گفتار شماره‌ی ۲۸۱_خطر سلطنت موروثی

به اشتراک بگذارید
۵
(۱)

گرانمایه جمشید، فرزند او

کمر بست یکدل پر از پند او

برآمد برآن تخت “فرخ پدر!”

به رسم کیان بر سرش تاج زر

کمر بست با فرّ شاهنشهی

جهان گشت سرتاسر او را رهی….

جهان انجمن شد بر آن تخت او

شگفتی فرومانده از بخت او

به جمشید بر، گوهر افشاندند

مران روز را “روز نو!!” خواندند=(نوروز)

                شاهنامه فردوسی

 

 

شعر دو

فونت = IranSans

size=10

شعر سه

فونت = IranSans

size=10

_جمشید و شاهنامه‌ در مورد “خود-رهبری”!

بنا به روایت شاهنامه، پس از آنکه جمشید مغرور گشت، و باصطلاح “فره ایزدی” _ امتیاز ویژه‌ی ابر رهبری بر همه‌ی مردمان_ از او باز پس گرفته شد، مردم بر او شوریدند، و به عربستان هجوم آوردند؛ تا از مرداس (بر وزن وَسواس)، پادشاه عرب درخواست کمک نمایند.

مرداس به روایت شاهنامه، پادشاهی بسیار خوشخوی، زاهد و دادگستر بود؛ که پسری بدخوی و ناپاک داشت، به نام ضحاک _آژی‌دهاک_ که در اشعار فردوسی به اژدها نیز تعبیر شده است. ضحاک به وسوسه‌ی قدرت گرفتار می‌شود، و به هوای تکیه بر تخت سلطنت، پدر خویش را، به نیرنگ می‌کشد.

هنگامی که ایرانیان به عربستان می‌رسند، پسر را، بجای پدر برتخت شاهی می یابند، و به خیال آنکه پسر نیز نشان از زهد، پاکی و درستکاری پدر دارد، شتابزده و تحقیق ناکرده، دست استمداد بسوی ضحاک دراز می‌کنند. انتخاب ضحاک به پادشاهی ایران اشتباهی توهمی، و وسواسی هذیان‌گونه بود که در مورد فرزندان پادشاهانِ استثنائا نیک صفت، در تاریخ استبداد سلطنت موروثی ایران، به بد-فرجامی، سوکمندانه، چون دور باطلی، همواره تکرار گردیده است!!؟

و اینک شرح مختصر این داستان، از شاهنامه‌ی فردوسی که می‌گوید:

یکی مرد بود، اندر آن روزگار

ز دشت سواران نیزه گذار

گرانمایه، هم شاه و هم نیک مرد

ز ترس جهاندار، با باد سرد

که “مرداس” نام گرانمایه بود

به داد و دهش، برترین پایه بود…

پسر بد مر این پاکدل را یکی

کش از مِهر، بهره نبود اندکی

جهانجوی را نام، ضحاک بود

دلیر و سبکسار و ناپاک بود…

از آن پس، برآمد ز ایران خروش

پدید آمد از هر سویی، جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید

گسستند پیوند از “جَمِّ شید”=(جمشید)…

یکایک ز ایران برآمد سپاه

سوی تازیان برگرفتند راه

شنودند کانجا یکی مهترست

پر از هول شاه، اژدها پیکرست

سواران ایران، همه شاهجوی

نهادند یکسر به ضحاک روی

به شاهی، برو آفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

کی اژدهافش، بیامد چو باد

به ایران زمین، تاج بر سر نهاد…

(شاهنامه فردوسی)

 داستان ضحاک نمونه‌‌ی تکراری روشنی است، از بی‌اعتباری نظام سلطنت موروثی، که بوضوح نشان می‌دهد، خوشنامی و نیکنامی پدران، هرگز، تضمینی برای پاک نهادی و درستکاری فرزندان جانشین آنان، نیست!!؟

فرجام بیداد
فرجام بیداد: وقتی خودکامه اسیر سایه‌های خود می‌شود!

_سرسلسله‌های بدجانشین

شگفتمندانه، دست کم، پنج سر سلسله_در تاریخ، و در اسطوره‌ها_ را بعنوان نمونه می‌توان نام برد که “جانشینان پلید!” داشته اند:

۱)_آدم ابوالبشر، قابیل برادر کش را، به جهان عرضه داشته است.

۲)_کوروش، کمبوجیه را، ولیعهد خود ساخت. لکن کمبوجیه بلافاصله پس از ارتقاء به اریکه‌ی سلطنت، برادر خود بردیا را پنهانی کشت. بردیا، برادر کوچکتر او بود که کوروش او را، بر بخش کوچکتری از خاک ایران، حکومت بخشیده بود.

۳)_مرداس، که شاهنامه او را به بزرگی و داد و دهش می‌ستاید، پسر و جانشینی چون ضحاک، از خود به یادگار فرو در گذاشته است.

۴)_و سرانجام، فریدون فرخ، پس از غلبه بر ضحاک، کشور را میان سه پسر خود به تصور اجرای عدالت، همچون کیک جشن تولد، به سه قسمت تقسیم نمود. و به هر یک بخشی را، اهداء کرد. لکن، این جانشینان بجز ایرج، که بدست سلم‌ و تور کشته شد؛ هیچ یک در خور جانشینی فریدون فرخ نبودند، و بیشتر به سلاخ زادگان شباهت داشتند، تا به فریدون زادگان!!

فریدون فرخ
نگاره ای از فریدون فرخ، از شاهنامه‌ی شریفی. فریدون فرخ، پیروزمند در نبرد با ضحاک!!؟

۵)_مظفرالدین شاه، بطور معمول پنجمین پادشاه از سلسله قاجار بشمار می‌رود. لکن بعنوان اعطا کننده مشروطیت به ملت ایران، نیز پنجمین سرسلسله، از پادشاهان مشروطه محسوب می‌شود، که ناخلف ترین ولیعهد خویش، دومین پادشاه مشروطه_محمدعلی میرزا_ را به ایران عرضه داشته است!!؟؟

محمدعلی شاه، نخست کوشید از پزشکان گواهی زوال عقل پدر_مظفرالدینشاه _ را بدست آورد. لکن چون پزشکان از بدست دادن چنین گواهینامه‌ی کاذبی امتناع ورزیدند، او دیگر بی هیچ پروا، مجلس شورای ملی و عدل مظفر پدرش را به توپ بست، و بسیاری از مشروطه خواهان را به قتل رسانید!!

محمد علی شاه نه تنها به پدر، خیانت ورزید، بلکه در حقیقت سبب ایجاد بدبینی کلی، به سلسله‌ی قاجار شد، و مقدمات اصلی انقراض آنان را برای همیشه، در نسل بعد از خود_احمد شاه_ را بوجود آورد!!؟ ( رک به کانال تلگرام فردا شدن امروز، گفتار شماره ی ۱۲۸)

_توهم ضد واقعیت!!؟

شمار این قبیل اشتباه‌ها در پیشداوری مردم، که همواره تصور یا درست‌تر بگوییم، توهم داشته اند که، پسر، همیشه، نشان از پدر دارد؛ و اگر پدر نیکوست؛ پسر هم نیکو خواهد بود، در تاریخ ایران کم نیستند!!؟ و این درست مهمترین “نقیضه”، و”نقیصه” در سلطنت موروثی است!!!؟

در مورد همه‌ی مثال‌های یاد شده، می‌بینیم که پرسش بسیار معتبر و بنیادی نظامی گنجوی پرسش اساسی است که:

 گیرم پدر تو بود فاضل!؟

                       _از “فضل پدر!”،

                             _ تو را، چه حاصل ؟؟!!

پرسش اساسی نظامی را، می‌توان چنین باز گسترد که:

_آقای ضحاک! گیرم پدر تو مرداس عادل و مهربان بود؛ از فضیلت عدل و مهربانی پدر، تو اژدهای ماردوش را، چه حاصل؟؟؟!

_آقای قابیل! گیرم پدر تو آدم ابوالبشر، نخستین پیامبر در سر سلسله‌ی ادیان توحیدی بوده است. همچنین گیرم که آدم، نخستین انسانی است که، آفرینشش در بهشت اعلاء، سبب تبریک خداوند به خود، بعنوان “احسن الخالقین” (سوره المومنون=۲۳/آ۴ ) گردیده است. جناب قابیل، بهشت زادگی پدرت، در تو چه اثر داشته است، که بجای بهشت، جهنم را برای منزلگه ابدی خود اختیار کردی؟؟! و از فضیلت عصمت نبوت، و جلال و شکوه آدمیت، تو سلاخ برادر کش را چه حاصل؟؟؟!

_آقای کمبوجیه! بنا بر مشهور، پدر تو_کوروش بزرگ_ اسیران یهودی که به بردگی در بابل می زیستند را آزاد کرده تا به بیت المقدس بازگردند. از فضیلت این میراث گرانقدر و بیسابقه در جهان، تو سلاخ پنهان کار برادر کش را، چه حاصل؟؟؟!

_آقایان سلم و تور! گیرم پدر شما فریدون فرخ بوده است؛ شما دو برادران برادرکش_قاتلان ایرج معصوم_ را از فضیلت فرخی و همایونی فریدون فرخ، رهاننده‌ی ایران از استبداد خونبار ضحاک ماردوش، شما را چه حاصل؟؟؟!

_جناب محمد علی میرزا! جلاد آزادی خواهان در باغ شاه، و به توپ بستن مجلس شورای ملی و عدل مظفر و، و، و! شما را از فضیلت استثنایی پدر گرامی ات مظفرالدین شاه، در تاریخ ایران، یعنی اعطای فرمان مشروطیت بیسابقه به مردم ایران، تو نکبت السلطنه استبداد را، چه حاصل؟؟؟!

این قصه‌ی پر غصه‌ی مرگبار را، می‌توان درباره‌ی بسیاری دیگر از جانشینان بزرگ، مانند پسر نوح، پسران یعقوب _برادران یوسف_ پسران عهد شکن هارون الرشید _امین و مامون_ پسران محمود غزنوی_محمد و مسعود غزنوی، شاه شجاع مظفری، شاه سلطان حسین صفوی و دیگران و، دیگران و، دیگران…همچنان ادامه داد!!!؟

_ جنگ دو برادر، امین و مامون، بر سر توارث خلافت

نظام خلافت، ظاهرا، نظامی انتخابی بوده است. ولی به سرعت به نظامی توارثی، بویژه در بنی عباس بدل گردید. هارون الرشید(۱۹۳-۱۴۸ه.ق/۸۰۹-۷۷۶م) در آخرین حج وداع خود در مکه، کتبا اعلام داشت، که خلافت پس از او، به امین فرزند ارشد او می‌رسد. و پس از امین، نوبت خلافت مامون است. هارون الرشید، فکر می‌کرد که با این کار، سراسر جهان اسلام را بوسیله حاجیان حاضر مطلع خواهد ساخت که بدون اختلاف و ستیز، کار خلافت در خاندان او، استوار گردیده است.

از اینرو نوشته‌ی خود را بر دیوار کعبه آویزان کرد و از حاجیان خواست که پیام او را با خود به سرزمینهای خویش ببرند!!؟

ولی بلافاصله، پس از مرگ هارون الرشید، مامون علیه امین قیام کرد و در جنگ بر سر خلافت میراثی، امین را کشت و خود خلافت را غصب نمود!!

کوتاه سخن، وجود پدری شایسته و لایق-سوکمندانه، حتی از نظر ژنتیک- دلیلی ضرورتا قاطع، برای داشتن فرزندانی لایق، و به اصطلاح امروز دارندگان تنها “ژن خوب!!؟” نبوده و نیست، و به احتمال قوی نیز، نخواهد بود!!؟ مگر آنکه، در آینده، دستکاری مهندسی ژنتیک، بنا به فرض خوش بینانه، چنین احتمالی را، میسر سازد!؟؟؟

_شکنندگی درونی نظام‌های قدرت استبدادی

نظام‌های استبدادی، خود از درون شکننده اند؛ و حتی بر ضد خود نیز، اخلال می‌ورزند. و به عوامل بسیاری از برون نیازمند اند که دست کم، مدتی پایدار بمانند!!؟ نمونه کلاسیک یک چنین قدرت استبدادی ضد خود، در تاریخ ایران، نادر شاه افشار(۱۱۶۰-۱۱۰۰ه.ق/۱۷۴۷-۱۶۸۸م)است.

در مورد کوروش، یک نسل طول کشیده است تا قدرت استبدادی کوروش، بوسیله کمبوجیه_ولیعهد و جانشین کوروش_ که علیه زندگی برادرش، بردیا قیام کرد، و او را کشت، زوال پذیرد!!؟ ولی نادرشاه، بعنوان موسس سلسله افشاریه، خود سبب شد با کور کردن ولیعهد و جانشینش، که اصلا سلسله ای بوجود نیاید تا چه رسد که دوام یابد!!؟

مثال سرعت شکستن سیستم قدرت استبدادی نادر شاه، شعری کلاسیک از یکی از لاادریان_ روشنفکران گمنام انتقادی_ می‌گوید:

سر شب به تن سر، به سر تاج داشت

سحرگه، نه تن سر، نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفری،

نه نادر بجا ماند و، نه نادری!!!

این ضد سیستم، درون زای بیشتر نظام‌های قدرت استبدادی است. هیتلر، موسولینی، قذافی، و صدام، همه خود، بیش از هر کس دیگری سبب نابودی خود و ادامه حیات نظام استبدادی خویشتن گردیده اند.

نادرشاه، چنانکه اشاره رفت، شاید استثنایی‌ترین نمونه‌ی کلاسیک این شکنندگی درونی سیستم قدرت استبدادی باشد!!؟

_کور ذهنی و “بصیرت افلیج”

چگونه است که پرستندگان بت سلطنت، این نارسایی هولناک، یا نقیضه و نقیصه خبیثه را، در ذات گزینش بت پرستانه‌ی خود، از سلطنت موروثی، نمی‌بینند؟؟!! آیا آنها چیزی را که بدان عشق می‌ورزند_ بت سلطنت_ را هرگز با تاریخ خونبار آن نخوانده اند؟؟!! یا آنان نیز، مانند عاشقان، مجنون وار، فقط معشوق را می‌خواهند و، هیچ به پدرش و اسلاف ناسلف و اخلاف ناخلف احتمالی معشوق خود، و تاثیر فاجعه بار آنها، کاری ندارند؟؟!

پس آیا عبرت آموختن از تاریخ حرف مفت است؟؟! آسیب شناسی نهاد سرطانی، کاری عبث است؟؟! و، و، و،…

گوئیا، آنها همه مصداقهایی بدتر از “بوف کور” صادق هدایت اند، که حتی سایه های توهم خود بر دیوار را نیز، باز نمی‌شناسند!؟؟

با این وصف، آیا احیانا شما هنوز، مانند مدعیان شهنامه ناخوانده، می‌پندارید که شاهنامه کتابی در ستایش و پرستش شاهان است؟؟!

یعنی آیا احیانا هنوز شما می‌پندارید که فردوسی بزرگ، گرفتار بیماری مزمن پرستش مطلق هر پادشاه است؟ اعم از این که او جمشید یا ضحاک باشد، اعم از این که او فریدون فرخ یا سلم و تور باشد، اعم از این که او کیکاوس یا افراسیاب باشد؛ و حتی مظفرالدین شاه یا محمدعلی میرزا باشد، آیا برایش هیچ تفاوتی نمی‌کند؟؟!

آیا فردوسی اینان را، قدیسان رهبری بر مردم معصوم و بی دفاع از خود، توصیه می‌کند؟؟! زهی تصور باطل، زهی خیال محال!!؟ یعنی بگفته‌ی حافظ:

 شاه ترکان، سخن مدعیان می‌شنود

 شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد!!؟    (غزل شماره ۱۰۵)

_طهمورث، پدر اساطیری فرهنگ ایران

کهن الگوی زایایی صلح و همزیستی

چو دیوان، بدیدند کردار او

کشیدند گردن ز گفتار او

شدند انجمن، دیو بسیار مر

که پردخته مانند ازو تاج و فر

چو طهمورث، آگه شد از کارشان

برآشفت و بشکست بازارشان

کشیدندشان خسته و بسته خوار

به جان خواستند آن زمان، زینهار

که ما را مکش تا یکی “نو هنر”

بیاموزی از ما، کت آید به بر

کی نامور دادشان زینهار

بدان تا نهانی کنند آشکار

چو آزاد گشتند از بند او

بجستند ناچار پیوند او

“نبشتن” به خسرو بیاموختند

دلش را به “دانش” برافروختند

             (شاهنامه فردوسی)

سخن بر سر سر سلسله‌هاست، جمشید اما سرسلسله نیست. جمشید پسر ناخلف سر سلسله، یعنی فرزند”طهمورث دیو بند” است. طهمورث، بنا به روایت شاهنامه، دیوان را تسخیر کرده، و به درخواست مصالحه‌ی آنان جواب مثبت داده است.

طهمورث، کریم خطابخش و پوزش پذیر است! در برابر، دیوان نیز، نسبت به او وفادار باقی می‌مانند؛ و سرآغاز “فرهنگ”، یعنی “نوشتن خط” را به او فرا می‌آموزند. و بدینسان طهمورث، با فرزانگی بالغ بر سی سال، از آن پس بر ایران حکومت می‌کند؛ و معلم سرآغاز فرهنگ ملی مردم ایران می‌گردد.

شگفت، آموزنده و به یاد ماندنی است که سرآغاز فرهنگ اساطیری ایران نیز خود، ثمره‌ی صلح و همزیستی و آزادگی است؛ و نه، جنگ و لجبازی و ویرانگری!!؟

طهمورث دیوبند
طهمورث سوار بر اهرمن، در حال رام کردن دیوان( فرا زمینی‌ها؟؟!)

_جمشید، خلف ناخلف طهمورث آزاده

پس از مرگ طهمورث، پسر و ولیعهدش، جمشید جم بر اریکه‌ی سلطنت بنشست. ولی پسرِ پدری که با دیوان مصالحه کرد، غرور ورزید؛ راه “مَنیّت” در پیش گرفت، تا آنکه “فره ایزدی”، از او باز پس گرفته شد!!؟

جمشید با مردمان چنان بد رفتاری کرد، که همه‌ی مردمان بر او شوریدند، و ناچار به کشور تازیان، به مرداس، پدر ضحاک پناه بردند. و در نتیجه‌ی این رفتار او، پای ضحاک به ایران کشیده شد!؟؟

طهمورث، دیوان را، رام و آدمی گونه نمود؛ و جمشید سبب شد که دیو صفتی چون ضحاک به خانه در آید. درست بر عکس این شعر شعار گونه که: “دیو چو بیرون رود، فرشته در آید”، در مورد جمشید، به وارونگی، فرشتگان رفتند و دیو بجایش در آمد!!؟

جمشید در واقع نخستین و بزرگترین فرزند ناخلف پدر فرزانه‌ی خویشتن_طهمورث_ و حاصل “نقیصه” و “نقیضه‌”ی سلطنت موروثی در ایران اساطیری است!!؟

پادشاهی جمشید
آغاز پادشاهی جمشید!! در اوج قدرت، قبل از سقوط!!؟ تخت جمشید، بر دوش دیوان(آیا دیوان موجوداتی فرا زمینی‌ بوده‌اند؟؟!)

_ضحاک، بدتر از بد!!؟

ضحاک نیز، در دوران سیاه سلطه‌ی استبدادی خود بر ایران، نشان داد، تنها بصرف این که فرزند و جانشین پدرش، مرداس مهربان و دادگر بوده است، انتخابش هیچگونه، نه به سود خویشتن و نه به سود کشور ایران بوده است؛ و نه حتی، به حال جمعی از مردم ایران، هرگز، فایده‌ای داشته است!!؟

ضحاک خودکامه‌ی ستمگری بمراتب بدتر از جمشید، فاقد فرّه ایزدی از کار در آمد، و بعبارت دیگر جستجوی رهبر و رهبری بیرون از درون جامعه‌ی خویش، و کشور خود نیز، حاصلی جز دفع فاسد به افسد، برای مردم ایران نداشته است!!؟ بعبارتی ساده تر آنها با گزینش “بدتر” برای خود، به دفع “بد” پرداختند؛ از چاله به در نیامده، به چاه فرو در افتادند. از شمار همین تجربه‌های تلخ است که در ضرب المثل‌ها آمده است: “سال به سال، دریغ از پارسال!!؟” و یا “خاکم به سر!! ترقی معکوس کرده‌ای!!؟”

گزینش اشتباه ضحاک، بجای جمشید جم، مسلما برای کشور و ملت ایران، مظهر رسوای “ترقی معکوس” بوده است!!؟

تورم افراطی وسوسه‌ی“غرور ابر قدرتی”، نکبت نخوت“انا ربکم الاعلائی” بدون هیچ دخالت داخلی یا خارجی، خود سبب ور پوکیدگی و تباهی هر چه بیشتر نظام سلطنت بدخیم استبدادی، در عصر جمشید بشمار رفته است!!؟

راستی را که تاریخ چه “جعفرهای کذابی؟؟!” را، از پدران صادق خود، و چه “شعبان­های بی مخی؟؟!”، را از پدارن با مخ خود، به یاد می‌آورد؟؟؟!!!

_فقدان تضمین ایمنی در سلطنت استبدادی

سلطنت استبدادی، هیچگونه دریچه‌ی اطمینانی، هیچگونه مکانیسمی، هیچگونه هواکش دستگاه خنک کننده‌ای، برای کاستن از آتش یا اخگر غرور ابرقدرتی خود، هرگز، نداشته است!!؟

سلطنت استبدادی دیگ بخاری را می‌ماند، که بدون دریچه‌ی اطمینان، زیرش را پیوسته، با جهنمی از آتش غرور و نخوت، دائما شعله ور سازند. برای چنین دستگاهی آیا جز ترکیدن و انفجار، و خود و اطراف خود را به نابودی کشیدن، می‌توان انتظار دیگری داشت؟؟؟!!!

جمشید در محضر ضحاک، با اره به دو نیم می شود: عاقبت خود خدا بینی!!؟

_پشیمانی نا خلف‌ها؟؟!!

داده‌های تاریخی و اساطیری، برای ما روشن نمی‌سازد، که آیا جمشید خود از کرده‌ی خویش، هرگز لحظه‌ای، پشیمان شده است، یا نه؟؟!! آیا جمشید، هرگز لحظه‌ای در سرگردانی‌ها و آوارگی‌های خود به خود گفته است: “خودم کردم که لعنت بر خودم باد”؟؟!

سوکمندانه، چنین اعتراف و لعنت کردن بر خویشتن را، کمتر از حاکم، فرمانفرما و یا سلطان بدکردار معزولی، به یاد می‌آوریم!!؟

_تحویل سرزمین سوخته به دشمن،

آخرین وصیت هیتلر!!؟ 

هیتلر(۱۹۴۵-۱۸۸۹م) در آخرین وصایایش، به آلبرت اشپیر(۱۹۸۱-۱۹۰۵/ ۱۳۶۰-۱۲۸۴ه.ش) سرمهندس و معمار بزرگ ساختمانهای بسیار مهم رایش سوم که او را محرم ترین کس، نسبت بخود می‌دانست، با تاکید دستور داد که، همه‌ی پل‌ها و ساختمان‌های مهم آلمان را، منفجر سازد؛ و سرزمینی سوخته، به دشمنان تحویل دهد. زمانی که آلبرت اشپیر، به هیتلر گفت :

_ مردم را چه کنیم، آنها در میان همه نابود می‌شوند؟؟!!

هیتلر با بیشرمی تمام در پاسخ اظهار داشت:

_ به جهنم! مردم آلمان نشان داده اند که، لیاقت داشتن پیشوایی چون من را ندارند!!!

البته، آلبرت اشپیر برای آرام کردن هیتلر گفت: بسیار خوب.

آلبرت اشپیر، چون هیتلر دو سه بار این مساله‌ی تحویل سرزمین سوخته را، به او تاکید کرده بود، با خشم تمام قبل از خودکشی هیتلر، انتقام جویانه کوشید، تا با فرو دمیدن گاز خفه کننده، در هواکش بونکر _پناهگاه هیتلر_ او را خفه سازد. لکن آلبرت اشپیر بدلیل مشکلاتی، بدان موفق نگردید. از اینرو، کوشید که دست کم هیتلر را دق مرگ سازد، و نه این که با یک خودکشی آسان کار خود را تمام کند؛ و ملت بی پناه آلمان را بدست دشمنان، بسپارد!!؟ بنابر این با ضربه زدن به آخ گاه غرور و جنون سادیستی ویرانگر و خونباره‌ی هیتلر، در هنگام وداع هیتلر برای خودکشی، به او گفت:_

_پیشوای من!؟ یک نکته هست که شما حتما قبل از خودکشی باید بدانید. من، در اجرای دستور شما، در مورد توطئه‌ی سرزمین سوخته، کوتاهی ورزیدم. یعنی آن را بر خلاف میل شما، اجرا نکردم!!؟

این گفتگو، در یکی دو فیلم مستند از آخرین روزهای زندگانی هیتلر، بویژه در فیلم بونکر(bunker 1981) با بازی شاهکار گونه‌ی آنتونی هاپکینز (+++ ۱۹۳۷م/ ۱۳۱۶ه.ش)، در نقش هیتلر، بوضوح با صحنه پردازی دراماتیک کاملا تصویر شده است. بونکر، محل اقامتگاه زیر زمینی ضد بمب هیتلر، در شهر “برلن” بوده‌ است، که بخاطر آن، فیلم مربوط را نیز بهمان نام بونکر_به تلفظ انگلیسی در سطح بین المللی”بانکر”_ نامیده اند.        

هیتلر، گویا در توهم عظمت پیشوایی خود با اشتباه تخدیری، و با حد اعلای خود فریبی به خود تلقین کرده بود که، آلبرت اشپیر، مانند بسیاری دیگر از چاپلوسانش، عاشق درمانده‌ی اوست، و نه عاشق آلمان!!؟ در حالیکه اشپیر و بسیاری دیگر از ژنرال‌های آلمان، هیتلر را دوست می داشتند، برای این که او را بهترین رهبر برای رهایی و اعتلای آلمان می‌پنداشتند. به کوتاهترین سخن آنها هیتلر را، برای آلمان می‌خواستند و نه آلمان را برای هیتلر!!!؟ و البته روح وطن پرستی، معمولا، نیز چنین حکم می‌کند!!؟

آیا قذافی یا صدام حسین و یا حتی جمشید جم، در آخرین لحظات زندگیشان خیلی متفاوت و ملاحظه کارتر از هیتلر می‌اندیشیده‌اند؟؟!  

ظاهرا، بیشتر از خودکامگان، اسیر همین هذیان وهم آلوده، درباره‌ی پاره‌ای از طرفداران خویشتن اند. چنانکه، در مورد قذافی دیدیم، که او نیز مدعی بود که همه مرا دوست می‌دارند، و من هم عاشق ایشانم. به من می گویند استعفا بده. از چه چیز از عشق؟؟! (رک به: خط چهارم، گفتار شماره‌ی ۲۷۷)

 البته ما نمی‌‎دانیم که این واقعا توهم راستین قذافی بوده است، یا او در این مورد نیز به همراهان خود اعتماد نداشته، و تنها برای گمراه کردن مخالفان خود، رندانه سفسطه می‌کرده است؟!!

آلبرت اشپیر، معمار، وزیر، و نزدیکترین دوست هیتلر. هیتلر از او خواست که آلمان را به سرزمینی سوخته تبدیل کند، چون ملت آلمان قدر او(هیتلر) را ندانسته است. اشپیر، برای اولین و آخرین بار نافرمانی کرد و به هیتلر گفت: ما شما را برای آلمان می خواستیم، نه آلمان را بخاطر شما!!؟

_پاداش آلبرت اشپیر؟؟!!

آلبرت اشپیر، به سبب‌ آخرین نافرمانی بزرگش علیه پیشوای کاذب آلمان، در اجرای وصیت او برای تقدیم آلمان بصورت “سرزمینی سوخته ” به متفقین، در دادگاه نورنبرگ _۲۰نوامبر ۱۹۴۵_ از محکومیت به اشد مجازات، یعنی اعدام معاف گردید!!؟ لکن به آلبرت اشپیر بخاطر همکاری‌های نخستینش، در جنایت علیه بشریت، حدود ۲۰ سال زندانی داده شد. اشپیر پس از رهایی از زندان، تا سال ۱۹۸۱م، تا ۷۶ سالگی خود زندگی نمود.

اشپیر یکی از کمیاب‌ترین خوشبختانی است که، بسبب نافرمانی از اجرای فرمان هیتلر یعنی ویران کردن و سوزاندن کل آلمان توانست، نتیجه ی پربار تصمیم بجای خود را، در شکوفایی و تجدید حیات آلمان، پس از پایان دوره‌ی زندان و پیش از مرگ خود، مشاهده نماید!!

اگر چه دادگاه نورنبرگ، اشپیر را محکوم نمود؛ لکن تاریخ، آلبرت اشپیر را بخشوده است. آری، بگفته‌ی عنصری(۸۱=۴۳۱-۳۵۰ه.ق/ ۱۰۳۹-۹۶۱م):

“چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار!!؟”  ( قصاید عنصری، شماره ۱۲۲)

برلین ۱۹۴۵

_بازگشت به سوی سیمرغ منطق الطیر 

مرغان: “…جمله گفتند این زمان ما را به نقد

پیشوایی باید، اندر حل و عقد

تا کند در راه ما را رهبری

زانک نتوان ساختن از خود سری

در چنین ره، حاکمی باید شگرف

بوک بتوان رست از این دریای ژرف

حاکم خود را، به جان، فرمان کنیم

نیک و بد، هرچ او بگوید آن کنیم…”

                     ( منطق الطیر، عطار)

در حقیقت تمام منطق الطیر عطار نیشابوری، تفسیر دو بیت فرزانه‌ی طوس، فردوسی است که می‌گوید:

فریدون فرخ، فرشته نبود

ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت این نکویی

تو داد و دهش کن فریدون تویی! 

یعنی، “عمل شخص”، خود ملاک شخصیت، و داوری درباره‌ی اوست؛ نه نسبتش با خانواده و اصل و نسب و نژادش!! تاکید بر اصالت فرد و نه چیز دیگری!!

_تاکید بر “اصالت فرد”، در برابر اصرار به “اصالت نژاد” و طبقه

خوشبختانه، برای آگاهی آنان که می‌اندیشند، حمله‌ی اعراب بر ایران، جز اسارت و نکبت به بار نیاورده است؛ و به پاکسازی زبان فارسی، از واژگان عربی، نه سعادت ایران را، بلکه نفرت خویشتن را، به یک زبان شاهکار ابراز می‌دارند؛ باید گفته شود که، بر حسب بیتی منسوب به مولی امیرالمومنین(ع)، باز چهارصد سال پیش از فردوسی، که در زبان و ادبیات ایرانیان عربی دان شهرت یافته است، همین مضمون اصالت فرد، و نفی اهمیت نژاد و طبقه، اینچنین با تاکید ابراز شده است که:

 لیس الفتی من یقول کان ابی.

انَّ الفتی من یقول: ها، انا ذا.

که مدلول آن، به فارسی چنین می‌تواند ترجمه شود: رادمرد/جوانمرد، کسی نیست که بخاطر پدر خود فخر فروشد، و بگوید پدرم چنین و چنان بود. رادمرد در حقیقت کسی است که به خود، متکی شود و بگوید: این منم، چنانکه باید و شاید!!؟

این ها، آموزه‌های اصیل در تاریکی خوفناک سده‌های خفقان و جهالت است، که دستگیر و راهنمای امید شایستگان، در زمان خود و در آینده بوده است.

حافظ گام زدن در این ظلمت شب یلدای جهالت را، چه نیکو تصویر کرده است که:

… در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی، ای کوکب هدایت!

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان، وین راه بی‌نهایت!!؟

( حافظ، غزل شماره ۹۴ )

(برای تفصیل بیشتر رک به: سایت خط چهارم، “وحدت پیام، در حماسه و عرفان”، گفتار شماره‌ی ۲۷۹)

والسلام علی من اتبع الهدی: درود بر کسانی که، با نیت پاک خدمت به خلق، پای در راه هدایت و خیر راستین، فرو در می‌نهند!!

از همکار گرامی بانو زهره رمضانی_ بخاطر آرایش و تایپ متن گفتار و انتخاب تصویرهای مناسب برای آن_ صمیمانه سپاسگزارم.

این گفتار نخستین بار در کانال تلگرام “فردا شدن امروز” در تاریخ پنجشنبه ۲۹ فروردین ۹۸ / ۱۸ آوریل ۲۰۱۹، به شماره‌ی ۱۲۵ منتشر شده است.

با تجدید نظر و اضافات، تاریخ انتشار در سایت خط چهارم: چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵/ ۲۲ جولای ۲۰۲۶

این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستاره‌ها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی

متوسط ۵ / ۵. ۱

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *