هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت، به جوانمردی کوش
***
نکند جورپیشه “سلطانی”
که نیاید ز گرگ “چوپانی”
پادشاهی که طرح ظلم افکند
پای دیوار ملک خویش بکند
سعدی : گلستان ۱/ح۳
چوپانی گرگ در بحران؟؟!
گزارشی از کهنههای بسیار تازهی روزآمد، یعنی
“سهل ممتنعی نوپدید”،
خانه تکانیِ حافظهی تاریخی،
درک قانونمندی
_پدیدهی هولناک بحران
امروزه واژه یا دقیقتر گفته شود، اصطلاح ” بحران”، بیشتر از نیم قرن است که در ادبیات جهانی از جمله در زبان فارسی متداول شده است.
“بحران” در حقیقت، بیان وضعیت خطرناک در هر امری و بطور کلی نشان دهندهی شدت یافتن یک مسالهی آزاردهنده است. از جمله، در سلامت انسان از نظر پزشکی(بحران سلامتی )، در حکومتها و اوضاع سیاست(بحران سیاسی)، در مسائل انسانی، نظیر اشتغال، ازدواج، مسکن و مسائل نهضت زنان و …(بحران اجتماعی )، در وضع آب و هوا و آلودگیها(بحران اقلیمی)، و یا در آثار فاجعهآمیز بلایای طبیعی مانند زلزله، سونامی، آتشفشان، سیلاب، طوفان، صاعقه، ریزگردها، خشکیهای غیر معمول تالابها، جنگل سوزیها، قحطی، خشکسالی و مانند آنها. که هر یک از این بحرانها موافقان و مخالفانی دارند، که با تعبیرها و تفسیرهای گوناگون به نفع یا ضرر این بحرانها، دربارهی آنها بحث میکنند.
اگرچه جوامع انسانی در حال حاضر، با بحرانهای گوناگونی مواجه هستند، با این همه باید گفت که امروزه، ما هنوز، به یک دانش کامل از “بحران شناسی”، که جزء مهمی از “آسیب شناسی عمومی” است، دست نیافتهایم.
در علم پزشکی،”بحران”ها، غالبا، با علائم هشدار دهندهای نظیر سکتهی قلبی، مغزی، و خونریزیهای شدید داخلی و خارجی، همراه هستند. و بهمین دلیل، نسبت به سایر بحرانها، بسهولت مورد توجه و اتفاق نظر پزشکان قرار میگیرند.
لیکن در مواردی از قبیل وضعیت آلودگی آب و هوا، اولاً تشخیص بحران، بسهولت بحرانهای پزشکی میسر نیست. و ثانیاً، وحدت کلمه و قبول خاطر دربارهی آنها دشوار است. تازهترین کنفرانس تغییرات_آب وهوایی سازمان ملل متحد، که دسامبر ۲۰۱۸/آذر ۱۳۹۷ در لهستان برگزار شد، نمونهی روشن و تازهای در تایید این ادعاست.
در این کنفرانس، علیرغم سخنان و هشدارهای مسئول تغییرات اقلیمی سازمان ملل متحد، در افتتاحیهی این نشستها مبنی بر این که:
“تأثیرات منفی گرمایش زمین، هیچگاه تا این اندازه جدی و خطرناک نبوده است … و برای مقابله با این چالش بزرگ، جامعهی جهانی، باید تلاشهای بسیار بیشتری را انجام دهد… تراکم گازهای گلخانهای در اتمسفر زمین رکورد زده است، و سطح این گازها در حال افزایش است…تأثیرات تخریبی گرمایش زمین بر بسیاری از جوامع انسانی، در تمامی کرهی زمین محسوس است و قربانیان خرابیها و سختیهای این چالش بزرگ، به ما حکم میکنند به طور فوری دست بکار شویم…” (www.fa.euronews.com)
سرانجام خروج ایالات متحده آمریکا ، بهعنوان یکی از بزرگترین تولیدکنندگان گازهای گلخانهای از توافق پاریس ، و مخالفت کشورهایی نظیر ژاپن، هند و چین کار را برای دستیابی به اهداف این توافقنامه به شدت پیچیده تر کرد، و کنفرانس در حالی به پایان رسید که نتیجهی مطلوبی در بر نداشت.
سازمانهای بینالمللی با ناخرسندی به کشورهای خود بازگشتند، از جمله مانوئلپولگار ویدال، از رهبران بنیاد بینالمللی طبیعت(WWFFN) در این باره چنین اظهار داشت که:
“آنچه در لهستان دیدیم، فقدان بنیادی فهم از بحران کنونی جهان است.”(منبع: همان)
از اینرو ضروری به نظر میرسد که، دانش در پیش “بحران شناسی” ، باید چنان دقیق شود که، تا “نانو” یعنی تا یک میلیاردیم مسائل را، هم بتواند به دقت نشان دهد، نظیر آنچه که در علم پزشکی اتفاق میافتد.
_تفاوت بحرانها در پزشکی و دیگر موارد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی
بعنوان مثال، در پزشکی با دقتی ریاضی میتوان درجات “تب” را سنجید، و به وخامت حال بیمار پیبرد. وقتی تب، از ۴۰ درجه بالاتر میرود؛ بلافاصله، معمولا، هذیانگویی آغاز میشود، و شروع مرحلهای بحرانی را هشدار میدهد. ولی در اقتصاد و امثال آن، بحرانها را هنوز نمیتوانیم، با این دقت و درجه، مشخص، و قابل قبول همگان سازیم.
از تفاوتهای دیگر بحرانهای پزشکی با سایر بحرانها، میتوان به این نکته اشاره کرد که در پزشکی، بحرانها، غالبا، جنبهی “شخصی” و “فردی” دارند. از اینرو نتایج و پیامد بحرانهای پزشکی، بیشتر از وقتها، شامل گروه یا تعداد زیادی از افراد دیگر نمیشود. مگر در مواردی استثنائی، نظیر بیماریهای اپیدمیک و همهگیر همچون طاعون، وبا، آنفولانزای مرغی، ابولا و… که در این موارد، بحرانهای پزشکی نیز، مانند سایر بحرانها، گرفتار اختلاف نظرها میشوند.
بطوریکه امروزه، در بیشتر از کشورهای پیشرفته، اکثریت از جمعیت فرهیخته و تحصیلکرده پذیرفتهاند، که برای پیشگیری از بیماریهایی نظیر سرخک، فلج اطفال، آبله، دیفتری و … باید در دوران کودکی، واکسیناسیون یا مایهکوبی انجام گیرد. و حال آنکه علیرغم این توافق و اجماع پزشکی، هم اکنون در افغانستان، گروههایی از طالبان، و در پاکستان نیز افرادی، مخالف مایهکوبی و واکسیناسیون هستند، و به بهانههای سیاسی نظیر این که: غربیها میخواهند بچه های ما را فلج کنند؛ و یا از رشد آنها جلوگیری کنند، اجازهی مایهکوبی و واکسیناسیون در کودکی را نمیدهند. و همین امر موجب فاجعه در افغانستان و پاکستان شدهاست.
بدین ترتیب ما، هنوز اکنون، در آغاز راه شناخت علمی و تجربی دانشی نوین به نام “بحران شناسی عمومی” هستیم.

_بحران “قدر قدرتی” در تاریخ سلطنت ایران
بررسی و مطالعهی نهاد سلطنت، در تاریخ کم و بیش سه هزار سالهی ایران، چنانکه در چند گفتار اخیر بویژه تحت عنوان جنگ درونطبقاتی نسلها و همنسلها، بدان اشاره رفتهاست. (رک به: تلگرام فردا شدن امروز، گفتارهای شماره ۱۱۹–۱۰۱)، نشان میدهد که نشستن بر مسند و مقام سلطنت و پادشاهی، بعبارت دیگر کسب “مقام قدر قدرتی”، همواره، مورد منازعه و دستخوش”بحران” بودهاست.
بعنوان مثال، اختلافنظر میان محمود غزنوی و خلیفهی وقت، دربارهی قرمطی بودن حسنکوزیر_ رک به: کانال تلگرام فردا شدن امروز، گفتار شماره ۱۱۷)_ در این که آیا حسنک وزیر قرمطی است و باید کشته شود یا نه؟، و پرخاش و خشم محمود غزنوی نسبت به خلیفهی بغداد و “پیر خرف” خواندن خلیفه را، میتوان نمونهای از بحرانهای سیاسی “رقابت گلادیاتوری قدر قدرتی” در تاریخ ایران اسلامی دانست. بحرانی که در زمان محمود غزنوی، با سرپیچی محمود از حکم خلیفهی بغداد، حل نشده باقی ماند. تا آنکه پس از محمود، فرزندش، مسعود غزنوی، با برکنار کردن برادرش محمد از تخت سلطنت، به بهای قربانی کردن حسنک وزیر _طبق دلخواه خلیفهی بغداد_ با به دار کشیدن او، به تهمت قرمطی بودن!!!؟ مشکل و بحران، در رابطه با قدر قدرتی خلیفهی بغداد را، حل کرد. و بدین ترتیب به خلیفهی بغداد اعلام کرد، که سرسپردهی اوست، و خلیفهی بغداد “تنها قدر قدرت جهان اسلام” است.

_فوق حساسیت قدر قدرتی
سعدی در گلستان در باب “سیرت(خوی و منش) پادشاهان”، در حکایت سوم، داستانی را از بد رفتاری پادشاهی بیان میکند، که موجب پریشانی فرو دستان و گریز آنان از قلمرو وی شده است.
پادشاه بیخیال، با اتکا به قدر قدرتی خود، برای تفریح خاطر به شاهنامه خوانی نقالان گوش و هوش میسپارد. در این مورد داستان شورش و عصیان مردمان ستمدیده علیه ضحاک در میان است. وزیر نیک محضر _شمس وزیر _ فرصت را غنیمت میشمارد، و تلنگری به قدر قدرتی عبرت گریز او میزند، و به همانندی رفتار او با ضحاک اشاره میکند. (درباره شمس وزیر و قمر وزیر رک به کانال تلگرام فردا شدن امروز، گفتار شماره ۱۱۸) در صورتی که شاه، خود، به سبب شکست ضحاک تصریح میکند، با این وصف اشارهی وزیر را، به همسانی رفتار او با ضحاک، نسبت به فوق حساسیت قدر قدرتی خود، توهین آمیز مییابد، و وزیر نصیحتگر را بجای تشویق و سپاس و تجدید نظر در رفتار خود، به زندان میافکند.
جالب اینکه، در همین داستان، خویشان همطبقهی پادشاه، علیه او میشورند، و مردمان به آنان میپیوندند، و او را از اریکهی سلطنت به حضیض ذلت فرو در میکشانند. یعنی مورد شاهد صادقی که قداست سلطنت مطلق، هیچگونه، تضمینی برای فرد سلطان ستمگر بدست نمیدهد.
مروری بر این داستان، به زبان والای سعدی، خود مزیتی ویژه دارد که تنها اشاره به آن نمیتواند از آن مزیت برخوردار باشد و اصل روایت چنین است :
“یکی را از ملوک عجم(پادشاهان ایران) حکایت کنند، که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز. تا به جایی که خلق از مکاید ظلمش(نیرنگهای ستمش) به جهان برفتند و از کُربت جورش_(کربت بر وزن غربت، بمعنی اندوه مصیبتبارِ ستمش)_ راه غربت گرفتند(تبعید اضطراری خود خواسته).
چون [شمار] رعیت کم شد،[در آمد و مالیاتهای کشور سخت کاهش یافت] و خزینه تهی ماند، و دشمنان زور آوردند….
باری در مجلس او کتاب شاهنامه میخواندند، در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون !!!؟؟؟
وزیر(شمس وزیر) ملک را پرسید:
_هیچ توان دانست فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت، چگونه بر وی مملکت مقرر شد؟؟!!
[پادشاه بیخیال خودکامه] گفت: چنان که شنیدی خلقی بر او(فریدون، علیه ضحاک) به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و[ فریدون به یاری مردمان] پادشاهی یافت.
پس وزیر نیک محضر گفت: ای ملک!؟ چون گرد آمدن خلقی، موجب پادشاهیست، تو مر خلق را، پریشان برای چه می کنی؟؟!! مگر سر پادشاهی کردن نداری؟؟!! …
ملک گفت: موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد؟
وزیر گفت: پادشه را، کرم باید تا بر او رعیت گرد آیند، و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و تو را این هر دو نیست!!! …
ملک را، پند وزیر ناصح موافق طبع نیامد. روی از این سخن در هم کشید، و به زندانش فرستاد!!!؟؟ بسی برنیامد که بنی عمّش(عمو زادگانش) به منازعت برخاستند، و[ عموزادگان چون او را ضعیف یافتند ] مُلک پدر [ او(عموی خویش) را، از او باز پس] خواستند!!؟؟
قومی که، از دست تطاول او، به جان آمده بودند و پریشان شده، بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند، تا مُلک از تصرف این، به در رفته بر آنان مقرر شد.”
در این حکایت بخوبی دیده می شود:
۱)_ستم بر مردمان، و فراری شدن آنان به ناچار، از دور و بر پادشاه خودکامه، موجب افول قدر قدرتی، سلب فره ایزدی و یا موهبت ظل اللهی، از او می شود.
۲)_خودکامه، چنان اسیر غرور و خود شیفتگی است، که از ورشکستگی خود، یعنی از دست دادن قدر قدرتی خویش کاملا غافل فرو در میماند.
و برای تفریح خاطر و سرگرمی خویش، به تفریح با شنیدن افسانهها تن در میدهد. برای او تفاوت نمیکند که این افسانهها، درست گویای زندگانی و رفتار خود او هستند یا نه. او از همانندیها و چرائیهای شکستهای خودکامگان دیگر_ مانند ضحاکها_ کمترین هشدار و درس عبرتی نمییابد.
۳)_شگفتتر آنکه، این هوش را دارد، که بداند چرا بر سر خودکامهی دیگر از غفلت هایش چه مصیبتها فرود آمدهاست، و حتی خود_برتر_بینانه، به پرسشگر چرائیهای فرجام شوم خودکامگان دیگر_ مانند وزیران نیک محضر_بگونهای تحقیر آمیز میگوید:
_مگر نمی بینی او چه کرده است و مردم را از خود بیزار ساخته است و مردمان بدنبال قهرمان گلادیاتوری علیه ضحاک رفتهاند و او را سرنگون ساختهاند؟؟!!
۴)_لکن زمانی که وزیر نیک محضر و ناصح مشفق او، فرصت را غنیمت شمرده و از این اعتراف او، چرائی شکست خودکامهی اساطیری یعنی ضحاک، از او میپرسد که:
_خب، پس شما ای پادشاه، چرا همان کار را میکنی؟؟!!
مغرور خودکامه_ بگفتهی ضرب المثل عامیانه، گویا که یاسین در گوش خر خوانده اند؟؟!!_ خودشیفته و مغرورانه، با احساس از اینکه سرنوشت او به من چه ربطی دارد، و تو چگونه جرأت میکنی احوال شکست و عاقبت شوم او را، به من نسبت میدهی؟ او را تنبیه میکند، و بهمین سبب وزیر ناصح را، به زندان میافکند.
۵)_و باز بر خلاف جنگ طبقاتی مارکسیستی فرودستان با فرا دستان، این داستان نشان میدهد که دقیقا عموزادگان این خودکامهی بخت برگشته، بگونهی گلادیاتوران همنسل، با او در میافتند و او را از تخت سلطنت، فرو در میکشند.
۶)_در هر دو مورد فرار از او، تودههای مردم نقش سیاهی لشکر را بازی میکنند و از خود، ابتکار و خلاقیتی در تاکتیکهای جنگی، علیه خودکامه نشان نمیدهند. وقتی کسی به زیان آنها عمل میکند، از او تا آنجا که میتوانند میگریزند. و هنگامی که گلادیاتورانی بر ضد پادشاهی که دشمن مردم است، به جنگ با او میشتابند، مردم به امید آنکه این گروه مهاجم، بعدا، به سود آنها کار خواهند کرد، به بیگاری آنها در جنگ تن در میدهند. و احیانا، بی هیچ پاداشی بسیار هم، کشته و مجروح میدهند!!؟
۷)_بیخیالی و به عیش و تفریح و سرگرمی مشغول شدن خودکامهی مورد اشاره در متن گلستان (در شماره ۲ بدان اشاره رفت) نیز در تاریخ ایران بیسابقه نیست.
در مورد روزهای آخر شاه شیخ ابواسحاق ممدوح جوانیهای حافظ، هنگام نزدیک شدن گلادیاتور مخالف او، امیر مبارزالدین به دیوارهای شهر شیراز ، گفته شده است که او سخت به تفریح و شرابخواری مشغول بوده است.

_عیاشی و بیخیالی خودکامگان بهنگام بحران
در زبده التواریخ حافظ ابرو(۷۴=۸۳۴-?۷۶۰ه.ق/۱۴۳۰-?۱۳۵۸م) چنین آمده است:
“چون دروازهی موردستان، بر روی امیر مبارزالدین محمد بگشادند، و او با اکابر لشکر خود به شهر درآمد و در اندرون شهر آوازهی نقّارهی مبارزی برآمد؛ امیر شاه شیخ ابواسحاق، صبوحی(باده گساری بامدادی) کرده بود، مستان و طافح شده که چه آشوب است؟؟؟!!! گفتند: نقّارهی محمد مظفر است!
شاه شیخ گفت: این مردک ستیزه روی هنوز نرفته است، و هنوز اینجاست؟”
(زبده التواریخ، به تصحیح سید کمال حاج سید جوادی، وزارت فرهنگ و ارشاد، ۱۳۷۹ ، ج۱، ص۲۶۲)
یادآوری:
در این گزارش تاریخی نیز ملاحظه می شود، که مردم رنجدیده از خودکامیها و عیاشیهای شاه شیخ ابواسحاق، داوطلبانه در دروازه را، به روی امیر مبارزالدین فرا گشودند. یعنی به خودکامهی پیشین پشت کرده، و با استقبال از خود کامهی جدید، امید آن داشتند که امیر مبارزالدین به آنان آزادی و رفاه بخشد. لکن، روش حکومت امیر مبارزالدین نشان داد که مانند موارد بسیار دیگری در تاریخ، مردم نادانسته، “دفع فاسد به افسد” کردند. (رک به کانال تلگرام فردا شدن امروز، گفتار ۱۸۰) و داوطلبانه در دروازه را، بروی هیولای خطرناکتری گشودند. امیر مبارزالدین همان محتسب حافظ است که پیشاپیش شکوههای حافظ را، از بیرحمیها و خشونتهای بیشمار این مرد سنگدل، رقم زدهایم.(رک به: کانال تلگرام فردا شدن امروز، گفتار شمارهی ۱۱۵ )
بگفتهی مشهور سال به سال دریغ از پارسال، و باز هم گلی به جمال کفن دزد اولی!!؟
_ نصیحت ناپذیری خودکامگان
اصل نسبتا مسلم دربارهی بیشترین از خودکامگان،”نصیحت ناپذیری” است_ نه چنانکه اغلب میاندیشند_غفلت از احوال عاقبت خویشتن است. در حقیقت به زبان متعالی فرهیختگان _ در سه سطح سخن: بفرما، بنشین، و بتمرگ_ خودکامگان “تجاهل العارف”، و به کوتاهتر تعبیر تجاهل میکنند، و یا خود را عامدانه به نادانی میزنند. در سطح سوم عامیانه، خودکامگان خود را به نفهمی و خریت میزنند. سماجت و لجاجت آنان وادارشان میکند، که معمولا تا واپسین لحظات، اعتراف به زبونی و ناکامی خویشتن نکنند. در دورهی معاصر، پیشتر بویژه در مورد قذافی(۲۰۱۱-۱۹۴۲م) دیدیم که میگفت: “به من میگویند، استعفا بده. از چه استعفا بدهم؟ مردم مرا دوست می دارند. من هم عاشق مردم هستم. از عشق استعفا بدهم؟”
و البته مورد دیگر، چائوشسکو(۱۹۸۹-۱۹۱۶م) دیکتاتور رومانی است، که وقتی شورشیان او را دستگیر کردند(دسامبر ۱۹۸۹)، در محاکماتش نه تنها، هرگز حاضر نشد به کوچکترین خطاهایش اعتراف کند، بلکه همچنان گویی که فرمانده کل قواست، به محاکمه کنندگانش تشرمی زد که من شما را قبول ندارم ، دادگاهتان را به رسمیت نمی شناسم و به شما اجازه نمی دهم که مرا محاکمه کنید. و، و، و…(ادوارد بئر: ظهور و سقوط دیکتاتور سرخ، ترجمه بیژن اشتری، نشر ثالث، چاپ دوم، ۱۳۹۷، فصل اول، صص۴۸-۱۹)
حافظ میپندارد که شاه شیخ ابواسحاق از حال خود “غافل بود”. چنانکه میگوید:
دیدی آن قهقههی کبک خرامان حافظ؟
که ز سر پنجهی شاهین قضا غافل بود
نه، او غافل نبود. دیده بود کار از کار گذشته است، و با جنگ، کاری از پیش نمیرود. در نتیجه، دانسته با پناه جستن به می و مستی خود را به غفلت زده بود.

والسلام علی من اتبع الهدی: درود بر کسانی که، با نیت پاک خدمت به خلق، پای در راه هدایت و خیر راستین، فرو در مینهند!!
با سپاس از همکاری صمیمانهی بانو زهره رمضانی، در تایپ، جستجوی منابع، و باز یافت تصاویر مناسب برای این گفتار.
این گفتار نخستین بار به شمارهی ۱۲۰ در تاریخ چهارشنبه۲۲اسفند۹۷ / ۱۳مارس۲۰۱۹، در کانال تلگرام فردا شدن امروز منتشر شده است.
با تجدید نظر و اضافات: تاریخ انتشار در سایت خط چهارم، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵/ ۲۸ ژوئن ۲۰۲۶
این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستارهها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی
متوسط ۵ / ۵. ۱