گفتار شماره‌ی ۲۶۷_راز دورویی،و دوپارگی شخصیت انسان‌های قدرتگرا

به اشتراک بگذارید
۵
(۵)

هر دم از این باغ بری می‌رسد

تازه‌تر از تازه‌‌‌تری می‌رسد

نظامی، مخزن الاسرار، در نکوهش دلبران

_ بیعت در خلافت، و متن سوگند‌نامه‌ی بیعت

خلافت عباسی، برای محکم کاری در اطاعت از خلیفه_ البته برای زیردستان، امت و رعیت_ متنی با ضمانت اجرایی و تنبیه عهد شکنی نسبت به قبول پیمان بیعت، تنظیم کرده است. طبری، مورخ بزرگ، متن این بیعت را، در جلد ۱۴ تاریخ خود، بخاطر مساله‌ی بیعت با المنتصر (زندگی۲۶=۲۴۸-۲۲۲ه.ق/۸۶۲-۸۳۶م)_ یازدهمین خلیفه‌ی عباسی_ چنین آورده است:

” به نام خدای رحمان رحیم

 با بنده‌ی خدا، المنتصر بالله_ امیرمومنان_ بیعت می‌کنید، به اختیار و اعتقاد و رغبت، با خلوص ضمیر، و گشاده دلی و صدق نیت، نه به اکراه و اجبار. بلکه، به اقرار و علم به اینکه، در این بیعت و استواری آن، اطاعت خدا هست، و تقوای خداوند، و عزت دین خدا و، حق خدا، اتفاق کلمه، و بستن شکاف و سکون عامه، و اطمینان از عواقب آن، و عزت دوستان، و سرکوب ملحدان؛ بر این قرار که محمد امام، المنتصر بالله، بنده‌ی خدا، و خلیفه‌ی اوست.

 اطاعت و نیکخواهی، و رعایت حقوق و پیمان خلیفه، بر شما واجب است، که نه تردید دارید، و نه نفاق می‌کنید و نه نگرانید، و نه شک دارید.

بیعت می‌کنید بر حرف شنوی و اطاعت محض(سمعا و طاعه)، و مسالمت و نصرت، و وفا و استقامت و نیکخواهی، پنهان و آشکارا. و تبعیت از هرچه بنده‌ی خدا، امام، المنتصر بالله، امیرمومنان دستور دهد. و این که شما، از خاص و عام، دور و نزدیک، دوست دوستان، و دشمن دشمنان خلیفه هستید. و به بیعت با او پایبندید؛ به وفای پیمان و تعهد قرار، باطنتان در این باب، همانند ظاهرتان است، و ضمیرتان چون زبانتان.

 به هرچه امیرمومنان، برای حال و آینده‌ی شما رضا دهد، رضایت می‌دهید. شما، از پس تجدید این بیعت، برخویشتن، و تایید آن به گردن خویش، قید قسم خویش را، به رغبت و اختیار، با دل و رای و نیت درست، بدو می‌دهید؛ که در شکستن چیزی، از آنچه خدای بر شما موکد کرده نکوشید، و شخص منحرفی، شما را از نصرت و اخلاص، و نیکخواهی و دوستی منحرف نکند.

  بیعتی که به زبان و پیمان خویش داده‌اید، بیعتی است که خدا می‌داند، که دلهایتان آن را برگزیده، و بدان مایل است، و مصمم بر انجام تعهد آنست. و به یاری آن، و دوستی با اهل آن، یکدل هستید. و از جانب شما، به دغل و، نفاق و حیله و تأویل، آمیخته نمی‌شود؛  تا زمانی که، خدا را دیدار کنید، در حالیکه، به عهد خلیفه وفا کرده باشید، و حقی که بر شما دارد، ادا کرده باشید، بدون تجاوز و، پیمان شکنی.

 زیرا، کسانی از شما، که با امیر مومنان بیعت می‌کنند، با خدا بیعت می‌کنند، و روی دستهایشان دست خداست_(خلیفه = الله= خود خدا بینی خلیفه !!! ).

 هرکس، نقض بیعت کند، به ضرر خویش می‌کند. و هرکس، به پیمانی که با خدا بسته وفا کند_(الله= خلیفه!!!)_ پاداشی بزرگ، به او داده خواهد شد.

 این را و مقتضای این بیعت را، که به گردن شما محکم شده، و قید قسم‌هایی را که درباره‌ی آن، یاد کرده‌اید، با شرطهایی که بموجب آن، بر شما نهاده‌اند، از وفا و نصرت و دوستی و، کوشش و نیکخواهی، رعایت کنید.

 پیمان خدا، و پیمان خلیفه، بازخواست شدنی است، و تعهد خدا، و تعهد رسول خدا، و محکم‌ترین پیمانی که از پیامبران و رسولان، یا یکی از بندگان خویش گرفته، به گردن شماست، که شرایط این بیعت را گوش بگیرید، و تغییر نیارید، اطاعت کنید و عصیان مکنید، مخلص باشید و شک نیاورید!

و به چیزی که بر آن پیمان کرده‌اید، پایبند باشید! چنانچه مطیعان، به اطاعت خویش، و اهل پیمان و وفا، به وفای خویش، و حق خویش پایبندند. آگاه باشید تا هوس، و شخص منحرفی، شما را از وفای به پیمان نگرداند، و شخص گمراه از هدایتی، شما را از آن به انحراف نکشاند!

 در پایبندی به پیمان خویش، خویشتن و کوشش خویش را بذل می کنید؛ و حق دین و رعایت تعهدات خویش را، مقدم می‌دارید. چرا که خدا، در این بیعت، از شما، به جز وفا نمی‌پذیرد_(الله= خلیفه!!؟)

و همه‌ی کسانی که، با امیرمومنان بیعت کرده‌اند، اگر مفاد آن را، در نهان یا آشکار، به صراحت یا به حیله بشکنند، و در پیمانی که با خدا، و امیرمومنان بسته اند، نفاق آورند؛ و در اجرا و محافظت از پیمان، بجای تلاش، سستی کنند، و یا در عوض یاری حق، به باطل تکیه کنند، … و از راهی که مردم وفادار به پیمان‌های خویش در آن می‌روند، روی بر گردانند، و در این باب خیانت ورزند و، پیمان شکنی نمایند، هر چه دارند، از مال یا مِلک، حیوان یا زراعت، و، و، و در راه خدا، وقف مسکینان_(مصادره مطلق اموال، به نفع بیت المال خلیفه!!)_خواهد‌شد.

 و حرام است، که چیزی از اموال خود را، با حیله‌ئی از آنِ خویشتن کنند، یا بعنوان دارایی خویشتن برند. و هرچه در باقی عمر به دست آورند، کم‌قدر یا گرانقدر، نیز، حکمش چنین باشد، تا وقتی که مرگشان در رسد، و بمیرند! (تمام عمر، بیگاری برای “خدا-خلیفه”!!؟)

همه‌ی کنیزان و غلامانی که “اکنون” دارند، و “تا ۳۰ سال دیگر”، از مذکر و مونث، بخاطر خدای آزاد ‌‌باشند.

و “زنان آنها”، به روز تخلف، و هر زنی که پس از آنها تا ۳۰ سال به زنی گیرند، طلاقی(مطلقه) باشند، بطور قطع، طلاق بائن سنت، که بازگشت یا رجوع در آن نباشد! (زن به خانه‌ی آنها حرام‌است)

 و متعهد اند، که ۳۰ بار، پیاده، حج بیت‌الله‌الحرام کنند. که خدای، از آنها، بجز انجام آن نپذیرد. و خدا و پیامبر خدا (خلیفه= الله +رسول الله)، از آنها بری باشند، و خدا از آنها، تغییر و عوض نپذیرد، و در این باب، خدا بر شما شاهد است، و شهادت خدا بس.”  ( ترجمه‌ی‌تاریخ‌طبری: ابوالقاسم پاینده، نشر اساطیر، ج۱۴، صص۶۰۹۶_۶۰۹۵)

این تعهد سنگین، که هم مظلمه‌ی دنیایی، و هم آخرتی، برای یک فرد مسلمان بهمراه دارد؛ تعهدی کاملا، یکطرفه است. دیکته‌ی خودکامگی قدرت حاکم سلطنتی، بر رعیت مفلوک امت است. همه اش، تکلیف و طلبکاری است، و هیچگونه حقی، برای بیعتگر بیچاره، قائل نیست؛ که اگر آنطرف بیعت، یعنی “خلیفه-سلطان” بدعهدی کند، گناهی مرتکب شود، امر و نهی‌ئی را بسود خویش فرو گذارد، مجلس شرابخواری و زناکاری و دلقک بازی، و انواع نواهی تشکیل دهد، بیعتگر، دربرابر او، چه می‌تواند بکند؟؟؟!!!، بهیچ روی، نکته‌ئی در آن نمی‌توان دریافت که، حتی حق اعتراض ساده‌ئی، به رعیت امت اسلامی داده باشد.

لکن، گاه تنها یک خبرچین بدخواه، روی تصفیه حساب شخصی، کافی بود، به عرض خلیفه_ یا اداره‌ تفتیش عقایدش_ دار المحنه، انکیزیسیون عباسی، برساند که فلانی در جایی، آرام، درباره‌ی خلیفه، چنین یا چنان گفت، و بی ایمانی پنهانی خویش را، آشکار کرد، و عهد و بیعت بشکست. بسته به ارزشیابی خلیفه، از سود و زیان او، یا اکراه و نفرت او، بدان متهم قربانی، کافی بود که، سرش را، بر باد دهد؛ اموالش مصادره گردد؛ زن و بچه اش بر او حرام گردد، و ، و، و.

این عهدنامه‌ی فاشیستی، که به نام اسلام، از مسلمانان در اطاعت از خلیفه گرفته می‌شده است، حتی، بهیچ روی اسلامی هم نیست. زیرا، در آن، از “حق الناس”، هیچگونه، حتی اشاره‌‌ئی هم نشده است!!؟

در صورتیکه اسلام، برای حق‌الناس، استواری و استحکامی برای لزوم ادای آن، حتی اولویتی بیش از “حق الله” قائل است. چنانکه، از اخبار نیک شایع اسلام است که: خداوند بنا به ملاحظات و مصالحی_بر اثر رحمت واسعه‌ و شفقت خاصه‌اش_ از حق خود، صرفنظر می‌کند و آن را می‌بخشد. اما، از حق الناس، هرگز فرا در نمی‌گذرد، مگر بر کسانی که بنحوی رضایت و عفو قربانیان حق کشی‌های خود را بدست آورده بوده باشند!!؟

محمد بن جریر طبری، مورخ بزرگ عربی نویس ایرانی(۳۱۰-۲۲۴ه.ق/۹۲۳-۸۳۹م)، و تندیس او که در شهر دوشنبه تاجیکستان، و مزار او که در بغداد است.

_اعلامیه‌ی حقوق بشر_ ۱۹۴۸

در روند رابطه‌ی حقوقی انسان‌ها، نسبت به یکدیگر، بویژه رابطه‌ی رهبران با پیروان آنها، منشور بیعت عباسی، دقیقا، یک “تز”، یا یک “نهاده” است. و دقیقا، پس از چند هزار سال، “اعلامیه‌ی حقوق بشر”، “آنتی تز”، یا “برنهاده” و رساتر گفته‌ شود، برابر نهاده‌ی آن، بشمار می‌رود!!؟

زیرا، در اعلامیه‌‌ی حقوق بشر، در حقیقت بیشتر، سخن از حق الناس است، در همه‌ی فرازهای آن، از والایش، و اعتلای کرامت انسانی، سخن‌ رفته‌است!!؟

در اعلامیه‌ی‌ حقوق بشر_ تصویب شده در اجلاسیه‌ی‌ ویژه‌ آن در پاریس، در سال ۱۹۴۸م/ ۱۳۲۷ش_در حقیقت بخاطر احقاق حقوق و اعاده‌ حیثیت به افراد انسانی، که در طول قرن‌ها، از آنها دریغ ورزیده شده است، گردآوری و تاکید گردیده ‌است!!؟

از نهادهای تعاونی بزرگ، بلکه بزرگترین نهاد تعاونی، یعنی “سازمان ملل متحد”، تمامی حیثیت و بنیان خود را، بر پایه‌ی اعلامیه منشور حقوق بشر، و تحقق آن، از ۱۹۴۸ بدینسوی بنیان نهاده‌ اند!!؟

نخستین اعلامیه‌ی جامع حقوق بشر در دست بانو النور روزولت(۱۹۶۲-۱۸۸۴م)، همسر پرزیدنت روزولت، سی و دومین رئیس جمهور امریکا

کوتاه سخن، بیعت نامه عباسی، مظهر کامل تمامی رابطه‌های استبدادی خودکامگان سلطه جو، در تاریخ، به تعبیر اهل‌ترافیک خیابانی “یکطرفه و یکسویه” است. حتی، کوچه‌ پس کوچه‌های آن، افزون بر خیابان‌های فرعی ‌این خیابان یکطرفه، یا بن بست‌اند و یا با علامت ورود ممنوع، تکلیف سوارگان را مشخص کرده‌اند.

لکن، رابطه‌ی انسان‌ها با یکدیگر_اعم از رئیس و مرئوس، رهبر و پیرو، یا خودی و بیگانه، و، و، و…خیابانی دو سویه است و نه، یکسویه.

خیابان‌های دو سویه، از ارکان اصل “تعاون بقا”، در دموکراسی‌های راستین، در چشم انداز دلنواز آینده اند!!؟

_اقتصاد مصادره، درآمد عمده‌ی اقتصادی حکومت‌های استبدادی

امید است، از جمله در آینده، بتوانیم نشان دهیم که یکی از مهمترین راه‌های درآمد رسمی دولتی، “مصادره‌‌ی اموال” اشخاص سرشناس و مالدار، با تهمت همین بیوفایی و خیانت آنها، نسبت به بیعت خویش، بوده است.

_پیامد سرپیچی از سرسپاری مطلق، در عصر استبداد

بسیاری از انسان‌ها، بسیار آسان، از انجام تعهدهای خویش، خودداری می‌ورزند. سعدی، این کیفیت را_گریز از انجام تعهد_قرن‌ها پیش، بنابر تجربه شخصی در جوامع اسلامی زمانه‌ی خود، بخوبی دریافته است. سعدی، پیامد فاجعه بار سرپیچی از سرسپردگی یکسویه‌ی زیردستان در برابر پادشاهان و خلفای مستبد را تا زمان خود، در این دو بیت خلاصه می‌نماید که:

خلاف رای سلطان، رای جستن؟!

به خون خویش، باشد دست شستن

اگر خود روز را گوید: شب است این

بباید گفت: این هم، ماه و پروین!

(گلستان، باب اول در سیرت پادشاهان، ح۳۱)

برای نمونه، سعدی حکایت همسویی مطلق بزرگمهر یا بوذرجمهر با انوشیروان را، در حکایتی از باب اول گلستان شرح می دهد. البته می دانیم که بزرگمهر این سرسپردگی مطلق را، بنا بر تجربه‌ی بسیار تلخ نصایحش به انوشیروان، از جمله توصیه‌ی او به سحرخیزی_ “سحر خیز باش تا کامروا باشی!!”_بدست آورده بوده است که خودکامه نصیحت ناپذیر است، و فقط اطاعت مطلق می‌خواهد و بس:

“…وزرایِ نوشیروان در مهمّی از مَصالحِ مملکت اندیشه همی‌کردند، و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی‌زدند و ملِک همچنین تدبیری اندیشه کرد. بزرجمهر را رایِ ملِک اختیار آمد.

وزیران در نهانش گفتند: رایِ ملک را چه مزیّت دیدی بر فکرِ چندین حکیم؟

گفت: به موجب آن که انجامِ کارها معلوم نیست، و رایِ همگان در مشیّت است که صواب آید یا خطا، پس موافقتِ رایِ ملک اولی‌تر است تا اگر خلافِ صواب آید، به علّت متابعت از مُعاتبَت ایمن باشم…” (گلستان، باب اول در سیرت پادشاهان، ح۳۱)

_ راز دورویی، و دوپارگی شخصیت انسان‌های قدرتگرا

مثالی دیگر از انتظار سرسپردگی مطلق به خودکامه، در خلافت اسلامی مثال المنتصر_ یازدهمین خلیفه‌ی عباسی_ و انتظار و توقع سرسپردگی مطلق او از بیعت گذاران خویشتن است، در حالیکه او خود، یکی از بیعت شکنان تاریخ خلافت عباسی است.

 المنتصر نسبت به خلیفه‌ی سلف خود، المتوکل_ پدرش_ بیعت می‌شکند، و او را حتی، “سالبه‌ی به انتفاء موضوع” می‌سازد. یعنی به حذف فیزیکی او، به قتلش فرمان می‌دهد. منتصر _سوکمندانه_ نه اولین کسی است که، عهد و سوگند می‌شکند و سوکمندانه‌تر آنکه، نه آخرین عهد شکن تاریخ خواهد بود.

هارون الرشید، عهدنامه‌ی سنگینی، با سوگندهای شدید و غلیظ، در مقدس‌ترین مکان اسلام، یعنی مسجدالحرام و خانه‌ی کعبه، در حضور جماعت مسلمانان، که برای حج، از چهار گوشه‌ی جهان اسلام، بدانجا شتافته بودند، برای تعیین خلافت بعد از خودش، و تقسیم جغرافیایی امپراتوری اسلامی، میان دو پسرش_امین و مامون_ از مردم گرفت. لکن، بعد از مرگش، همان دو پسرش_ امین و مامون_ با هم جنگیدند، و پس از قتل امین، مامون به آسانی، عهد پدر را، به زیر پای نهاد. و با تمامیت‌خواهی جبلّی همه‌ی خودکامگان جهان، سهم برادر از جغرافیای امپراتوری اسلام را، غصب نموده، آشکارا و بی هیچ پروا، ضمیمه‌ی نیمه‌ی دیگر سهم خودش نمود!!؟

 ما قبلا در گفتار شماره ۱۰۷_ از سلسله گفتارهای فردا شدن امروز، در تلگرام_ به این عهد شکنی تحت عنوان “جنگ نسل‌ها” و “جنگ درون طبقاتی هم‌نسل‌ها”، با تفصیل بیشتر پرداخته‌ بوده‌ایم. با اینوصف، نقل مضمون بخش مختصری از آن، از تاریخ طبری در اینجا، ضروری بنظر می‌رسد:

” هارون در سال ۱۷۵ ه‍.ق/۷۹۱م، با اقدامی زود هنگام، فرزند پنج ساله‌ی خود، محمد را، به ولایتعهدی منصوب کرد، و او را “امین” لقب داد_به تقلید از نام و لقب بنیانگذار اسلام، محمد امین(ص)…

آنگاه در سال ۱۸۶ه.ق/۸۰۲م، به حج رفت. در این سفر، فرزندان وی، امین و مأمون و عده‌ئی از سرداران، وزیران، قاضیان و بسیاری بزرگان دیگر، با او همراه بودند. هنگامی که مراسم حج را به پایان رساند، برای مامون، دو نامه نوشت، و فقهاء و قاضیان همراه را، بر آن نامه‌ها گواه گرفت. یکی از دو نامه، شرایطی بود که برای امین، ولیعهد خود، تعیین کرده بود. تا پس از مرگش، بدان‌ها عمل کند، و حق و حقوق برادرش، مأمون را، تمام و کمال ادا نماید. و نامه‌ی دیگر، بیعت نامه‌ئی برای امین بود؛ که خاصه و عامه (بازاری‌ها، فرماندهان، فقهاء، قضات و سایر بزرگان دربار) بر آن گواهی داده بودند. و شرطهایی که مامون، برای ولیعهدی برادرش، باید بدان‌ها عمل می‌نمود، در آن ذکر شده بود.

 آنگاه هارون الرشید، بالای منبر رفت و خطبه خواند. سپس دو فرزند خویش، امین و مأمون (که هر دو ۱۶ساله بودند)، را به داخل کعبه برد؛ عهدنامه‌ی هر یک از آنها را برخواند، و آنها را بر مضمون پیمان‌ها سوگند داد، و امضاء گرفت که به پیمان خویش پایبند باشند. آنگاه دستور داد تا این دو نامه، چندین بار بر مردم خوانده شود، و در کعبه بیاوزند؛ تا سال‌ها پیش چشم مردمانی باشد_که از دورترین نقاط جهان اسلام_ به حج می‌آیند. آن‌را ببینند و در بازگشت، در دیار خود، آن‌را بازگو نمایند.

در سال ۱۹۳ه.ق/ ۸۰۸م، هنگامی که هارون در طوس درگذشت؛ فضل‌بن‌ربیع(۶۸=۲۰۸- ۱۴۰ه.ق /۸۲۴-۷۵۷م)، بر خلاف وصیت دوم هارون، برای حفظ قدرت و ثروت نظامی، در پایتخت شرقی خلافت، یعنی طوس، لشکر و خزائن را برداشت، از نزد مأمون گریخت، و به دربار امین در بغداد پیوست.

فضل‌بن‌ربیع در بغداد، امین را با وسوسه‌ی حفظ تمامیت قدرت مطلق در دست خود، به خلع مأمون از ولایتعهدی، با تاکید، تشویق و تحریض نمود.

وسوسه‌ی فضل، در امین چنان اثر کرد، که او بر خلاف سوگندی که در حضور پدر و بزرگان، در خانه‌ی خدا، ادا کرده بود، و بر پای عهدنامه‌ی مربوط امضاء نموده، و آن‌را سالها بر دیوار کعبه آویزان کرده بودند؛ سوگند خود را شکست، و همه چیز را زیر پا نهاد، و به عهدشکنی، خود را شهره‌ی آفاق ساخت.

 بحرانی بیسابقه از عهد شکنی آشکار، در جهان اسلام پدید آورد، که شاعران و گویندگان بسیاری، برآشفته، به نقد آن پرداختند. و با اشاره و تصریح،”عهد شکن”را لقب ویژه‌ی او ساختند. و در اشعار یادآور شدند که “الامین”، به “نا-امین” _همانند مرد، که تبدیل به نامرد گردیده باشد_لقبی تازه، به ننگ آفرینی برای خود ایجاد نمود.” (نقل به مضمون از ترجمه‌ی تاریخ طبری، ج۱۲، صص ۵۲۸۶_۵۲۸۵)

 شاید، باید، تکرار گفته‌های پیشین کنیم که، “قول دادن به گفتار” چه آسان است، و اجرای آن به کردار، چه دشوار!!!؟

 فاصله‌ی بین گفتار و کردار، و البته نیت و پندار، فاصله‌ئی بسیار بزرگ، در سلوک جهاد اکبر با نفس است. یعنی از جمله، فاصله‌ی میان گفتار و کردار، دشواری چیستان‌گونه‌ی تثلیث زرتشتی، یا سه‌گانه‌ی یکتای زرتشت فرزانه، چنان که گویی، اگر نگوییم “تعلیق بر محال”، لکن امری، بسیار بسیار دشوار، است!!!؟ یعنی ابعد از بعید است.

_پیمان شکنی در جهان اساطیری

 این پیمان شکنی، فقط ویژه‌ی دوران عباسی نیست. در جهان اساطیری ما، ایرج و سلم و تور_برادران، و پسران فریدون فرخ_ در آغاز، ظاهراً، به تقسیم جهان توسط فریدون فرخ_پدرشان_اظهار قبول کردند. لکن، چون به قلمرو فرمانروایی‌های خود سفر کردند، به قدرت نظامی و گنجینه‌ی ثروت خود دست یافتند، پیمان شکستند. عهدنامه‌ها را زیر پا افکندند. و ایرج را، حتی در زمانی که، خود به تنهایی نزد ایشان رفته بود، و از سهم خود، صرف‌نظر کرده بود، و آن‌را به برادران خویش، تقدیم داشته بود؛ سر بریدند و، سرش را، در تشتی طلایی، برای پدرشان ارسال داشتند!!!

فریدون فرخ، در مورد زناشویی سه پسرش_ ایرج، سلم و تور_ حتی به سیاست ویژه‌ئی دست یازید، که فرزندانش را، بیشتر از خانواده های معمولی، به هم وابسته و پیوسته، یعنی همبسته‌تر سازد!!؟

 فریدون برای اجرای این رویای خویش، خبرگذارانی را به سرزمین‌های اطراف روانه کرد، که در میان خاندان‌های اشرافی، سه دختر سه‌قلو، همسان از نظر زیبایی، و بلند بالایی، بی هیچ تفاوت بیابند. و دختران سه قلو را، با پیوند زناشویی، به سه  پسر خود بدهد. تا مبادا، پسرانش، حتی، از نظر زیبایی همسران خویش، نسبت به یکدگر احساس غبن و، حسد و تبعیض نمایند. به این ترتیب، برادران، با جناق یکدیگر گردند. همسران، جاریانی که خواهر یکدیگرند باشند. و فرزندانشان، بویژه پسرهایشان، هم پسرخاله، و در عین حال، هم پسرعموهای یکدگر باشند!!!؟

اما با وجود اینهمه مقدمات، بخاطر ایجاد به اصطلاح تساوی ژنتیک و تساوی اجتماعی در روابط انسانی، و تقسیم قلمرو فرمانروایی به تساوی، نتیجه، همان “عهد شکنی رقیبانه‌ی گلادیاتوری” میان برادران گردید!!؟ و جنگ طولانی ایران و توران، از جمله پیامدهای این عهدشکنی اساطیری ایران، در عهد باستان است!!؟

 در حقیقت، شاهنامه‌ی فردوسی، و گزارش اساطیری تاریخ ایران، با این ماجرا، به دو بخش تقسیم می‌گردد:

۱)_پیش از فریدون و عهد او، در تقسیم قلمرو فرمانروایی جهان، با پسرانش

۲)_و دوره‌ی پس از فریدون، یعنی شکست عهدنامه و، جنگ پایان ناپذیر، میان ایران و توران زمین.

از جمله جنگ رستم و افراسیاب، شهادت سیاوش، بیژن و منیژه، و دهها داستان فرعی دیگر از شاهنامه، همه محصول این تنازع اند!!؟

تاثیری که حکومت اساطیری، و تاریخ پیش از اسلام، و پس از آن، در شخصیت اکثر مردمان پدید آورده است، همین بوده است که، انسان‌ها فرا گرفتند که، بخاطر تنازع بقای خویش، بهنگام، دو رویی و نفاق کنند، و دوگویی و دروغ ورزند. زیرا، این رسم حاکم بر جهان، و فضای زندگی آنان، حاصل از سلطنت استبدادی در واقعیت تاریخی و واقعیت اساطیری، بوده ‌است.

برای این آیین دو گویی، و دوروئی، ضرب‌المثل حدیث واره، از شیوه‌ی رفتار مردمان، فرا ساخته‌اند که:

“الناسُ علی دینِ ملوکِهِم”: مردمان، به شیوه و آیین پادشاهان، و فرمانروایان خود، زندگی می‌کنند!!؟

_تاکتیک یا نبرد-شیوه‌ی دروغ مصلحت آمیز، بخاطر تنازع بقا

چنانکه در گلستان، حکایت اول، از باب اول_در سیرت پادشاهان_ سعدی به دو گویی و دروغ اضطراری وزیر نیک محضری _(= مصداق شمس وزیر، در داستان امیر ارسلان نامدار)_ بخاطر کمک به تنازع بقای یک اسیر در بند، که پادشاهی به کشتن او اشاره‌کرده ‌است، عنوان اخلاقی “دروغ مصلحت آمیز” که بهتر از راست فتنه انگیز است، داده است.( رک به: کانال تلگرام “فردا شدن امروز” گفتار شماره ۱۱۸)

وزیر بخاطر دفاع از حق حیات آن اسیر قربانی، دشنام و ناسزای او را، وارونه، قرائت آیاتی از قرآن جلوه می‌دهد که می‌گوید:

“صالحان کسانی هستند که، خشم خود را فرو می‌خورند، و بر خطای بندگان، قلم عفو، فرو در می‌کشند.” (سوره‌ی آل عمران = ۳/ آ ۱۳۴)

و در نتیجه‌ی این تمهید نیکخواهانه‌ی وزیر نیک محضر، پادشاه، اسیر را، عفو می‌فرماید!!؟

_معمای کاربرد دروغ مصلحت آمیز

 معمای بزرگ دروغ مصلحت_آمیز نیز، از نظر اخلاقی، از نظر روانشناختی، و از نظر زندگی اجتماعی و روابط مردمان با یکدیگر، در اینست که، “مصلحت”، بعنوان “معیار دروغ مجاز”، مفهومی “کلی و مطلق” دارد. و نسبت‌های کاربردش، در“موارد جزئی”، مبهم است:

_آخِر، مصلحت کی؟!، و مصلحت برای چی؟!، مصلحت شخص دروغگو؟!، مصلحت خانواده‌اش؟! مصلحت خاندانش؟!، مصلحت قوم و ملتش؟!، مصلحت طبقه، یا نژادش؟!، و یا مصلحت کشورش؟!و،و،و.

 اگر هر کس به مصلحتی که خود، آن را برسمیت می‌شناسد، و ترجیح می‌دهد، دروغ بگوید، چه هرج و مرجی در گفتار، کردار و نیت مردمان، پدید می‌آید؟! به گفتار چه کس_صحت، یا دروغش_دیگر می‌توان اطمینان کرد؟!

می‌دانیم که در روابط انسانی، اعتماد و اطمینان به گفته‌های هرکس، نخستین انگیزه، برای قبول تعهدها، پیمان‌ها، شرکت‌ها_بویژه، از جمله در پیوند زناشویی‌ها و ادامه‌ی آنها_ و اجرای اعمال‌، بر طبق تعهدهاست!!؟

 ولی هنگامی که هیچکس نتواند به کسی، به سخن یا گفته، و یا حتی کردار موقت و نمایشی‌اش اعتماد کند، سرنوشت زندگی با ایمنی، در آن جامعه، چه کیفیت نابسامانی خواهد داشت؟؟!!

_بلوغ نژاد آگاهی

هنگامی که این نویسنده_در سال ۱۳۴۵ه.ش/ ۱۹۶۷م_در سفر مطالعاتی خود در امریکا، به بازدید موسسات مهم بهداشتی و درمانی، و بویژه نگهداری از کودکان بی سرپرست، فرصت یافتم؛ در یک موسسه‌ی پرورشی کودکان، کودک چهارساله‌ئی را یافتم که، هر دو دستش را باندپیچی کرده بودند. و برای اینکه دستانش را بهم نزند و یا به سر و صورت خود نکشد، با ریسمانی به بالای سرش بسته بودند.

وقتی که از راهنمای خود، دلیل کاربرد این روش را، در مورد کودک پرسیدم؛ او گفت:

_ جانی_ خلاصه‌ی نام کودک_ در آغاز چهار سالگی‌اش کشف کرده بود، که سیاه پوست است. و چون نمی‌دانست این سیاهی، به شستن نگردد سپید، می‌پنداشت که دستانش کثیف است. جانی، برای این که دستانش مانند دیگر کودکان سپید گردد، آنقدر با صابون و پودرهای رختشویی، دستانش را شسته بود، که دستانش زخم شده بودند، و پوستهایش رفته بود. و ما ناچار شدیم او را، بدینگونه باندپیچی کنیم، تا دیگر دست‌هایش را با پودرها و مایع‌های شوینده‌ نشوید؛ به امید آنکه سلامت دست‌های خود را، باز یابد.

این مشاهده‌ی دردناک کوچک، ما را، در گفتگوهای بعدی با روانشناسان و پرستاران، و دکترها، به کشفی تازه، فرا رسانید!!؟ که بچه ها، حدوداً تا قبل از ۴ سالگی، در امریکا، به بلوغ دردناک تشخیص تفاوت و تبعیض نژاد‌ی نمی‌رسند. فرقی میان سیاه و سفید نمی‌نهند!!؟

در چهار سالگی است که نونهالان، به این بلوغ دردناک می‌رسند، که آنها از نظر نژادی، رنگین پوست‌اند، و با سفیدپوستان تفاوت دارند. و از نظر سفید پوستان، آنها دارای نژادی پست و فرومایه‌اند!!!؟

 یکی از کوشش‌های روانشناسان صاحبدل در امریکا، بر حل این مشکل استوار بوده‌است که، برای پیشگیری از این “آگاهی دردناک”، چه برنامه‌هایی را، باید پیاده کرد؟

امری که متاسفانه_نه! بلکه سوکمندانه!!_ هنوز، دست کم در امریکا، چنین راه حلی را در نیافته‌اند.

_سن تشخیص کاربرد دروغ مصلحت آمیز!؟

 اکنون، با توجه به این مقدمه، و آشنایی با اصطلاح فنی “بلوغ نژاد آگاهی”، می‌خواهیم در ایران خودمان، مساله‌ی درک دروغ و دورویی را، بعنوان “بلوغ تشخیص دروغ” یا به کوتاهی “بلوغ دروغ” بنامیم.

 شما هم، مانند من، بارها این روایت را، شنیده اید که می‌گویند، پدری به پسر خردسالش توصیه‌ می‌کرد که:

_بابا جان! اگر درِ خونه را زدن و، کسی مرا خواست، حواست باشه، بگو بابام خونه نیست!

اتفاقا در همین هنگام، درِ خانه زده می‌شود، پسر کوچولو در را باز می‌کند. کسی می‌گوید:

_بابات هست؟ کودک، می‌گوید:

_بابام می‌گه، بگو من خونه نیستم!!!؟

 این روایت، گر چه حالت طنز به خود گرفته است، لکن، در واقعیت موارد زیادی پیش می‌آید که، کودکان نمی‌توانند تشخیص دهند که باید بخاطر خواست پدر، به مخاطب دروغی بگویند که: “پدرم در خانه نیست”، در صورتی که پدرش در خانه ‌است!!؟

ما هنوز نمی‌دانیم، که پایان دردناک این دوره‌ی “معصومیت کودکانه”، چه وقت است؟! و آغاز یادگیری کاربرد شوم این “زندگانی با تزویر و ریا، در نبرد شیوه‌ی زندگی، در روابط انسانی”، بنام مصلحت، در تنازع بقا، به درستی از چه زمان آغاز می شود؟؟!

چنانکه اشاره رفت، بلوغ تشخیص تبعیض‌نژادی_ بلوغ نژاد آگاهی_ در امریکا، از چهار سالگی آغاز می‌شود. لکن آنچه را که بدرستی می‌دانیم، اینست که، بزرگسالان، به راحتی در تعارفاتشان، در وعده‌هایشان، در زیر وعده زدن هایشان_ به بهانه‌های دروغین مختلف_ همه بیشتر با دروغ زندگی می‌کنند. دروغ می‌گویند، و دروغ می‌شنوند؛ و بدبختانه، این زندگی تعارفی اینچنانی، باز هم، همچنان ادامه می‌یابد!!؟

زیرا، برخلاف جانوران، احتمالا_خوشبختانه یا بدبختانه؟؟!!_انسان، تنها جانوری است که، می‌تواند بهرگونه بدبختی، تن در دهد، و با سازگاری با آن، خود را به آن معتاد سازد!!!؟؟

 کوتاه سخن، “مصلحت”، در دروغ مصلحت آمیز، “مجهولی بیشمار” است_ و احیانا از مقوله‌‌یX nها، ایکس به توان اِن، بشمار می‌رود.

 آیا جیب‌برها، دزدها، بطور کلی قاچاقچیان، فروشندگان خرده پای پخش مواد مخدر میان معتادان، جاسوسان، خبرچینان، چریک‌ها، انتحاری‌ها، تروریست‌ها، و، و، و، بدون در نظر گرفتن”مصلحتی خاص”، که به سود خود، یا اربابانشان باشد، سفر و خطر می‌کنند؟؟؟!!

 در روز تدوین این گفتار_ ۱۲ تیر۱۳۹۸/ ۳ ژوئیه ۲۰۱۹_حادثه‌ئی بسیار فاجعه‌بار، و تاسف انگیز، از نوع یک بیرحمی بی‌سابقه، در لیبی_شمال افریقا_بوقوع پیوست، که بویژه خبرگزاری رویترز، خبر آن را منتشر ساخت.

هواپیمایی به اردوگاه آوارگان پناهنده حمله کرد، و با آتشبار خود، کشتار زیاد و زخمیان فراوان، از این پناهندگان اسیر دولت وقت لیبی، در اردوگاه، که در آرزوی عبور از دریای مدیترانه، و پناه بردن به کشوری اروپایی، برای یک زندگی قابل زیستن، بسر می‌بردند، بر جای نهاد. هنوز، هیچ کس، مسئولیت این جنایت هولناک را، نپذیرفته است. این جنایت، حتما، بنا بر “مصلحت کسی یا کسانی”، انجام پذیرفته‌است!!؟

دیگری با چه غرور و تبختری، می‌خواهد بین کشورش و امریکای جنوبی، دیواری مانند دیوار چین، بطول صدها کیلومتر، برپای دارد؛ تا مبادا، پیر مردی، یا زنی با کودکی بینوا، به کشور پر مدعای او، پناهنده شوند!!؟

دیوار چین، در ظاهر نشان آسایش و امنیت ملی، و در حقیقت مظهر فقدان وحدت در بشریت، بیگانه هراسی، و ترس ملت‌ها از یکدیگر است؛ بگونه‌ی خندق‌ها، سدها، دیوارها، دام‌ها، تله‌ها، سیم‌های خاردار، پل‌های شکسته، زمین‌های مین گذاری شده، ریل‌های بریده، هفت خوان‌ها از افسانه تا واقعیت، و موانع لیزری و الکتریکی خطرناک بسیاری که عقل هیچ جنی، به دفع شر آنها نمی رسد، و، و، و_ سد سازان جدایی و تفرقه، و هراس افکنی در میان ملت‌ها!!؟

اینها، همه نمونه‌هایی از به اصطلاح “مصلحت گرایی و مصلحت اندیشی” است. اینها، همه، بخاطر مصلحتی مهم، از نظر خودشان، و صددرصد زیانبار به حال دیگران، عمل می‌کنند!!!؟؟

 آیا شعر فردوسی _ زیان کسان از پی سود خویش/ بجویند و دین اندر آرند پیش_ زبان حال رستم فرخ‌زاد در رویارویی با اعراب، در جنگ قادسیه، چیزی جز ادعای کشف مصلحت اندیشی، به بهانه‌ی سودآوری در جنگ است!!؟؟

هنوز هم بر سر زبانهاست، که یکی بخاطر خودش، یا فرزندش یا همسرش، جیب کسی را می‌زند، یا کودکی برای خرید اندک غذایی، صندوق صدقه را خالی می‌کند. و عده‌ئی دیگر هم، صندوق‌های قرض الحسنه، حساب‌های سپرده بانک ها، صندوق بیمه‌ی بازنشستگان، و ذخیره‌ی کمک‌هزینه‌ی معلمان_این مهم‌ترین قشر آموزش و پرورش عمومی ایران را_ چپاول می‌کنند؛ و جیب خود را، به مصلحت خود و خاندانشان، به بهای درمانده گذاردن بیماران بینوا، در برابر هزینه‌های گزاف درمان و دارو، از انباشتگی سرمایه متورم می‌سازند. و دست آخر با چمدانی از پول نقد و دلارهای رایج در تمام دنیا، به کشوری دیگر پناهنده می‌شوند!!؟

آیا، سعدی، هرگز، اندیشه کرده بوده است که، فرضیه‌ی دروغ مصلحت آمیز او، دامنه‌اش در طول قرن‌ها، به چه تباهی‌ها و فسادها می‌کشد؟؟؟!

 البته، مصلحت اندیشی، همیشه خودخواهانه نیست. گاهی هم_ و باز البته بسیار بندرت_ مصلحت اندیشی می‌تواند، نیکخواهانه و جوانمردانه باشد. حتی معیاری برای تشخیص راستان راستین، و صفا بخشان حق الیقین گردد.

انصاف را، که سعدی به این جنبه‌ی بسیار ارزنده، و والای مصلحت اندیشی نیکخواهانه‌ی بسیار نادر نیز، اندیشیده ‌است. چنانکه در حکایت ۴۲ از باب دوم گلستان_ در اخلاق درویشان_ یعنی “صوفیان صفا”، حکایت می‌کند که:

” بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان الصفا. گفت:

_کمینه، آن که “مراد خاطر یاران”، بر “مصالح خویش” مقدم دارند!!؟…”

 و بیچاره ما، که باید حال در این نابسامانی خلق و خوی‌ها، در پی نادره‌های دوران، یعنی برادران صفا (اخوان الصفا) بگردیم، و چه خطرها از سر بگذرانیم، چه سفرها در آفاق و انفس، بر خود روا داریم؟؟!!

 البته، حوالت به چنین جستجویی،“تعلیق به محال” نیست. لکن، مسلما، “ابعد از بعید”است.

_دعای داریوش برای حفظ کشور، از بسیاری دروغ!!؟

 یادتان هست که، داریوش بزرگ، در سنگنوشته‌اش چه گفته بود؟! داریوش، از اهورامزدا خواسته بود که:

“خداوندا، کشور مرا، از قحطی و دروغ محفوظ بدار!”

داریوش مانند بیشتر از خودکامگان، سوکمندانه، به سهم خود، در اشاعه‌ی فساد دروغ، اقرار نمی‌کند.

 ۲۵۰۰ سال پیش، دروغ مانند قحطی، شیوعی فاجعه‌بار در ایران داشته‌است. قحطی را می‌دانیم، بخاطر نبودن انقلاب‌ صنعتی و تولید انبوه، افزون بر توزیع غیر عادلانه در گذشته، حتی هنوز هم، بویژه در کشورهای جهان سوم، شیوع داشته است، و دارد. لکن، دروغ چرا، دارای تاریخچه‌‌ئی چنین تاریک و قدیمی است؟؟!

 ظاهراً، انسان‌ها در گذشته‌های دور، بایستی از معصومیتی کودکانه، برخوردار بوده باشند، و هنوز در زندگانی پیچیده، به کشف دروغ مصلحت آمیز، بخاطر تنازع بقا، آشنا نگشته بوده باشند.

  لکن، می‌دانیم قدیمترین شیوه‌ی حکومت بر بشر، با استبداد مطلق خودکامگان، همراه بوده است. و استبداد، مادر فجایع بسیار، از جمله شیوع دروغ، دورویی و “انشعاب شخصیت”، بخاطر ترس از جان، و حفظ صیانت نفس در تنازع بقا بوده است!!؟

حافظ، معصومانه، بدون توجه به سبب دوگانگی، و انشعاب شخصیتش می‌گوید:

 در اندرون منِ خسته دل، ندانم کیست؟؟!:

 که من خموشم و، او در فغان و، در غوغاست!؟(غزل شماره‌ی ۲۲)

 این “او”، این “نفس اماره”، که حاصلجمع همه‌ی نیازهای واجب زندگانی غریزی ماست، اخلاقی نیست. و از ترس نابودی، به هر وسیله، از جمله شایع‌ترین آن، به “دروغ” و “انکار”، متوسل می‌شود. و حکام ستم، موجِد، یعنی ایجاد کننده و موجب اصلی توسل به این بدترین وسیله‌ی حفظ صیانت نفس، در تنازع بقا هستند.

 و سوکمندانه، ظلمت شب تاریک یلدای حکام ستمگر، با ذکر تنها نام چراغ_اسمی بی مسمی، نامی بی مصداق_ تیرگی‌اش برطرف نمی‌شود. و یا تنها، یاد کرد نام بهار، در سرمای سرد زمستان، بی هجوم پرستوها، و دشت و صحراهای خرم و باصفا، برای هیچ‌کس، بهار نمی‌گردد. و به تعبیری از فرهنگ عامیانه و ضرب المثلی، “از گفتن تنها حلوا، حلوا! دهان، شیرین نمی‌شود”!!؟

“سلطنت استبدادی”، در شیوع وبای دو رویی و طاعون دروغگویی، سوکمندانه، خود سهم نخستین و اصلی را، در فرهنگ و تاریخ طولانی ما، داشته‌ است.

_تقلب و دروغ، در قرعه کشی سلطنت داریوش

حدود نیم قرن_ دقیقا ۵۷ سال_ پیش از مرگ خشایارشا، دومین پادشاه هخامنشی، کمبوجیه، پسر بزرگ کوروش، ولیعهد و جانشین او، خودکشی کرده است.

دلیل خودکشی کمبوجیه نیز این بوده است که، پیش از لشکرکشی بخاطر جهانگیری به مصر باستان، بردیا برادر تنی خود_ پسر کوچکتر کوروش بزرگ_ را مخفیانه می کشد تا مبادا در غیبت او، هنگام سرگرمی در جنگ با مصریان، بردیا وسوسه شود، که تمامی شاهنشاهی ایران را تصاحب نماید.

البته، کوروش بزرگ خودش، در تقسیم کشور خویش، بخش کوچکتری از ایران را، به بردیا می سپارد، تا در حقیقت هر دو برادر، در سلطنت و جانشینی او، بهره ای از فرمانروایی داشته باشند.

از آنجا که مرگ بردیا، مخفیانه بوده است، رندان رقیب، به نام بردیا_ البته بردیای دروغین_ سلطنت ایران را، در غیاب کمبوجیه تصاحب می کنند. ظاهرا نام اصلی او گئومات بوده است.

داریوش و شش یار همکارش، که از قضیه خبردار می شوند، او را گئومات غاصب نامیده، به جنگش رفته و او را از پای در می آورند. و خود سلطنت را با قرعه میان خود تقسیم نموده و داریوش _البته با نیرنگ میرآخورش_برنده ی قرعه می شود.

طبق مشهور روایات، میر آخور یکی دو روز قبل از قرعه کشی اسب داریوش را به بیرون شهر می برد و آن را با مادیانی نزدیک می سازد ولی اجازه ی جفت گیری به اسب داریوش نمی دهد. قرار قرعه را بدینسان می گذارند که هر هفت نفر، سحرگاه از دروازه ی شهر بیرون روند و اسب هرکس که زودتر از دیگران شیهه کشید، او برنده ی قرعه باشد.

تقلب در قرعه کشی، قمار سلطنت را، به سود داریوش، برنده می سازد. بدینسان که، پس از خروج هر هفت تن، در بامدادی دیگر، از شهر که بیرون می روند، اسب داریوش، به یاد معشوقه ی دیروزی اش، قبل از هر اسب دیگری شیهه می کشد. و او ناچار برنده ی شاهنشاهی ایران و دومین جانشین کوروش بزرگ و سومین، شاهنشاه هخامنشی تاجگذاری می نماید. چه زیر ساز استواری برای این سومین شاهنشاه هخامنشی و جانشین کوروش بزرگ؟؟!

کمبوجیه در اثر شنیدن خبر قیام بردیای دروغین و قتل بیهوده‌ی برادر خویش، از پشیمانی، خجالت یا فروباختگی مطلق، خودکشی می کند. (مشیرالدوله پیرنیا: تاریخ ایران باستان، انتشارات نگاه، چاپ پنجم، ۱۳۸۶، ج ۱، صص۴۵۱-۴۴۶)

جای زیگموند فروید(۱۹۳۹-۱۸۵۶م) و تلنگر روانکاوانه‌اش خالی، که ببیند شرط برد در “قمار سلطنتِ” یکی از بزرگترین پادشاهان ایران_ یعنی داریوش کبیر_ بر پایه‌ی حسرت ناشی از ناکامی جنسی اسب نرش، نهاده شده بوده است!!؟

یا بگفته‌ی ایوان پاولوف(۱۹۳۶-۱۸۴۹م) اسب نر را، به شیهه کشیدن به دیدن جای خالی ملاقات با مادیان محبوبش، “شرطی” کرده بوده اند.

ایوان پاولوف(۱۹۳۶-۱۸۴۹م) کاشف چگونگی انعکاس، یا بازتاب شرطی، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ۱۹۰۴م/۱۲۸۳ه.ش_ دو سال قبل از آغاز مشروطیت ایران ۱۹۰۶/ ۱۲۸۵ه.ش.
زیگموند فروید(۱۹۳۹-۱۸۵۶م) پدر مکتب روانکاوی

_تاریخ سلطنت استبدادی: یک تراز‌نامه‌ی رسوای ورشکستگی کامل

اگر سلطنت می‌توانست کشور و ملتی را، به سعادت، به “تمدن بزرگ”، و به “مدینه‌ی فاضله” برساند، چقدر وقت و زمان لازم بود در اختیار داشته باشد؟ آیا، هنوز، سه هزار سال یا دست کم۲۵۰۰ سال از زمان کوروش، فرصتی لازم و کافی نبوده است؟؟

_تسلی خاطر کوروش بزرگ؟؟!!

پهلوی دوم، که احساس کاملی برای حفظ اصالت سلطنت استبدادی را، در خود پرورانده بود، و خط رابط خود را، به کوروش کبیر پیوسته بود، برای تسلی خاطر کوروش، و رفع نگرانی‌های او، برای کشورش، در جشنی جهانی، در سال ۱۳۵۰ش/ ۱۹۷۱م، با صدای بلند در برابر آرامگاه کوروش، خطاب به او گفت:

_ کوروش، آسوده بخواب که ما بیداریم!!

 لکن، او شاید بخود اجازه نداده بود که حتی فکر کند، کشوری را که او میراث کوروش می‌داند، و به بنیانگذارش اطمینان می‌دهد که، او میراث‌دار خوبی است؛ کمتر از یک دهم امپراطوری کوروش بوده ‌است!!؟ یعنی ایران امروز، حدود یک دهم _ یا، تنها ده درصد_از گستره‌ی قلمرو امپراطوری کوروش بزرگ است.

پس، سلطنت چه کرده است؟ نه تنها در طی ۲۵۰۰ سال، نتوانسته است، عظمت نخستین زمان کوروش، را حفظ کند، بلکه، ادامه‌ی این سلطنت_با سرشکستگی بسیار برای خادمان مطلقش_ عظمت سلطنت کوروش را، به یک دهم آن، فرو کاسته است!!؟

 تجارتی ورشکسته، سلطنتی مفلوک، که با سرمایه ۱۰ برابر آغاز کرده است، و به داشتن یک دهم آن افتخار می‌ورزد،!!؟ و به صاحب اصلی آن، تسلی می‌دهد که، ما ملک و متاع تو را، بخوبی نگاه داشته‌ایم و می‌داریم!!!؟؟؟ تو دیگر بدون نگرانی، با تسلی خاطر از مشاهده‌ی یک ترازنامه ورشکستگی، به آسانی در خواب شو!!!؟؟ 

 هنوز از یادمان نرفته ‌است که، سعدی با آشنایی کامل از خوی سلاطین مستبد، در سیرت پادشاهان، از جمله می‌گوید که:

“یکی از ملوک خراسان، محمود سبکتکین را، به خواب چنان دید که، جمله وجود او ریخته بود و خاک شده. مگر چشمان او، که همچنان در چشم-خانه همی‌گردید و، نظر می‌کرد. سایر حکما، از تأویل این فرو ماندند؛ مگر درویشی که، به جای آورد و، گفت:

” هنوز نگران است که، ملکش با دگرانست!!؟”(گلستان، باب اول/ ح۲_ گفتار ۱۲۴)

 و باز هم بخاطر داریم که ملکه‌ی ماساژت‌ها_ تومی‌ریس، که خود باحتمال قوی، از جمله پادشاهان مستبد، و از گلادیاتورهای رقیب کوروش بوده است_ درباره‌ی کورش چه می‌اندیشیده، و در حالیکه سر بریده‌ی او را در خم خون انداخته، چه می‌گفته‌است:

“…کوروش! چنانکه به تو گفته بودم، حالا تو را از خونخواری، سیراب می‌کنم…”(تاریخ ایران باستان، ج ۱، ص+۳۸۵ / کانال تلگرام “فردا شدن امروز”، گفتار ۱۱۶)

 سعدی، از خیالات محمود مرده‌ی غزنوی می‌گوید، و ملکه‌ی ماساژت‌ها، به سر بریده‌ی کوروش، فرمان می‌دهد. لکن، پهلوی دوم، ماهها، پس از خروج از ایران، باتنی بیمار، سرگردان بوده‌است. آیا او نمی‌اندیشیده است که، آنان که بر قلمرو سلطنتش پیروزی یافته‌اند، پس از او، با آن چه‌می‌کنند؟؟!!

_اشتباه سعدی، در صدور حکم کلی خوبی دروغ مصلحت آمیز!؟؟

در سطور بالا، ما، از موارد بسیار مختلف زیانمندی، از اختیار مصلحت اندیشی مطلق یاد کردیم. همچنان از موردی خاص، که می‌تواند دروغ، بر خلاف بیشتر از موارد زیانمند، احیانا، سودمند نیز، باشد!!؟

این مورد کمیاب سودمندی دروغ مصلحت آمیز، جزئی نسبی، از حکم کلی دروغ مصلحت آمیز است. عمل سعدی، که کل را، نا دیده گرفته و جزء را بجای کل، در داوری خود، برجسته ساخته است، در اصطلاح منطق، “تعمیم جزء بر کل” نام دارد. تعمیم جزء بر کل پیشداوری است. مقصود از پیشداوری آن است که حکمی را، قبل از بررسی یکایک موارد مربوط به آن، صادر نمایند، که حکمی ناقص و نارساست.

پیشداوری یا تعمیم جزء بر کل، مادر اکثر_یعنی حتی بیش از ۹۰ درصد_ از داوری‌های نا‌ رسا ست. بدین ترتیب اشتباه سعدی، در تعمیم جزء بر کل، در مورد دروغ مصلحت آمیز_بدون در نظر گرفتن موارد فاجعه بار دروغ مصلحت آمیز_ از نظر اخلاقی، یک پیشداوری زیانمند است!!؟

والسلام علی من اتبع الهدی: درود بر کسانی که، با نیت پاک خدمت به خلق، پای در راه هدایت و خیر راستین، فرو در می‌نهند!!

این گفتار نخستین بار در تاریخ ۱۵ تیر ۱۳۹۸/ ۶ ژوئیه ۲۰۱۹ در کانال تلگرام فردا شدن امروز، به شماره‌ی ۱۴۳ منتشر شده است.

تاریخ انتشار در سایت خط چهارم: چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۳/ ۱۲ فوریه ۲۰۲۵

با سپاس از همکاری صمیمانه‌ی بانو زهره رمضانی، در تایپ، جستجوی منابع، و باز یافت تصاویر مناسب برای این گفتار.

این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستاره‌ها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی

متوسط ۵ / ۵. ۵

۳ دیدگاه

  1. بعد از خواندن این مقاله و مقالات قبلی به این نتیجه میرسم که توقعات شدید نفسانی و تعلقات به هر چه که باشد، نزد انسانها و بخصوص قدرتمداران و حاکمان که فعال مایشا هستند پرده ای ضخیم و وسیع بین حقیقت و واقعیت و آرزوهای آنان کشیده و آنها را وامی‌دارد که دروغ بگویند، جنایت کنند و بدلها را بجای اصل بخود بقبولانند. بوداییان عقیده دارند ‌که اگر انسان معرفت پیدا کند و خود را واقعا بشناسد میل و آرزو و گرایش و تعلقات از بین می‌رود. محکم‌ترین قیدی که انسان قدرتمند و حکمران را به متعلقات و آرزوهایش علاقمند می‌کند نادانی است. دو راه دانایی و نادانی برخلاف جهت گسترش دارند. آنکه دانایی را انتخاب کرد نه آرزوهایش و نه متعلقاتش و نه باورهایش او را گمراه نمی‌کند. و هر که راه تاریک نادانی و جهالت را برگزیند جز سرگردانی ابدی نصیبی نخواهد داشت. و این موضوع را ما بارها در این مقالات روشنگرانه خوانده ایم. انسان دانا و دانشمند نه احساس غم می‌کند نه شادی، او از کم و زیاد، از خوب و بد، از حال و آینده و مهمتر از همه از آرزو های دنیوی بی نیاز است. آرزو و تعلق به هر خواسته و باوری از انسان دیوی می‌سازد که حاضر به هر گونه پلشتی و جنایت و دروغی هست. او به آنچه که دارد، قانع نمی‌شود و باز بیشتر می‌خواهند و این خواستهای بی پایان او را جبون تر و نادان تر می‌کند. معرفت شرط اساسی آداب و قواعد اخلاقی است. جاهل و نادان نمی‌تواند نیکوکار باشد. متاسفانه آرزوها و باورها، اشتهای سیری ناپذیر دارند، چونان زمین شن زاری که انتهای آن در ناپیدایی به اقیانوس‌های ژرف و عمیق متصل باشد. چه کسی است که اراده خود را برای سیراب کردن این شنزار نامحدود، اراده‌یی ماورایی و برتر بداند، جز نادانان و جاهلان. در .انتها از دانشمند گرامی و استاد عزیز دانا و همکار فرهیخته ایشان که اینگونه بزرگوارانه در هر مقاله هزاران نکته باریک‌تر از مو را برای ما اینگونه زیبا روشن میکنند، واقعا سپاسگزارم

  2. ای کاش جوانان تاریخ نخوانده و هیجانی شده ایرانی که این روزها به دنبال. بازگشت سلطنتی ورشکسته با شاهزاده ای که مطلقا شیوه زندگی خانوادگی او در عرض این ۴۶ سال بعداز انقلاب کوچکترین همخوانی با ۸۷ ملیون ایرانی که قریب به اکثریت آنها به هیچوجه آن شیوه زندگی مورد پسندشان نیست راه افتاده اند. وشاهزاده منتظر السلطنه هم دچار توهم خود شاه پنداری شده. و خیلی شاهانه در مراسم پفکی که برایش تدارک می بینند شرکت می‌کند. ای کاش این مطالب را بطور گسترده در اختیار داشتند و آگاه می‌شدند. حیف که چنین نمی شود.

    1. بانوی گرامی خانوم مژگان دبیری عزیز.
      سپاس از واکنش شما نسبت به گفتار ۲۶۷ خط چهارم، فعلا با امکانات موجود، اگر هرکس متن این گفتارها را برای آشنایان خود در دنیای واقعی و مجازی ارسال دارد، حداقل توزیع اطلاعات را بدست خواهیم آورد.
      با سپاس مجدد_ خط چهارم شما

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *