انچه مسیر بشریت را بسمت تمدن و انسانیت و پیشرفت سوق میدهد، بها دادن به روح لطیف و نازک بین و شریف متفکران و دانشمندان خود است.
    اما افسوس که بار جاهل همیشه بر دوش عاقل است و این همان بزرگترین و سنگین ترین محرومیت و عذابی است که دانایان باید تحمل کنند.
    هدایت یافته به مکر شیطان نفس اغوا نمیشود؛ و گمراه، به ندای حق طلبان، جهت نجات گوش فرا میدهد. ولی به این هدایت یافتگان و متفکران و دانشمندان، انسان های جاهل اجازه هدایت نمیدهند. بدین سبب آینده بشریت چیزی جز فرد گرایی خودخواهانه و وحشت و عذاب نخواهد بود. که انهم بوسیله ابزاری چون هوش برتر یا فراهوش، اتشش شاید سوزنده تر شود، و کل بشریت و کره زیبای زمین را بسوزاند.
    با تشکر فراوان از جناب استاد صاحب الزمانی و همکار ارجمند و هنرمندشان بانو زهره رمضانی و آرزوی سلامت و سعادت برای همه دست اندرکاران.

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *