اصلی در ظاهر، خیرخواهانه_ولی در حقیقت، خودخواهانه، و فرو دست نکوهنده_ به عنوان “شاه شبانی”، از دیرباز، در رابطه شاهان با مردمان کشورشان، مطرح شده است. و حتی در حدیث وارهها آمده است که:
“کلکمْ راعٍ وَ کلکمْ مَسْؤُولٌ عَنْ رَعِیتِهِ”: شما همه شبانید، و مسئول رعیت یا رمه خویشتنید!!
این اصل، نه تنها برای پادشاهان بکار رفته است، بلکه در تورات و انجیل هم، می بینیم که رابطهی پیامبران با امتشان را، همانند رابطهی شبانان با گلههایشان، بر شمرده اند!!؟ حتی داوود نبی، رابطهی خود و خدای خویش را، رابطهی یک شبان با خویشتن دانسته است.
_پروردگار من، شبان من است
The Lord is My Shepherd
این عنوان، نام یکی از سرودهایی است که امروزه در بیشتر از اجتماعات کلیسایی_به ویژه در عشاهای ربانی_ بگونهی دسته جمعی، غالباً، با همراهی موسیقی ارگ، خوانده میشود.
“خداوند یا پروردگار، شبان من است”، از متن سرود بیست و سوم، از کتاب سرودهای داوود نبی(ع)، به نام “مزامیر” برگرفته شده است. سرود بیست و سوم مزامیر داوود، اینچنین آغاز میشود:
“خداوند شبان من است
محتاج به هیچ چیز نخواهم بود
در چمنزارهای سرسبز، مرا میخواباند
در کنار آبهای آرام، مرا رهبری می کند
جان تازهای به من میبخشد
به خاطر نام خود مرا به راه راست هدایت می نماید
حتی هنگام گذشتن از درهی تاریک مرگ
از چیزی نمیترسم،
زیرا، تو همراه من هستی
“عصا” و “چوبدستیِ”_[شبانیِ]_تو، مرا حمایت خواهد کرد…”
(کتاب مزامیر داوود، مزمور ۲۳/ آیات ۴_۱)
مزامیر، نوزدهمین کتاب، از کتابهای عهد عتیق_از مجموعهی مقدس همراه تورات_ است، که یهودیان و مسیحیان، هر دو بدان اعتقاد میورزند. کتاب مزامیر داوود، شامل یکصد و پنجاه سرود یا مزمور Psalm، است که به جمع آن سرودها، “مزامیر” گفته میشود.
داوود، خود به شبانی گلههای گوسفند پدرش، پیش از رسیدن به مقام سلطنت، اشتغال داشته است. (مستر هاکس: قاموس کتاب مقدس، انتشارات اساطیر، چاپ جدید سال ۱۳۷۷، ص۳۶۸)
تاریخ تولد و وفات حضرت داوود، در حدود سالهای ۱۰۳۳ تا ۹۶۲ قبل از میلاد بوده است؛ که مجموعا، هفتاد و یک سال زندگی کرده است، و حدود ۴۰ سال آن را با نبوت، در مقام پادشاهی نیز، بسر برده است.
از اینرو، تاریخ سرایش مزامیر را، میتوان در حدود هزار سال پیش از میلاد_حدود سه هزار سال پیش_به تقریب، یادآور شد.
از مجموع سرودهای داوودی، یا کتاب مزامیر، در قرآن مجید، به عنوان “زبور داوود”، سه بار، یاد شده است. برای نمونه، نخستین آیه، از این سه آیهی کلام مجید، در اینجا به ترجمه، نقل میشود:
“… و به داوود، زبور را، فرو فرستادیم.”(سورهی نساء= ۴/ آ ۱۶۳_ و نیز رجوع کنید به سورهی اسراء=۱۷/ آ۵۵ + سورهی انبیاء =۲۱/آ۱۰۵)
لکن سعدی هم، از سرودهای داوود، به عنوان “مزامیر ” یاد می کند:
آتشی از سوز دل، در دل داوود بود
تا به فلک میرسد، بانگ مزامیر او
سعدی، غزلیات
و حافظ_که قرآن را، به چهارده روایت یا قرائت، در سینه دارد_ حدود یک قرن پس از سعدی، سرودهای داوودی را، نه چون سعدی، مزامیر، بلکه بسان کلام مجید، به نام “زبور داوودی” میخواند:
“زبور”عشق نوازی، نه کار هر مرغیست
بیا و، نوگل این بلبل غزلخوان باش
غزل ۲۶۸
تابلو نقاشی، در موزهی پاریس، از هنرمندی ناشناس در قرن دهم میلادی: داوود نبی در حال سرودن مزامیر و نواختن چنگ
_”پیامبر_شبانی”، در تورات_کتاب مقدس یهود
در کتاب چهارم تورات_“سِفر اعداد”_ موسی، به حضور خداوند عرض کرد:
“ای خداوند…از تو استدعا میکنم، که شخصی را، به عنوان هادی و راهنمای این قوم، انتخاب کنی تا بتواند…از آنها مراقبت نماید. و قوم تو، مانند “گوسفندان بی شبان”،[سرگردان] برجای نماند.” ( سفر اعداد، فصل ۲۷/ آ ۱۸-۱۵)
مجسمهی موسی اثر میکلآنژ(۱۵۶۴-۱۴۷۵م)_نقاش و پیکر تراش ایتالیایی_ مشهورترین اثر هنری دربارهٔ موسی است. موسای میکلآنژ شاخ دارد که حاصل اشتباهی در ترجمهٔ لاتین کتاب مقدس است، و یا احیانا تحت تاثیر افسانهی ذوالقرنین، انسان شاخدار یا دوشاخ، ساخته شده است.
_عیسی: من، فقط، شبان گوسفندان سرگردان اسرائیلم
این عنوان، برگرفته از گفتار حضرت مسیح، در انجیلها است.
۱)_عیسی مسیح، در انجیل متی_نخستین انجیل، از انجیلهای چهارگانه_به زنی کنعانی، که از او درخواست یاری، برای شفای دختر بیمارش کرده بود، با رد “شفقت آمیزِ!!؟” درخواست او، فرمود:
“…من، فقط، برای گوسفندان گمشدهی خاندان اسرائیل، فرستاده شده ام!!!؟؟…”( انجیل متی، فصل پانزدهم/ آ۲۵)
۲)_و باز در تایید همین مضمون، در مورد رسالت خویش، “عیسای انجیلها!؟”، خطاب به حواریون خود، میفرماید:
“از سرزمینهای غیر یهودی عبور نکنید، و به هیچ یک از شهرهای سامریان، وارد نشوید، بلکه، فقط، نزد “گوسفندان گم شدهی خاندان اسرائیل” بروید!!!؟…”( انجیل متی، فصل دهم/ آ ۸-۵)
عنوان شبان، برای راهنمایی و حفاظت گلههای گوسفند، در مسیحیت، به ویژه در میان پروتستانها، به تقلید از عیسی مسیح گرفته شده، و به کشیشهای معمولی نیز، داده شده است.
در سالهای پیش از انقلاب ۱۳۵۷/ ۱۹۷۹م، در خیابان قوام السلطنه_خیابان سی تیر امروزی_ در جوار کلیسای انجیلی تهران، روی پلاک در خانهای، که ظاهراً، محل سکونت یا دفتر کشیش کلیسا، میبوده است، نوشته شده بود: “شبان کلیسای انجیلی”
بیچاره مردمان، که پس از حضرت مسیح، از روی ناچاری، شبان عوض کرده، و به صورت گلههای یک کشیش معمولی، به چریدن و بالیدن، مشغول شدهاند؟؟!! هستند فرقه هایی که، مردمان را، با یک درجه بالاتر، “اغنام الله”، گلهها، گوسفندهای خداوند نیز، میخوانند!!!؟؟
“مسیح، پطروس را به مقام شبانی تعیین می کند” اثر رافائل(۱۵۲۰-۱۴۸۳م) نقاش و معمار ایتالیایی
_حکایت شبان دروغگو
حکایت شبان دروغگو، در کتابهای درسی، و در بسیاری از جاهای دیگر نیز، آمده بوده است.
شبان دروغگو، بگونهی ضرب المثلی شهرت یافته است، که به اصطلاح در نکوهش دروغگویی، بر سر زبانها افتاده است. بدین معنی که، اگر کسی یک بار دروغ بگوید، دیگر مردمان، سخن او را باور نمیکنند.
حکایت شبان دروغگو، در حقیقت “آنتی تز”، “حکم ضد حکمِ” دروغ مصلحت آمیز است!!؟ چون در “دروغ مصلحت آمیز”، حتی سعدی، آن را پادزهر رهایی از چنگ حاکم ظالم میداند.( گلستان، باب اول در سیرت پادشاهان، حکایت اول)
اصل حکایت شبان دروغگو بدین مضمون است که:
شبانی، گویا یک شب، شوخیش میگیرد. نیمه شب که بیشتر مردمان روستا، خوابیده اند فریادها می کشد که، گرگ آمد، گرگ آمد!!؟؟…
هنگامی که مردمان، آشفته، از خواب میپرند، و با بیل و کلنگ، خود را مسلح مینمایند تا به جنگ گرگها بروند، و از شبان و گلهاش حمایت کنند، میبینند هیچ گرگی در کار نیست. و افزون بر این، با خندهی تمسخر آمیز چوپان دروغگو، که تازه با پررویی بسیار، میگوید:_
_هان، چطوره؟! شما، هر شب راحت بخوابید، و من بدبخت اینجا، یکه و تنها، در بیابان، مراقب گوسفندان شما باشم، که مبادا گرگ بیاید؟؟!!
مردمان، لعنت کنان با خشم، سر به زیر افکنده، و به کلبههای خود، باز میگردند!
از بد حادثه، یکی دو هفته بعد، یک شبی، واقعا، چندین گرگ، دسته جمعی، به گوسفندان شبان دروغگو، حمله میبرند. و این بار، شبان نیز، واقعا، از تهدل فریاد میکشد، گرگ، گرگ گرگ…
اما، بقول مشهور، این بار آنچه که به جایی نرسد، در این محنت آباد، فریاد است!
مردمان، از صدای او بیدار میشوند، لکن، دیگر کسی باورش نمیکند، و فحش و ناسزاگویان که: پدر سوخته، باز شوخیاش گرفته، و مثل دفعهی قبل، ما بدبختها را، از خواب میپراند؛ دوباره میخوابند، و به درخواست کمک شبان دروغگو، اعتنا نمینمایند!!؟
دهها سال است که، این حکایت، دائماً، در نکوهش دروغگویی، بعنوان مثالی رسا، آموزش داده میشود، و ضرب المثل وار، بر زبانها، جاری میگردد.
اما، بیایید این بار، به محتوای این حکایت، بنگریم و آن را، کمی منطقی تر، تحلیل کنیم.
در این حکایت، ما شبان داریم، گرگ داریم، گوسفندان، و مردمان خسته از کار روزانه و، خفته در دهکده.
در این حکایتِ به اصطلاح ضد دروغ مصلحت آمیز، از همه چیز، جدی و شوخی، فحش و ناسزا به شبان دروغگو، و بیاعتنایی به هنگام استمداد واقعی، سخن است؛ جز از سرنوشت گوسفندان.
راستی، چه شبان راست بگوید، چه دروغ، عاقبت گوسفندان چیست؟! جز اینکه یا نصیب گرگها میشوند، یا همان شبان یا سلاخ دهکده، آن بیچارگان را سر میبرند، تکهتکه میکنند؛ که آبگوشت یا کباب، با شراب یا بی شراب، نصیب اربابان کنند؟!
برای گوسفندان، چه فرقی میکند که، گرگها آنها را بدرند، یا انسانهای کشتهخواره، آنها را سر ببرند، و بخورند؟!
نگارهئی از فرانسیس بارلو(۱۷۰۴-۱۶۲۶م) نقاش انگلیسی، بر اساس اسطوره های ایزوپ(۵۶۴-۶۲۰ق.م). ایزوپ از نویسندگان یونان باستان است که بسیاری از داستان هایش از جمله “چوپان دروغگو” در متون ادبیات فارسی باز آفرینی شده است.
_سعدی با دو نگرش متضاد، نسبت به“فرضیهی شاه_شبانی”
سعدی، در نخستین نگرش ناخود آگاهش_ تحت تاثیر پیشداوری شایع همگانی “فرضیه شاه-شبانی” _هم در بوستان و هم در گلستان، به رسم معمول همگان، به روایت آن میپردازد که:
۱)_سعدی، نخست از زبان انوشیروان_که سوکمندانه نه در آغاز، و نه در طول نیم قرن فرصت کافی و مناسب سلطنت_(۵۷۸-۵۳۱م)_بلکه در آخرین فرصت، هنگام سکرات موت_ نزع روان، کوتاه سخن:”به وقت جان کندن”_نیمه جان، پیش از برکشیدن آخرین نفس، به یادش آمده است که، به ولیعهدش_هرمز_نصیحت کند، که شبان خوبی باشد، میگوید:
شنیدم که در وقت “نزع روان “
به هرمز، چنین گفت نوشیروان:
که خاطر نگه دار درویش باش!
نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و، بس
نیاید به نزدیک دانا، پسند
شبان خفته و، گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه، از رعیت بود تاج دار…
(بوستان، باب اول، ابیات ۲۱۸ تا ۲۲۲)
گویی که خودکامگی و انحصار طلبی، قدرقدرتی استبدادی، حتی بهنگام مرگ، مهمترین وصیتی است که نوشیروان، در آخرین فرصت، پس از حدود نیم قرن به ولیعهدش هرمز میکند که:
_تو که پس از من، یگانه شبان این رمهی چوپان مردهای، و یک تنه، قدر قدرت کشوری، و دیگر هیچ کس، خارج از فرمان تو، یارای نفس کشیدن ندارد، با این حال، کمی، به فکر درویشان و بینوایان نیز، بوده باش!
زیرا، انوشیروان _سوکمندانه_در طول نزدیک به نیم قرن، شبانی خود، هیچ نهادی، برای دادرسی، خیرخواهی، همیاری، بیمه و رسیدگی به احوال گلههای بینوای خود، بنیان ننهاده بودهاست. از اینرو، میراث اختیارات قدرت خود را، این شبان بیتوجه سلف، به شبان خودکامهی خلف، یکسره، در میسپارد!!؟
۲)_سعدی، همچنان با توجه به فرضیهی شاه شبانی، در داستانی از گلستان میآورد که: ملوک، از بهر پاس رعیتاند؛ نه رعیت، از بهر طاعت ملوک.
پادشه، پاسبان درویش است
گرچه نعمت، به فرّ دولت اوست
“گوسپند” از برای “چوپان” نیست
بلکه چوپان، برای خدمت اوست _ (گلستان، باب اول/ح ۲۸)
_لحظهی مبارک “خود_گوسفند بینیِ” سعدی
تلنگری روانکاوانه :
سعدی، اتفاقاً، به صورت استثنایی و نمونه، در هفت قرن پیش، با آنکه خود از فریضهی “شاه شبانی” حمایت میکند، در لحظهئی، از غفلت همایون هیبت حضور کلان فراگیر شایعه، یک باره، تحت تاثیر مکاشفهئی شهابگونه، به گوسفند میپردازد که:
شنیدم گوسفندی را، بزرگی!؟
رهانید از دهان و چنگ گرگی!؟
شبانگه، کارد بر حلقومش مالید!؟:_
_روان گوسفند!؟ از وی بنالید:_
که از چنگال گرگم، در ربودی!!؟:_
ولکن، عاقبت!؟ گرگم!؟
_ تو بودی!!!
(گلستان، باب دوم، در اخلاق درویشان/ح ۳۰)
گوسفند بیچاره، گویی در این میانه، به خود میگوید، من نیز مانند مرغ_ و استثنائا خروس، در جشنهای مذهبی “یار-سان”ها_ قربانی عروسی و عزای این آدمیانم. این آدم ها، راستی راستی، چه موجودات عجیبی هستند؟! چه در شادی و چه در عزا، ما را شریک نمی کنند. و سهم ما، تنها سربریدن و مرگ است.
نابخود، آدم عوضی، خود دیگر بین، خود کمتر بین، خود ناپذیر، از خود ناراضی…:در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟؟!! که من خموشم و او، در فغان در غوغاست_ حافظ
_رعیت یا شهروند؟
تا نزدیکهای انقلاب مشروطیت ایران، ۱۲۸۵ شمسی ۱۹۰۶ میلادی، مردمان همیشه به گونهی رعایا، رمهها یا گلههای گوسفند، شناخته میشدهاند!!؟
در پند ناپذیری از سرنوشت دیگران، و عاقبت مرگبار مردمان، اوحدی مراغهای(۶۵=۷۳۸- ۶۷۳ه.ق/ ۱۳۳۸ -۱۲۷۴م)، بنابر همان فرض گلهپنداری مردمان، “رعیت گوسفند پنداری”، میسراید:
گرگ اجل!؟ یکایک ازین گله می برد!!؟
وین گله را نگر!؟ که چه آسوده میچرد؟؟!
_اعلامیهی حقوق بشر، و حق شهروندی برای رعایا
سابقهی مشهور اعلامیهی حقوق بشر، معمولا بیشتر از انقلاب کبیر فرانسه آغاز میشود، و پس از فراز و فرودهای بسیار، این اعلامیه، در سال ۱۹۴۷م، اساس تشکیل سازمان ملل متحد میگردد. عموماً، دولتهای به اصطلاح عضو سازمان ملل متحد، منشور اعلامیه حقوق بشر را امضا مینمایند. یعنی، ظاهرا، میپذیرند که، به مردمان خود در قلمرو حاکمیت خویش، بگونهی شهروند، و نه رعیتهای گوسفند صفت، نگاه و رفتار کنند.
شرمساری بشریت است، که هنوز اعلامیهی حقوق بشر، در قسمت مهمی از کشورهای جهان، جز لقلقهی بیمحتوایی از زبان، بیشتر نیست. و کمتر، به صورت جدی بدان توجه میشود!!؟
اخیراً، حدود ده پانزده سالی است که، به برکت پیشرفت تکنولوژی، از جمله در تولید انبوه تلفنهای همراه، اصطلاح “شهروند-خبرنگار”citizen-reporter، به فراوانی، بر سر زبانها افتاده است.
اما این بار، هر چند بسیاری از دولتها، با بی اعتنایی تمام، به حقوق شهروندی مینگرند، “شهروند خبرنگاران”، به راستی و جدی جدی، دردسری برای آنان شدهاند. چه تصویرها و صداهای ناشنیدهای، حتی از بیغولهها و سلولهای انفرادی زندانیان، به بیرون راه می یابند، و در ظرف چند دقیقه، در صفحات تلویزیونهای ماهوارهای با سرعت نور_۳۰۰هزار کیلومتر در ثانیه_راز رسوایی سربستهی یک سیاهچاله را، جهانگیر ساخته، برملا میسازند. و این هنوز اول عشق است_عشق به آزادی، عشق به رهایی، عشق به همیاری است.
باش تا صبح دولتت بدمد
کاین هنوز، از نتایج سحر است
کمالالدین اسماعیل(۶۷=۶۳۵-۵۶۸ه.ق/ ۱۲۳۷-۱۱۷۲م)
در هر صورت، بشر امروز، راه بسیار طولانی را، از تبدیل عنوان گوسفندی، به مقام شهروندی، طی نموده است. با این وصف، سوکمندانه هنوز، شاید بیشتر از ۳۰ درصد جمعیت بشری، رسماً و عملاً، به مقام شهروندی راه نیافته باشند. لکن، خوشبختانه چنین به نظر میرسد که، این رشد، از گوسفندی به شهروندی، روندی است که، رو به تصاعد دارد، و نه به فرود.
_دیدگاهها:
از اظهار نظرها، و واکنشهای معرفت افزایی که دربارهی این گفتار دریافت شده است:
۱)_ بانو سیما رفیعی، داستان نویس و مترجم، از خوانندگان پر افتخار، و گرانمایهی کانال تلگرام “فردا شدن امروز”، صاحب آثاری چون: راه طولانی بسوی آزادی، رهبری به شیوهی مادیبا، راه ماندلا، مشهور به سه گانهی ماندلا، که ما آشنایی با نلسون ماندلا به زبان فارسی را، بیشتر، مدیون این سه ترجمهی ارزندهی ایشان هستیم؛ همچنین صاحب اثری داستانی به نام “آقای کهن”_ که اول بار در مجلهی فرهنگی کتابستان به چاپ رسیده است و پس از آن، با عنوان sinjoro kohan، به ترجمهی آقای امیر فکری به زبان اسپرانتو، در مسابقات بین المللی ترجمه به زبان اسپرانتو در زاگرب، سال ۲۰۱۸، شرکت جسته، و جایزهی بهترین ترجمه از زبانهای بومی_ملی، به زبان جهانی اسپرانتو را از آن خود ساخته است. بانو رفیعی، در واکنش به گفتارهای “فردا شدن امروز”، بویژه گفتار شمارهی۱۷۶_ شاه شبانی_ برای فردا شدن امروز، چنین نگاشتهاند:
“…دستتان درد نکند، با انتشار این گفتارها، فرصتی فراهم آوردها ید، که خواننده میتواند در زمان کم، به انبوه اطلاعات مرتبط دربارهی یک موضوع، دست پیدا کند.
حال، داوری با خواننده است، که با نتیجه گیریهای هر گفتار، موافق باشد، یا نباشد. ولی، مطمئنا در مورد آن، فکر خواهد کرد. و “تولید فکر”، خود، کاری بزرگ است_با درود و سپاس فراوان_ س.رفیعی / آدینه ۲۴ آبان ۹۸/ ۱۵ نوامبر ۲۰۱۹ “
۲)_بانو شهربانو میرفصیح تفرشینیا، از دیگر خوانندگان گرامی “فردا شدن امروز”، در تائید اظهارات بانو رفیعی، در خصلت تفکر انگیزی گفتارهای “فردا شدن امروز”، بویژه دربارهی گفتار شمارهی ۱۷۶_شاه شبانی_ چنین اظهار لطف فرموده اند:
“پس از خواندن این گفتار _شمارهی ۱۷۶، شاه شبانی_ به یاد کتاب “ملتی از گوسفندان”A nation of sheep ، اثر ویلیام لدرر(۲۰۰۹-۱۹۱۲م)، یکی از پرفروش ترین آثار ادبیات امریکا افتادم، که سالها پیش، ترجمهی فارسی آن را، تحت همین عنوان_”ملتی از گوسفندان “_ خوانده بودم.
ویلیام لدرر، در این اثر، ضمن انتقاد به سیاستهای بی منطق امریکا، دربارهی جنگ ویتنام، “سکوت بره وار” تودهها و عموم جامعهی امریکایی را نیز، مورد نقد قرار داده است. اثری بسیار خواندنی است، که انتشارات عطایی، نخستین بار در سال ۱۳۶۰، به ترجمهی عبدالمحمد دلخواه، آن را منتشر ساخته است.”
با درود فراوان_ شهربانو میرفصیح تفرشینیا
شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸/ ۱۶ نوامبر ۲۰۱۹
۳)_بانو سارا پورمهدی ابیانه، همچنین از خوانندگان ارجمند گفتارهای فردا شدن امروز، در تایید اظهارات بانو رفیعی، بویژه دربارهی گفتار شمارهی ۱۷۶ فردا شدن امروز_شاه شبانی_ چنین اظهار داشته اند که:
” عنوان “گوسفند” برای تودهها و مردمان، از گذشتههای دور تاریخی تا دورهی مشروطیت در ایران، بی اختیار دو موضوع را در ذهنم متداعی ساخت:
یک)_ نامه و یا تلگراف محمدعلی شاه قاجار، که در گفتارهای شمارهی۱۳۹و ۱۴۴، کانال فردا شدن امروز خواندهام، که محمد علی شاه، در اوج خشم و عصبانیتش، نسبت به مشروطه خواهان، میگوید: “…رعیت گوسفند!! ، ما شبانیم….دلمان میخواهد… دلمان میخواهد…. ملت غلط میکند…”
دو)_فیلم “سکوت برهها” Silence of the Lambs (م ۱۹۹۱)، با بازی درخشان آنتونی هاپکینز(++۱۹۳۷م) و جودی فاستر( ++۱۹۶۲م)، که به شکار گرگوارهی یک آدمکش آدمخوار زنجیرهای، و سکوت برهوار قربانیان بیدفاع، پرداخته است. گوسفندان، همان انسانهای عادی، و تودهی جامعه هستند که در برابر شکارچی خود، که احیانا، در این فیلم میتواند سمبل و نمادی از همهی خودکامگان تاریخ نیز باشد، به سکوت پرداخته اند:
گرگ اجل، یکایک، از این گله می برد
وین گله را، نگر که چه آسوده میچرد
خوشبختانه این فیلم به کارگردانی جاناتان دمی( ۲۰۱۷- ۱۹۴۴م)، بر اساس داستانی به همین نام_”سکوت برهها”_ ساخته شده است. نویسندهی داستان، توماس هریس(۱۹۴۰م)، نویسنده و فیلمنامه نویس امریکایی است، که داستان را در سال ۱۹۸۸م، نگاشته است.
کتاب سکوت برهها، به زبان فارسی نیز، ترجمه شده است. ترجمهای که بنده از این کتاب خواندهام، به همت مترجمان اصغر اندرودی و مجتبی مینایی، سال ۱۳۸۸، به همت انتشارات دایره، منتشر شده است. که احتمالا، ناشران دیگری نیز، در سالهای متفاوت، آن را منتشر ساخته اند.
با سپاس از همهی خوانندگان پرحوصله، و دست و دلباز “فردا شدن امروز”، که خست نورزیده، و اطلاعات بسیار ارزندهی خود را، برای ما و دیگر خوانندگان گرامی ما، به اشتراک گذاشته اند، و دقیقا، زکات دانش و آگاهی خود را، به بهترین وجه پرداخته اند.
در تکمیل اظهار نظرها، و واکنشها، یاد آور میشود که:
۱)_عنوان “ملتی از گوسفندان”، کم و بیش، مضمون تعبیر “عوام الناس” و بویژه “عوام کالانعام”، را در زبان فارسی، شگفتمندانه، بازگو میکند.
۲)_ کلام مجید، دربارهی “غافلان”، از عوام الناس، مشرکان در جاهلیت، و تعصب و انکارشان، میفرماید:
“… اولئک کالانعام_ بل هم، اضلّ!!؟”: آنان همانند چهارپایان اند، نه، بلکه حتی گمراهتر از آنان اند. (سورهی اعراف= ۷ / آ ۱۷۹)
۳)_ شاعر زندهیاد ارجمند فواد کرمانی (۹۰ =۱۳۵۸- ۱۲۶۸ه.ق/۱۹۳۹-۱۸۵۱م)_نزدیک به یک قرن پیش_ در مدیحهئی دربارهی مولی امیرالمومنین، علی(ع)، تعبیر” مقلدان_بیبصر” را، بجای “مقلدان بیبصیرت”_ که کم و بیش، همان “عوام کالانعام” باشند_ بکار برده است.
“بیبصر”، در شعر فواد کرمانی، مسلما به نابینایی فیزیکی، اشاره ندارد. بلکه، ” کور ذهنی” عوام الناس را، به تعبیری وام گرفته از زبان عرب_یعنی”بی بصیرتان”_ به ضرورت تنگی وزن شعر بکار برده است.
بخش آغازین شعر فواد کرمانی، چنین آغاز میشود:
” مقلدان بی بصر”، ز شیخ و شاب، تن به تن(شیخ و شاب: پیر و جوان) :
گرفتهاند خالقی، به قدر فهم خویشتن !!؟
برند عالی و دنی، تمام سجده بر وَثَن(بت)!!؟
من، آن نیم، که فهمشان بود، محیط فهم من:
مراست فهم و مشعری، بقدر خویش، لاجرم!! :_
_خدای وهم خویش را، نه راکعم، نه ساجدم
محاط فهم خویش را، نه عابدم، نه حامدم
در این عقیده و گمان، نه مفتیم، نه زاهدم
خدای ظاهر از علی، به باطن است، شاهدم
که من صمد ندیدهام، به جز عیان از این صنم !!! …
(به نقل از کتاب “دیباچهای بر رهبری”، دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی، انتشارات عطایی، ۱۳۴۵، ص۱۸۷ / همچنین رک به کانال تلگرام “فردا شدن امروز”، گفتار شمارهی ۱۵۷ )
۴)_ضمنا برای تکمیل منابع مطالعاتی دربارهی روانشناسی تودهها و طغیان های تودهای به دو اثر ارزندهی زیر مراجعه فرمایید:
یک)_ گوستاو لوبون (۹۰=۱۹۳۱-۱۸۴۱م): روانشناسی تودهها، به زبان فرانسه، در سال۱۸۹۵م_ بیشتر تحت تاثیر هیجانهای تودهها در طول انقلاب کبیر فرانسه۱۷۸۹_ منتشر شده است، و ترجمهی آن به زبان فارسی، توسط کیومرث خواجویها، که نخستین بار در سال ۱۳۶۹، از طرف انتشارات روشنگران انتشار یافته است.
دو)_ خوزه، اُرتِگائیگاست: طغیان تودهها، نوشته در سال۱۹۲۲م، بیشتر تحت تاثیر هیجانهای تودهها، ناشی از انفجار انقلاب کبیر ۱۹۱۷ در روسیه_ نگاشته شده است. و در سال۱۳۷۸، به ترجمهی داوود منشی زاده (۷۵=۱۳۶۸-۱۲۹۳ه.ش/۱۹۸۹-۱۹۱۴م)، رئیس حزب سومکا_ که سخت خود را حتی به شکل هیتلر، می آراست_ بهمت انتشارات اختران، به چاپ رسیده است.
ضمنا، دربارهی این دو اثر، به گفتار شمارهی ۱۰۱، در کانال تلگرام “فردا شدن امروز”، مراجعه فرمایید.”
تاریخ انتشار نخست در کانال تلگرام “فردا شدن امروز”: جمعه ۲۴ مهر ۱۳۹۸/ ۱۵نوامبر ۲۰۱۹
تاریخ انتشار در سایت خط چهارم، با تجدید نظر و اضافات: سه شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳/ ۸ اکتبر ۲۰۲۴
تصویر آرایی: از زهره رمضانی
این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستارهها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی
متوسط ۵ / ۵. ۶
یک دیدگاه
من این گفتار را بی نظیر و بی بدیل دیدم. هر انچه در آنست حقیقت محض است. ولی انجایی که جناب فواد کرمانی که میگوید: خدای ظاهر از علی، به باطن است، شاهدم ووو گویای مطلب بسیار مهمی است. این گفتار ما را با مطالبی موثق اشنا میسازد که شاید هر کدام در ذهن و دلمان ساعتها کنکاش و جستجوگر بودیم ولی در اینجا به جواب عالمانه و تحقیقی و موثق خود رسیدیم و از این کنکاش دایمی ذهنی خلاصی یافتیم. باشد که نویسنده دانشمند و محترم این گفتار و همه دست اندر کاران سالهای سال کار روشنگرانه و گرانمایه خود را ادامه دهند و همواره سلامت و خستگی ناپذیر بمانند تا اذهان گیج و گنگی چون من را چاره ساز باشند.
این سایت برای بهینه سازی استفاده ی کاربران از کوکی استفاده می کند قبول
Privacy & Cookies Policy
Privacy Overview
This website uses cookies to improve your experience while you navigate through the website. Out of these cookies, the cookies that are categorized as necessary are stored on your browser as they are essential for the working of basic functionalities of the website. We also use third-party cookies that help us analyze and understand how you use this website. These cookies will be stored in your browser only with your consent. You also have the option to opt-out of these cookies. But opting out of some of these cookies may have an effect on your browsing experience.
Necessary cookies are absolutely essential for the website to function properly. This category only includes cookies that ensures basic functionalities and security features of the website. These cookies do not store any personal information.
Any cookies that may not be particularly necessary for the website to function and is used specifically to collect user personal data via analytics, ads, other embedded contents are termed as non-necessary cookies. It is mandatory to procure user consent prior to running these cookies on your website.
من این گفتار را بی نظیر و بی بدیل دیدم. هر انچه در آنست حقیقت محض است. ولی انجایی که جناب فواد کرمانی که میگوید: خدای ظاهر از علی، به باطن است، شاهدم ووو گویای مطلب بسیار مهمی است. این گفتار ما را با مطالبی موثق اشنا میسازد که شاید هر کدام در ذهن و دلمان ساعتها کنکاش و جستجوگر بودیم ولی در اینجا به جواب عالمانه و تحقیقی و موثق خود رسیدیم و از این کنکاش دایمی ذهنی خلاصی یافتیم. باشد که نویسنده دانشمند و محترم این گفتار و همه دست اندر کاران سالهای سال کار روشنگرانه و گرانمایه خود را ادامه دهند و همواره سلامت و خستگی ناپذیر بمانند تا اذهان گیج و گنگی چون من را چاره ساز باشند.
…که من صمد ندیدهام، به جز عیان