دریغ است ایران، که ویران شود
کُنام پلنگان و، شیران شود
رزم کاووس با شاه هاماوران، از شاهنامه فردوسی (۸۷=۴۱۶-۳۲۹ه.ق/۱۰۲۵-۹۴۰م)
***
چو ایران نباشد، تن من مباد
بدین بوم و بر، زنده یک تن مباد!
رزم کاووس با شاه هاماوران، منسوب به فردوسی
ولی سوکمندانه، ایران، بارها، تکه تکه و، ویران شده است. آن هم به نامبارکی “ایدهفیکس” بدخیم دور باطل سلطنت شوم استبدادی موروثی، به خاطر پادشاهان نالایقی چون: داریوش سوم در برابر اسکندر، یزدگرد سوم در برابر حملهی اعراب، خوارزمشاهیها در برابر مغول، آل مظفر در برابر تیمور لنگ، شاه سلطان حسین در برابر محمود افغان، فتحعلیشاه قاجار در برابر روسها و از دست دادن ۱۷شهر قفقاز، محمدشاه و ناصرالدین شاه_پدر و پسر_در برابر تجاوز انگلیسها به افغانستان، و جدا کردن آن از ایران، و، و، و،…و دیگر خلفهایِ ناخلفِ پیشینیانِ خود!!؟
_ یازده مورد بزرگ از شکست سلطنت،
در دفاع از خود، و از قلمرو خویش!؟
سلطنت استبدادی موروثی، که بالغ بر سه هزار سال، بر ایران فرمانروایی کرده است، خود را ظل الله و فره ایزدی میدانسته است، و با شعار “چه فرمان یزدان! چه فرمان شاه!” از خود تبلیغ مینموده است، دست کم در ۱۱ مورد بزرگ، در بحرانیترین دورههای تجاوز به ایران، یا شکست خورده، نابود شده است؛ یا از معرکه گریخته، و یا به تسلیم ننگین و اجباری، تن در داده است. در نتیجه، ایران عصر کوروش، تا زمان پهلوی دوم، در سیری نزولی، با ترقی معکوس، حدود ۹۰ درصد از فراخنای قلمرو خود را، از دست داده، و به قطعه زمینی، در حدود تنها ده درصد (یا تقریبا یک دهمِ) روزگار عظمت خویش، تقلیل داده شده است!!!؟ یا بگفتهی استاد محمدرضا سحاب_ مدیر موسسهی جغرافیایی سحاب:
” پلنگ ایران به بچه گربه تبدیل شد، و هنوز هم می خواهند کوچکترش کنند.”( مجله نقد اندیشه، سال سوم، تابستان و پاییز ۱۴۰۴، ص۳۳۹)
نخست، فهرست وار از این یازده مورد یاد شده، روایت میکنیم، و سپس به شرح مختصری از سه مورد تاریخی، همت گماشته خواهد شد:
۱)_شکست ایران، به دست اسکندر مقدونی، و پایان دورهی هخامنشیان در سال۳۳۰ق.م.
۲)_شکست و انقراض ساسانیان، در حملهی اعراب به ایران در سال ۱۵ه.ق/۶۳۶م.
۳)_حملهی مغول به ایران در سال ۶۱۸ه.ق/ ۱۲۲۱م.
۴)_حملهی محمود افغان به ایران در سال ۱۱۳۴ه.ق/۱۷۲۲م.
۵)_شکست ایران، بدست روسهای تزاری در سال ۱۲۴۳ه.ق/۱۲۰۷ه.ش/ ۱۸۲۸م.
۶)_شکست ایران به قوای انگلیس، و جدا شدن افغانستان از ایران، در ۱۲۷۳ه.ق/۱۲۳۶ه.ش/۱۸۵۷م.
۷)_اشغال ایران، در جنگ جهانی اول در سالهای ۱۹۱۸-۱۹۱۴م/۱۲۹۷ -۱۲۹۳ه.ش/ ۱۳۳۶ه.ق-۱۳۳۲.
۸)_اشغال ایران در جنگ دوم جهانی در سالهای ۱۹۴۵-۱۹۳۹م/۱۳۲۴-۱۳۱۸ه.ش/۱۳۶۴-۱۳۵۸ه.ق.
۹)_انقراض سلطنت قاجار ۱۳۰۴ه.ش/ ۱۹۲۵م/۱۳۴۴ه.ق.
۱۰)_پایان اجباری سلطنت و تبعید پهلوی اول۱۳۲۰ه.ش/۱۹۴۱م.
۱۱)_پایان سلطنت پهلوی دوم، بر اثر انقلاب، و وداع او با ایران ۱۳۵۷ه.ش/ ۱۹۷۹م.


_کورش بزرگ، شتابگر فرایند انحطاط ایران تا عصر اسکندر
گفتهاند که تولد تصادفی است. ولی، مرگ حتمی است. زیرا، گاه دهها لقاح انجام میگیرد، و منجر به تولید مثل و تولد نمیگردد. لکن هرگاه، تصادف، تولد را پدید آورد؛ مرگ، دیگر حتمی است!!
بیتردید، این تعبیر، درست است که، از لحظهی تولد، ثانیه شمار معکوس عمر، آغاز میگردد؛ تا مرگ، دیر یا زود تحقق یابد.
البته، تولد و مرگ، ناموس طبیعت است. بویژه، این امر در مورد گیاهان، و جانوران، بخوبی آشکار است. اما در اینجا، شاهد مثال ما، انسان است.
بنابر آنچه گذشت، حملهی اسکندر به ایران_در ۳۳۰ق.م_ در دوره ضعف و انحطاط سلسلهی هخامنشیان در ایران، از همان زمان داریوش سوم، یا آخرین پادشاه هخامنشی آغاز نگردیده بوده است!!؟
کوروش بزرگ، یا کوروش اول، در حدود ۵۹۸ قبل از میلاد تولد یافته است، و در حدود ۵۵۹ق.م به تخت سلطنت نشسته است. و تا ۵۳۰ قبل از میلاد، بر ایران، فرمانروایی کرده است. بدین ترتیب کوروش ۶۸ سال زیسته، و ۲۹ سال سلطنت کرده است (سلطنت۲۹=۵۳۰-۵۵۹ق.م/زندگی۶۸ =۵۳۰- ۵۹۸ق.م)!
البته، این تاریخها، تقریبی نزدیک به واقعیت است. زیرا، پارهئی از مورخان، در مورد این سالها توافق کامل ندارند. اما، تفاوتها نیز، خیلی بیشتر از این حدود، احتمالش نمیرود!!؟

_پیروزی کوروش، با سرکوب مادها
کوروش، پیروزیاش را، با غلبه بر مادها و سرکوب آنان بدست آورد. و طنز تاریخ است که، این سرکوب، با شورش علیه پدربزرگ مادریاش، یعنی شورش علیه پدرِ مادرش، آستیاگ (سلطنت۳۴=۵۵۱-۵۸۵ق.م) آخرین پادشاه ماد و سردار بزرگ مادها، انجام گرفته است. کوروش اول، یکهتازی و عظمتش را، با تبعید مادها، به محاق تاریخ، و طردشان از صحنهی زندگی سیاسی، بدست آورده است. در حقیقت، کوروش در تمام مدت زندگی اش_و هخامنشیان در تمام مدت سلطنتشان_ به سرکوب، و خلع سلاح مادها، ادامه دادهاند.
چنانکه در تاریخ در زندگانی کمبوجیه، پسر ارشد کوروش و ولیعهد و جانشین او آمده است، دختر کوروش، خواهر کمبوجیه، که همسر کمبوجیه نیز شده بوده است، با توسل به تمثیلی_ بروایت رومیان_ به تعاون برادرانه، به عنوان پاد زهر تنازع بقای یک توله سگ، در برابر توله شیر، که توله شیر را شکست میدهد، خطر شکست او را بدون اتحاد با برادرش، به او هشدار میدهد.
توضیح آنکه، کمبوجیه روزی، بعنوان تفریح شاهانه، بچه شیری را، به جان توله سگی، بجنگ، در میاندازد!!؟ برادر کوچولوی توله سگی که احساس میکند، که برادرش در جنگ نابرابر، با بچه شیر مغلوب میشود، یکباره، به کمک برادرش میشتابد، و دو تایی با هم، بچه شیر را مغلوب میکنند.( تاریخ ایران باستان، مشیرالدوله پیرنیا، انتشارات نگاه، ۱۳۸۶، ج ۱، ص۴۲۶)
با این مثال تعاونی برادرانه، میتوان احتمال داد، که اگر مادها، بوسیلهی کوروش اول، سرکوب نشده بودند، و از صحنهی نقش آفرینی در تاریخ، بیرون رانده نگردیده بودند؛ هنگام حملهی اسکندر به ایران، مادها، و احیانا پارتها، و پارسها، دست به دست یکدیگر میدادند، و متجاوز را، برای همیشه، سرکوب میکردند!؟؟
چه بسا درست، ممکن است، عکس این فرآیند، اتفاق افتاده بوده باشد. یعنی مادها، که سرکوب شده بودهاند، از حملهی اسکندر بر پارسها، یعنی هخامنشیان، استقبال هم کرده بوده باشند. البته، حتی اگر عملاً هم، به قوای دشمن نپیوسته بوده باشند؟! احتمال قوی میرود، که مادها با قبول وضعیت انفعالی، خود را از همکاری با پارسها، به کنار کشیده، و آنها را، در برابر دشمن نیرومند انتقامجو، تنها، رها کرده بوده باشند؟؟!
بدین ترتیب، ساعت عمر هخامنشیان، باحتمال قوی، از لحظهی پیروزی کوروش اول، و سرکوب مادها، آغاز شده بوده است. و آرام آرام، با ترقی معکوس خود، با سیری نزولی، به انقراض هخامنشیان، و انحطاط و اسارت، و ویرانی ایران، به دست اسکندر مقدونی (سلطنت۱۳= ۳۲۳-۳۳۶ق.م/زندگی ۳۳=۳۲۳-۳۵۶ق.م)، منجر شده است!!؟
انتخاب ولیعهد بیکفایت و نامتعادلی، چون کمبوجیه _پسر کوروش اول_ تنها بخاطر پیروی از ترجیح “نخست-زادگی” در سلطنت موروثی استبدادی، خود کاتالیزور و شتابگر شمارهی یک این فرآیند انحطاطی، در خاندان هخامنشیان و قوم پارس، برای آماده کردن انحطاط نهایی ایران، و پیروزی اسکندر بر ایران، بوده است!؟ آری، درست است، سنگ اول چون نهد معمار کج، تا ثریا میرود دیوار کج!!؟

“پس ، کمبوجیه بردیا را به قتل رساند. زمانی که کمبوجیه بردیا را کشت، بر مردم روشن نشده بود که بردیا کشته شده است. پس از آن کمبوجیه عازم مصر شد.”
_انصاف را، انصاف را!!؟
انصاف را، دربارهی کوروش اول، “عیب می، جمله، بگفتی؟! هنرش نیز، بگوی!”
تکیه بر جنبههای ضعف کوروش اول، بیشتر از اینروست که، کمتر بدان توجه یا تاکید گردیده است. و همه، بیشتر، از عظمت او یاد کردهاند!!؟
برای تکمیل دو سویه نگری، یعنی ارزشیابی جنبههای مثبت و منفی کوروش اول، اینک لازم است یادآور شویم، که بزرگترین خدمت کوروش، که او را در تاریخ، یگانه ساخته است، کمک فعال و جدی او، به رهایی قوم یهود، از اسارت بابل است!!

_نبوکد نَصَر یا بُخت النصر، ویرانگر بیت المقدس
بختالنصر، پادشاه بابل، در سال ۵۸۷ق.م، به اورشلیم حمله کرد. و معبد سلیمان را، ویران ساخت. و قوم یهود را، به اسارت و بردگی، با خود به بابل آورد.
کوروش، پس از فتح بابل (۵۳۹ق.م)، ملت یهود را، که ۴۸ سال، در اسارت بابلیان، در بردگی و بیگاری و خواری و زاری، بسر می بردند، رهایی بخشید!!
افزون بر این، کوروش اول از نظر خدمات مالی و اقتصادی، به یهودیان کمک کرد، تا اورشلیم _بیتالمقدس_ ویران را، از نو بازسازی کنند؛ و یهودیانی را، که میخواهند در وطن اصلی خود، در جوار مقدسات خود زندگی کنند، با گشاده دستی فراوان مدد رسانید!!
این بزرگواری جوانمردانه را، قوم یهود، در یکی از اسفار، یعنی کتابهای مجموعهی “عهد عتیق”، که بیشتر مردمان، آن را، به اختصار _ولی به نارسایی_ به عنوان “تورات” میشناسند، به یاد کوروش، جاودانه کرده اند. و کوروش را، از بزرگترین منجیان یعنی نجات بخش خویش، برشمردهاند_(منجی، اسم فاعل، یعنی نجات بخش/ و ناجی، اسم مفعول بمعنی نجات یافته است؛که غالبا به اشتباه ناجی را، بجای منجی بکار میبرند!!؟)
این سپاسمندی و وفاداری یهود به کوروش اول، تاریخ باستان ایران را، برای غربیان، تاریخی محترم ساخته است. چنانکه، امروزه نیز، در مجادلات سیاسیشان با ایران، نمیتوانند عظمت باستانی ایران را، یکسره، در محاسباتشان نادیده انگارند!!؟
ایرانیان نیز، با یهود، مناسباتی کم و بیش، دوستانه را، در طول تاریخ ادامه دادهاند. صرفنظر از برخوردهای موقت، ایرانیان، هرگز مانند انکیزیسیون، یا روسیه، و آلمان نازی، تشکیلاتی سازمان یافته، پرقدرت و بادوام، برای پیکار با یهود، پدید نیاوردهاند. بعبارت دیگر، آنتی سمیتیسم، یعنی ضدیت با یهود، بعنوان یک مکتب و ایدئولوژی در فرهنگ ایران، خوشبختانه، هرگز، جای نداشته است!!؟


_عبدالحسین سرداری، یا شیندلر ایرانی
چنانکه، در دوران حکومت نازیها، سفارت ایران در پاریس، بویژه عبدالحسین سرداری (۶۷=۱۳۶۰-۱۲۹۳ه.ش/۱۹۸۱-۱۹۱۴م)، سفیر ایران در پاریس، بسیاری از یهودیان را، با دادن گذرنامهی ایرانی، از شر تعقیب آلمان هیتلری، رهایی بخشیدهاست. با توجه به شباهت اقدامات زندهیاد عبدالحسین سرداری، با اسکار شیندلر(۶۶=۱۹۷۴-۱۹۰۸م)_در نجات جان یهودیان، در دوران جنگ جهانی دوم_به او لقب “شیندلر ایرانی” دادهاند!
نخستین بار، با انتشار کتاب “در سایهی شیر”(۲۰۱۱م/۱۳۹۰ه.ش)_ In the Lion’s Shadow_به قلم فریبرز لقمان مختاری، به زبان انگلیسی، نام عبدالحسین سرداری، سفیر ایرانی در دوران جنگ جهانی دوم، بصورت نسبتا گستردهئی، در رسانههای فارسی زبان، مطرح گردید.
تحقیق مکتوب مختاری، به تلاش عبدالحسین سرداری، در نجات جان یهودیان ایرانی و نیز غیرایرانی، از ماشین کشتار نازیها میپردازد.
پیش تر، نیز، در کتاب “معمای هویدا”، اثر دکتر عباس میلانی به نقش این شخصیت تاریخی_دایی امیرعباس هویدا، از نخست وزیران دوران حکومت پهلوی دوم_ در صدور پاسپورت ایرانی برای یهودیها و رهانیدن آنان از مرگ، یا فرسودن در اردوگاههای کار اشاره رفته بوده است.
_دو فیلم سینمایی، دربارهی دو شیندلرِ رهایی بخش یهود
“معمای سرداری”(Sardari’s Enigma)، نام فیلم مستندی است، به کارگردانی بانو مهدیهی زارع زردینی، که با اتکا به اسناد، و انجام مصاحبه با نجات یافتگان، به یاری “گذرنامهی ایرانی”، به ابعاد زندگی شخصی و سیاسی عبدالحسین سرداری، شیندلر ایرانی، پرداخته است.
“معمای سرداری” روایت خود را، از چند مجرا پیش می برد:
۱)_کند و کاو در آرشیوها، و اسناد و بازخوانی برخی اسناد با صدای راوی، که از آن جمله است، مکاتبات میان سرداری، و مقامات آلمانی، دربارهی یهودیان ایرانی.
۲)_دوم، گفتگو با محققانی که، دربارهی عبدالحسین سرداری نوشتهاند، یا آگاهیهایی دارند: همچون فریبرز مختاری و دکتر عباس میلانی.
۳)_سوم، مصاحبه با بازماندگان، و شاهدانی که، خود یا خانوادهشان به یاری سرداری، از فرانسه مهاجرت کرده بودهاند.
۴)_و سرانجام، دیدار و گفتوشنود، با اقوام عبدالحسین سرداری، که از او خاطراتی به یاد دارند، یا مدتی را با وی زیستهاند.
ساخت این مستند سه سال بطول انجامیده است(۲۰۱۶-۲۰۱۳م) و در ماه می سال ۲۰۱۸/خرداد ۱۳۹۷، برای نخستین بار، در مرکز فرهنگی یهودیان لندن، به نمایش در آمدهاست.

_یزدگرد سوم، آخرین “شاهنشاه ساسانی”!!؟
در مورد یزدگرد سوم _سی و چهارمین پادشاه ساسانی_ بنا به روایات تاریخی، چنین می خوانیم که یزدگرد در واپسین سالهای سلطنتش، در فرار از سپاهیان عرب، سرگردان به هر طرف میرفت، تا بتواند لشکریانی جمع آوری کند و در برابر اعراب به حملهی متقابل دست یازد. لکن در اینمورد، بهر سوی که میرفت، نه تنها نمیتوانست یاوری بیابد، بلکه ساتراپها و مرزداران به او خیانت می ورزیدند، و قصد اسارت و کشتنش را داشتند.
گوئیا حافظ ناآگاه، زبان حال یزدگرد سوم را، سروده است که:
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود!!
زنهار از این بیابان!! وین راه بینهایت
(غزل شماره ۹۴)
زیرا، هنگامی که در شهر مرو، درِ دروازه را به روی یزدگرد بستند، او خسته و سرگردان، خارج از شهر، به آسیابی پناه برد، و خواست شب را در آنجا بماند. ولی هنگام خواب، آسیابان بی هیچ ملاحظه و پروا، سر این شاهنشاه آوارهی پناهنده را، بیرحمانه فرا برید.
آسیابان، فردی کاملا عادی، از رعایای کشور ایران بوده است. در او کوچکترین اثری از “وطن پرستی” و “شاه دوستی”، بویژه هنگام حملهی اعراب به ایران، و “غیرت ایران مداری”، سراغ نمیتوانگرفت.
بنابر این می بینیم در بحرانیترین، و فاجعهبارترین، لحظات تاریخ ایران، در شاهنشاهی ایران، اثری از غیرت، حمایت مردمی، و ترجیح هموطن بر دشمن، سوکمندانه، دیده نمیشود.
آیا، این عملکرد آسیابان شهر مرو، نتیجهی بی غیرتی و بی همتی تودهی مردم ایران بوده است، یا “واکنشی انتقام جویانه” از روش سلطنت خودکامگان بی توجه به احوال و سرنوشت بینوایان دردمند و طبقات فرودست کشور بشمار میرود؟؟!!
آیا اعراب را، که مانند هر مهاجمی بفکر پیروزی بودند، بیشتر، باید نکوهش کرد؟ یا آنکه بگوئیم حاصل این شکست و غلبه، بسبب “شیوهی نامردمی سلطنت پادشاهان” باصطلاح خودی، میتواند باشد؟؟ آیا می توان گفت، اینهمه تقصیر از ماست که بر ماست!!!؟؟؟
در هر حال این نکته، میرساند که تودههای مردم نیز، فارغ از فره ایزدی و ظلالله و هر عنوان کم و بیش مقدس دیگری، چندان با پادشاهان خوب نبودهاند. و برای اسبی و لباسی فاخر، پادشاه پناهنده را هم میکشته اند.
برای اطلاع بیشتر دربارهی یزدگرد سوم، رک به این سه اثر :
۱)_استاد دکتر علی حصوری: ” آخرین شاه”، انتشارات چشمه، ۱۳۷۱.
۲)_ بهرام بیضایی: نمایشنامهی مرگیزدگرد، انتشارات روزبهان، ۱۳۵۹ و آخرین چاپ انتشارات روشنگران، ۱۳۹۲.
۳)_ فیلم مرگ یزدگرد، بر پایهی نمایشنامهی بهرام بیضایی، به کارگردانی نویسنده در سال ۱۳۶۰.

_ شاه سلطان حسین، و پایان سلطنت صفویه
از آن همه موارد یازدهگانه، بعنوان سومین نمونه، مشتی از خروار، به ذکر شاه سلطان حسین صفوی(زندگی ۵۸=۱۱۳۸-۱۰۷۸ه.ق/۱۷۲۶-۱۶۶۸م) و زبونی و بیچارگیاش، در دفاع از خود، و ایران و حتی از زادگاهش_ اصفهان_ در برابر محمود افغان (زندگی۳۱=۱۱۳۷-۱۱۰۶ه.ق/۱۷۲۵-۱۶۹۷م) نظری بیفکنیم.
“محمود افغان، در سال ۱۱۳۴ه.ق/ ۱۷۲۱م، قصد تسخیر اصفهان کرد…و از راه سیستان، کرمان و یزد، به اصفهان حمله نمود، در ۱۱۳۴ه.ق، آنجا را متصرف شد، و شاه سلطان حسین صفوی، سلطنت و تاج خود را، به او تقدیم کرد، و یک دختر و یک خواهرش را نیز، به عقد محمود افغان در آورد.
شاه سلطان حسین، بهقدری به امور کشور بیاعتنا بود، که در پاسخ به هر چیزی که به او اطلاع میدادند، و هر کاری که انجام میگرفت، فقط به گفتن “یخشی دور” (بسیار خوب است) بسنده میکرد. چنانکه، یکی از معاصران وی، در این باره سرودهاست:
آن ز دانش تهی، ز غفلت پر
شاه سلطان حسین یخشی دور”
(عبدالحسین نوایی(۸۱=۱۳۸۳-۱۳۰۲ه.ش)، متون تاریخی به زبان فارسی، انتشارات سمت، ۱۳۷۵، ص ۲۰۶، به نقل ازمجمعالتواریخ، میرزا محمد خلیل مرعشی صفوی، به تصحیح استاد عباس اقبال، انتشارات طهوری، ۱۳۶۲، ص۴۸)
همهی آن یازده مورد، سرنوشتی اینچنین کمدی تراژدی، بیمایه، و پفیوز وار داشتهاند.

_موارد کوچکتر عجز سلطنت، در دفاع از خویش و قلمرو خود
در بالا، گفتار ما بیشتر مربوط به یازده مورد بزرگ عجز سیستم یا نظام سلطنت، در دفاع از خود و قلمرو خویش هنگام درگیری با بحران های انقلابی و جنگی، بوده است. اما با توجه به موارد کوچکتر سلطنت، مانند سلطنت پارت ها و مادها، که مجموعا نه پادشاه بوده اند، ملاحظه می شود که آنها نیز، نتوانسته اند از خود و قلمرو خویش، در برخورد با هخامنشیان، دفاع لازم بعمل آورند.
همچنین با توجه به وجود ملوک الطوایفی، در دورهی پس از ساسانیان، یعنی دورهی اسلامی، تا زمان صفویه، که پادشاهان کوچک، و متعددی، در قسمت های مختلف ایران سلطنت می کرده اند، موارد فراوانی پیش آمده است، که یکی از این ملوک الطوایف بر همسایه ی خود تاخته، و او را مغلوب نموده است که نیاز به مطالعات بیشتر در تاریخ ایران دارد.
اکنون، این پرسش، از نظر تحلیل سیستم مطرح میشود که:
_ آیا این “افراد” مقصر بودهاند، یا “سیستم سلطنت” نتوانستهاست درست کار کند، و به سبب موروثی بودنش، گاه ناچار بودهاست، بیعرضهترین فرد از یک خاندان را، به سلطنت برگزیند، و سرنوشت ملت و تمامی کشور، بهزیستی و دفاع از آن را، به ید بیکفایت او بسپارد؟؟؟!!!
و سرانجام این که کار ما برچسب زدن به افراد نیست. تحلیل سیستم است. سیستم دور باطل سلطنت استبدادی، در تاریخ ۲۵۰۰ سالهی ایران، که هیچگاه نتیجهای پایدار، سودمند، و مفید در طول زمان به دست ندادهاست، و همواره در بحرانها به قعر افلاس، و ورشکستگی فرو در افتادهاست. تا جایی که وسعت قلمرو ایران کنونی را، به حدود ده درصد ایران عصر هخامنشیان فرو کاستهاست.
و آخرین سخن این که، آیا هنوز، دو هزار و پانصد سال، بیست و پنج قرن، برای آزمایش کارایی یک سیستم، مدت کوتاه و کمی است؟؟؟! و باز هم باید همچنان، بدین روش نابسامان و غلط ادامه دهیم؟؟؟!
والسلام علی من اتبع الهدی: درود بر کسانی که، با نیت پاک خدمت به خلق، پای در راه هدایت و خیر راستین، فرو در مینهند!!
این گفتار نخستین بار به شمارهی ۱۴۹، در تاریخ جمعه ۴ مرداد ۹۸/ ۲۶ ژوئیه۲۰۱۹ در کانال تلگرام فردا شدن امروز منتشر شده است.
تاریخ انتشار در سایت خط چهارم، با تجدید نظر و اضافات: پنجشنبه ۳ مهر ۱۴۰۴/ ۲۵ سپتامبر ۲۰۲۵
از همکار گرامی بانو زهره رمضانی_ بخاطر آرایش و تایپ متن گفتار و انتخاب تصویرهای مناسب برای آن_ صمیمانه سپاسگزارم.
این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستارهها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی
متوسط ۵ / ۵. ۶
این مقاله بسیار آگاهی دهنده است که میگوید: به دیوار میگویم تو گوش دار. بسیاری از نکات تاریخی کمی ناروشن را روشن میکنه. یک سوال در ذهن خواننده میاید که کدام دوران این کشور رنگ آرامش دیده؟ به حرف گاندی میرسم که: گاندی میگه اگر انسان غرق شود قطعا میمیرد چه پر دریا، چه در رویا، چه در دروغ، چه در گناه، چه در خوشی و ثروتمند، چه در قدرت، جه در جهل، چه در انکار، حسد، بخل، انتقام، لجاجت، کینه. مراقب باشیم که غرق نشویم. انسان خوب بودن خود یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد.
در تاریخ ما هم از این پیروان بودهاند ولی حیف که تعدادشان کم بود.