گفتار شماره‌ی ۲۸۴_استبداد و دگردیسی‌های همیشگی‌اش، در طول تاریخ

به اشتراک بگذارید
۵
(۱)

بگرفت و، نکشت شه مرا، در صف کین!!

هر چند بدم کشتنی، از روی یقین!!

بخشید مرا، یکی طبق، دُر ثمین

بخشایش و بخشش، چنان بود و، چنین!!؟

 علاء الدین ‌حسین‌ جهانسوز (سلطنت۱۲=۵۵۶-۵۴۴ه.ق)

*علاء‌الدین، این شعر را در گلایه‌مندی از سلطان سنجر(زندگانی۵۵۲-۴۷۹ه.ق) سروده‌ است.  

**

 

چو شاعر برنجد، بگوید هجا!!

هجا، تا قیامت بماند بجا!!

الا شاه محمود کشور گشای!

نمی‌ترسی از من، بترس از خدای!!

ز بد اصل، چشم بهی داشتن؟؟!

بود خاک، در دیده انباشتن!!؟

اگر شاه را، “شاه” بودی پدر؟؟!

به سر برنهادی مرا، تاج زر!؟

اگر مادر شاه، بانو بُدی؟؟!

مرا سیم و زر، تا به زانو بدی!!؟

چون اندر تبارش، بزرگی نبود!!

نیارست، نام بزرگان شنود!!؟

“پشیزی”، به از شهریاری، چنین!؟؟

که نه کیش دارد، نه آیین و، دین!!

به دانش، نبد شاه را، دستگاه!!؟

وگرنه، مرا برنشاندی، به گاه

(از هجو نامه‌ی منسوب به فردوسی، در هجو محمود‌ غزنوی/ و یا احتمالا از لاادری‌ها)

( نظر توده درباره پادشاه)

 

 

  • گزارشی از کهنه‌های بسیار تازه‌ی روزآمد، یعنی “سهل ممتنعی نوپدید”
  • جنگ نسلها، و جنگ درون‌طبقاتی هم‌نسل‌ها
  • خانه تکانیِ حافظه‌ی تاریخی
  • درک قانونمندی‌

_محمود غزنوی: افشاگرِ بزرگترین راز شخصیت خودکامگی

سلطان محمود‌ غزنوی (زندگی۶۰=۴۲۱-۳۶۱ه.ق/۱۰۳۰-۹۷۱م) افزون بر وجه‌های مشترکی که با دیگر خودکامگان دارد؛ شخصیتش، دارای ابعاد ویژه‌ای است، که شاید در دیگران دیده نشود.

از جمله اینکه، محمود از “برده-‌شاهان” بوده ‌‌است. پدر محمود، سَبُکتَکین(سلطنت۳۸۷-۳۶۶ه.ق) نام داشت، که داماد آلبتَکین(سلطنت۳۵۲-۳۵۱ه.ق) است. پدر و پدر بزرگ مادری محمود، هر دو از غلامان ترک نژاد بوده‌اند. آلبتکین، که اساس حقیقی دولت غزنوی از اوست، سبکتکین را در نیشابور از تجار برده فروش خریداری کرد، و سپس او را به دامادی خود درآورد. در سال ۳۶۶ه.ق/۹۷۶م، سبکتکین جانشین آلبتکین گردید.

پدر سلطان محمود در سال ۳۸۷ه.ق/۹۹۷م، در هنگام بازگشت از پایتخت خود (بلخ) به شهر غزنه، در راه فوت کرد، و در این زمان محمود در خراسان، به اداره‌ی امور اشتغال داشت. وقتی جنازه سبکتکین به غزنه رسید، بنابر وصیت او، پسر کوچکش اسماعیل (سلطنت ۳۸۸-۳۸۷ه.ق)، حدود هفت ماه حاکم و جانشین پدر گردید!!؟ لکن محمود (سلطنت۳۴=۴۲۱-۳۸۷ه.ق/۱۰۳۰-۹۹۷م) این واقعه را نپسندید، و با کمک عموی خود بُغراجُق، و برادر دیگرش نصر، به جنگ اسماعیل رفته، و بر او ظفر یافت. و به این ترتیب، محمود غزنوی به حکومت رسید. (عباس ‌‌اقبال: تاریخ ‌ایران ‌پس‌ از ‌اسلام، نشر الهام، ۱۳۸۸، ص+۲۵۱)

سلطان محمود غزنوی
نگاره‌ئی خیالی از محمود غزنوی، مربوط به دوره‌ی قاجار، نقاش این اثر ناشناس است.

_برده شاهی در جهان اسلام

 “برده ‌شاهی” باحتمال قوی، ویژه‌ی جهان اسلام و فرهنگ اسلامی-ایرانی است. برده شاهی در جهان اسلام، از اینجا ناشی شده ‌است، که خلفای ‌بنی‌‌عباس پس از آنکه، سرداران ایرانی، مانند ابومسلم خراسانی، استادسیس، بابک‌ خرمدین، افشین و مازیار را، در سلحشوری خطرناک یافتند، از آن پس تصمیم گرفتند، که سپاهیان و سرداران خود را، از ایرانیان برنگزینند؛ و بردگان ترکی را، که در جنگ با ترکان آسیای مرکزی، به اسارت گرفته بودند، به‌کار سپاهیگری برگمارند!!؟_احساس خطر از ایرانیان و پناه بردن به بردگان؟؟!

از زمان خلافت هارون ‌الرشید(خلافت۱۹۳-۱۷۰ه.ق/۸۰۹-۷۸۶م) به بعد، بردگان ‌ترک را، در لشکریان خلیفه در عراق، به عنوان نگهبان به کار گرفتند، و این کار ادامه یافت، تا این‌که طی قرن سوم، بویژه در زمان المعتصم(خلافت۹=۲۲۷-۲۱۸ه.ق/۸۴۱-۸۳۳م)_هشتمین خلیفه‌ی عباسی_غلامان ترک، اعضای اصلی لشکر عباسیان بشمار می‌آمدند!! (هندو شاه نخجوانی: تجارب‌ السلف، تصحیح و ترجمه عباس اقبال، انتشارات طهوری، ۱۳۴۴، ص۱۷۴ + مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی: “پیشینه‌ی برده‌داری در ایران”)

بطوریکه نویسنده “تجارب السلف” می‌نویسد:

“…و گویند معتصم، غلامان ترک بسیار داشت، چنانکه بغداد بر ایشان تنگ شد، و مردم را زحمت می‌رسید. زیرا که ایشان در خانه‌های مردم، فرود می‌آمدند، و به [زنان تعرض می‌کردند]، و بی‌رسمی‌ها می‌کردند. روزی، پیری بغدادی پیش [معتصم] آمد و گفت:”یا ابا اسحاق!”

لشکریان خواستند که او را بزنند، معتصم نگذاشت، و گفت:”ای شیخ، چه کار داری؟”

پیر گفت:”خدای، ترا جزای نیکو دهاد. مدتی با ما همسایگی کردی، و عاقبت ما را از ترکان تو رنج رسیده و می‌رسد. خانه‌های ما را از دست فرو گرفتند، کودکان ما را یتیم کرده، و زنان ما را بیوه گردانیده‌اند. و الله العظیم، که ما با تو به تیرسحرگاهی_نفرین به درگاه خدا در سحر_ جنگ کنیم.”

معتصم در خانه رفت، و تا یک هفته از خانه برون نیامد. پس از آن برون آمده، تا سُرَّ مَن رای_سامره_ رفت، و آنجا شهری بنا نهاد [و ترکان را بدانجا منتقل کرد تا از بغداد دور شوند]”(تجارب‌ السلف، ص۱۷۴)

اژدهای قدرت
 اژدهای قدرت، نا درویشی زیاده خواه، و گرسنه‌ای، هرگز، سیری‌ ناپذیر است. نخستین قربانیان اژدهای قدرت، صاحبان قدرت اند، و امان از زمانی که، اژدهای قدرت، قربانی منتخب خود را، بگزد. آنگاه دیگر، قربانی قدرت گزیده را، به جهانخواره‌ای نابسنده، بس، بسیار، بیرحمانه مسخ می‌نماید! تفاوت نمی‌کند قربانی قدرت من باشم!؟، یا شما باشید!؟صاحب قدرت از هر قوم و  تبار و نژادی که باشد، خود نخستین قربانی اژدهای قدرت است!!

_ القاهر: خلیفه‌­ی کور شده­‌ی گدای مقهور!!؟

آنچه که عباسیان و خلفای بغداد نفهمیدند، این بود که خطر از سپاهیان نظامی، ویژه‌ی ایرانیان نیست؛ مسئله‌ای نژادی یا قومی نیست. بلکه، مسئله‌‌ی “قدرت” است. و این خاصیت قدرت است، اژدهای‌ قدرت، ترک و فارس نمی‌شناسد، به دست هر گروه که برسد؛ پس از سازمان یافتن و در اختیار داشتن لشکری، و اسلحه و زور، صاحب قدرت، فیلش یاد هندوستان می‌کند، و موش مرده‌­ی فرو فسرده‌اش، آتشین اژدهای زنده­‌ی فعال می­گردد، و الاغ قدرتش فقط پالان عوض می‌کند!!!؟

به تعبیری دیگر، میل به عصیان، خلع‌ خلیفه و انتخاب کسانی برای خلافت به میل خود، در صاحبان قدرت، هر که باشند، بیدار می‌شود. چنان که غلامان ترک در دوره‌ی عباسیان، خلیفه بر می‌گزیدند، خلع می‌کردند، کورشان می‌کردند، و از حیّز هستی ساقطشان می‌نمودند!!؟ از آن جمله القاهر بالله(زندگی۵۳=۳۳۹-۲۸۶ه.ق/۹۵۰-۸۹۹ م) _نوزدهمین‌ خلیفه‌ی‌ عباسی_ که بسیار بد رفتاریها کرده بود، و نسبت به ترکان خشونت می‌ورزید، “سران‌ ترک لشکریان عباسی” او را بگرفتند، از خلافت خلعش کردند، و چشمانش را میل کشیده و کور نمودند؛ تا جایی که او، به ناچار، بر در مسجد به خواری و گدایی فرو در نشست!!! یعنی بدیگر سخن، القاهر موقت، به المقهور دائم، بدل گردید!!! (تجارب ‌السلف، ص +۲۱۳)

 این غلامان ترک، اندک اندک آزاد شدند، و به عنوان نمایندگان خلیفه‌ی بغداد، به ولایات‌ مختلف ایران رهسپار شدند. و آرام‌آرام بسیاری از اینها، به پادشاهی نیز، رسیدند. و غزنویان از این تبار بوده‌اند.

با سقوط ‌نظام‌ کاست‌ها، و سیستم‌ طبقاتی در جهان اسلام، غلامان و بردگان، پس از آزادی، مانند افراد عادی دیگر، اجازه داشتند هر شغلی را، برای خود برگزینند، و حتی می‌توانستند به سلطنت برسند!!؟ و با هر کس که می خواهند ازدواج کنند و خود، کنیز و غلام به بردگی فرا گیرند!!؟

یادآوری:

نظام ‌کاست‌ها، و طبقات، در دوره‌‌ی ساسانیان جریان داشته ‌است، و در هند، هنوز هم متداول است؛ مانند گروه نجس‌ها، که معمولا بجز اشتغال به کارهای فرومایه، اجازه‌ی اشتغال در امور دیگر را ندارند. بدین معنی که، افراد در جامعه، به طبقات مختلفی تقسیم می‌شوند. و تبعیض‌ نژادی و پایگاه‌ خانوادگی، مهم‌ترین ملاک و ضابطه‌ی انتخاب افراد، برای اداره‌ی اجتماعی و مشاغل مهم است. و برای حفظ این نظام، افراد هر طبقه، فقط می‌توانند، با افراد هم‌طبقه‌ی خود ازدواج نمایند!!؟

نظام طبقاتی در هرم قدرت
نظام طبقاتی در هرم قدرت

 _انتساب فرزند به پدر، در نظام حقوقی اسلام

در جهان اسلام، در حقوق اسلامی، نسبت و سرپرستی فرزند، به پدر تعلق دارد، تا به مادر. از اینروی فرزندانی که از رابطه و ازدواج مردان مسلمان، با کنیزانشان بوجود می‌آمده اند؛ فرزند، فردی آزاد، و نه برده، بشمار می‌رفته اند. تا جایی که، بیشتر خلفای عباسی، مادرانشان کنیز بوده ‌اند؛ چنانکه در مورد مامون هفتمین خلیفه‌ی عباسی _پسر هارون الرشید_ بخوبی دیده می‌شود.

شیوه‌ای که آن را، در شناخت اقوام بدوی، روش “پدر-شاهی”، و نه “مادر-سالاری” می‌نامیده‌اند. و این درست بر عکس روشی است، که در آمریکای شمالی در رابطه‌ی مردان سفید پوست و زنان سیاهپوست برده رواج داشته ‌است. یعنی، فرزندان حاصل از رابطه‌ی مردان سفیدپوست با کنیزان سیاهپوست، همواره، بشیوه‌ی “مادر سالاری”، برده بشمار می‌رفته ‌اند، هر چند پدرانشان افرادی آزاد بوده ‌اند!!!؟

میراث تلخ روش انتساب فرزندان به مادران کنیز، در امریکا هنوز که هنوز است، فاجعه‌ی “تبعیض نژادی” را، بیش از پیش دامن زده ‌است. چنانکه پس از فرمان لغو بردگی، در سال ۱۸۶۳، توسط آبراهام لینکلن(۱۸۶۵-۱۸۰۹م)، تاکنون باراک اوباما(۱۹۶۱م/۱۳۴۰ه.ش)، استثنائا، تنها کسی است، که از میان سیاهپوستان، برای نخستین بار توانسته است به مقام ریاست جمهوری امریکا برسد!!؟

صحنه ترور آبراهام لینکلن در سالن تئاتر، به جرم لغو قانون برده داری!!؟ قاتل جان ویلکس بوث(۱۸۶۵-۱۸۳۸م)، هنرپیشه‌ی تئاتر آمریکایی

_سلطان محمود، دست نشانده‌ی خلافت عباسی

باری سلطان‌ محمود، از این برده شاهان است. و در میان برده ‌شاهان، مشخص‌ترین شخصیتی است که ما می‌شناسیم!!؟ درباره‌ی محمود غزنوی، در گزارش‌های تاریخی چنین آمده ‌است که:

“سلطان محمود، در مذهب تسنن تعصب مفرط داشت، و چون در ایام او، بر اثر تبلیغات داعیان اسماعیلی، در ماوراء النهر و خراسان، عده‌ی کثیری از مردم، به آیین اسماعیلی یا مذاهب دیگر شیعه گرویده بودند، محمود هر کجا از ایشان نشان می‌یافت، آنان را به سختی تمام می‌کشت. مخصوصا به آن علت که دُعات اسماعیلی، اهل ایران را، به پیروی از خلفای فاطمی مصر، فرا می‌خواندند.

سلطان محمود، غالب کسانی را که به تسنن اعتقاد نمی‌ورزیدند به تهمت “قَرمَطی”( اسماعیلی و طرفدار فاطمیون بودن)، یا رافضی‌گری، تعقیب می‌کرد و به قتل می رساند…”(عباس اقبال: تاریخ‌ ایران ‌پس ‌از ‌اسلام، ص۲۶۴)

_محمود غزنوی، صیاد قرمطیان

البته در اینکه آیا سلطان محمود، واقعا، به خلافت عباسی و سروری آنها، و یا حتی به اسلام اعتقاد داشته ‌است، جای تردید است. در اینجا، ذکر نقل قولی از سلطان محمود، خطاب به خلیفه‌ی بغداد که خواهان قتل ‌حسنک ‌وزیر، به اتهام قرمطی‌گری بود‌ه‌ است، خالی از فایده نیست.

ابوالفضل‌ بیهقی(۸۶=۴۵۶-۳۷۰ه.ق/۹۹۵-۱۰۷۷م) مورخ نامدار دربار غزنوی، در این باره چنین نوشته‌است:

“…[سرانجام] امیر‌محمود، چنانکه لجوجی وی بود، [درباره‌ی خلیفه‌ی بغداد] گفت:

_بدین خلیفه‌ی خرف شده، بباید نوشت که من از بهر عباسیان، انگشت در کرده‌ام در همه‌ی جهان، و قرمطی می‌جویم، و آنچه یافته‌آید و درست گردد، بردار می‌کشند،…[حسنک] را من پرورده‌ام، و با فرزندان و برادران من برابر است، و اگر وی قرمطی است، من هم قرمطی باشم.” (تاریخ بیهقی، تصحیح دکتر علی ‌اکبر فیاض، ج۱، ص۲۳۰)

 در اینجا سلطان محمود، خلیفه‌ی بغداد_جانشین خداوند بر روی زمین_ را “پیر‌خرف”، خطاب می‌کند و می‌گوید یکی باید به او باید بفهماند، که من بخاطر او، قرمطی‌ها را، می‌گرفتم و می‌کشتم!!؟

 همین واکنش و طرز بیان محمود می‌رساند، که او بخاطر قدرت، ثروت و سیاست، به روشی ماکیاولیستی، بدون اعتقاد به اسلام، و آیین تسنن، دست به کشتار دیگر باوران ‌مذهبی می‌زده‌است و حتی خلیفه_ این، باصطلاح جانشین خداوند در زمین_ و عنوان او هم برایش، فقط یک وسیله_ یک سکوی پرتاب_ به کهکشان قدرت بوده ‌است و بس!!؟

محمود غزنوی در حال پوشیدن خلعتی از خلیفه ای که محمود او را “پیر خرف” خوانده است!!

_سلطان محمود و “قرمطیان”

تغییر برچسب­­ها، در مرور ایام

چنانکه اشاره رفت، در دوره‌ی محمود غزنوی، قرمطیگری‌، یکی از برچسب‌هایی بوده‌ است، که دشمنان خود را، بدان متهم می‌داشته ‌اند. چنانکه پیش‌تر در زمان مامون، با اصطلاحاتی نظیر زندقه، زنادقه، و غیر ‌معتزلی بودن چنین می‌کرده اند!! در این زمان نیز عناوینی چون قرمطی، قرامطه، قرمطیان، باطنی و یا ملاحده (ملحدان) برای اسماعیلیان، و طرفداران خلفای فاطمی مصر، و رافضی برای شیعیان، بطورکلی، بکار می‌رفته است!!

یادآوری:

ناصر خسرو ‌قبادیانی(۴۸۱-۳۹۴ه.ق/۱۰۸۸-۱۰۰۴م) شاعر نامی، از جمله شاعرانی است، که مبلغ خلفای فاطمی مصر، در ایران بوده ‌است، و از ایشان لقب “حجت” را دریافت ‌داشته ‌است. و این گرایش را، بشیوه‌‌ی رجز خوانی، در اشعار خود نیز بیان می‌کند که:

باطنی‌ام، باطنی‌ام، باطنی!

تا تو بمیری ز غم، ای ظاهری!!؟

_قرمطیان یا قرامطه، چه کسانی هستند؟  

قرامطه، پیروان حمدان ‌قرمط(سده‌ی۳ هجری/ ۹ میلادی) هستند که وضعیتی بسیار مبهم از نظر اعتقادات دارد. مشهور است که پیروان این فرقه، در سال ۳۱۷ه.ق/۹۲۹م، به مکه هجوم بردند، و در حمله‌ای غارتگرانه، حجر الاسود را نیز بهمراه پوشش طلا، محرابهای نقره و آویزه‌های طلا و نقره‌ی کعبه، به سرزمین خود، اَحساء بحرین_جنوب خلیج فارس_بردند. و آن سنگ مدت بیست و دو سال(۲۲=۳۳۹-۳۱۷ه.ق/۹۵۰-۹۲۸م) در یک خانه نصب بود، و بدترین بی احترامی ممکن را، نسبت بدان ابراز کردند!!!؟ تا اینکه در سال ۳۳۹ه.ق در زمان حکومت المطیع لله(خلافت۳۶۳-۳۳۴ه.ق/۹۷۴-۹۴۶م)_ بیست ‌و‌ سومین‌خلیفه‌ی عباسی _ حجر الاسود را… به مکه منتقل کرده، و آنگاه در جایگاه کنونی آن در کعبه نصب نمودند.(مسعودی: التنبیه و الاشراف، مترجم: ابوالقاسم پاینده، ناشر: علمی فرهنگی، ۱۳۸۹، ص۳۷۳)

یادآوری: برای آگاهی بر مصداق ادای بدترین بی احترامی به سنگ حجرالاسود، که ما از بیان آن شرم داریم به سیاستنامه، اثر خواجه نظام الملک، صفحات ۳۰۹تا۳۱۰، مراجعه فرمایید.

حجر الاسود بر دیوار کعبه
حَجَرُالْاَسْوَدْ سنگ سیاه‌مقدسی که بر دیوار شرقی کعبه نصب شده است، در قابی از نقره!
حجر الاسود
هشت پاره سنگ باقیمانده از سنگ اصلی حجر الاسود، در امان مانده از کینه توزی قرمطیان!!؟

_حلاج، و قرمطیان

رابطه‌ی حلاج با قرمطیان ثابت شده ‌است. زیرا در جستجو در خانه‌ی حلاج، نامه‌هایی بخط رمزی قرمطی یافته ‌اند‌‌. از اینرو، چون حلاج در سال ۳۰۹ه.ق/۹۲۲م، به فرمان المقتدر(زندگی۳۸=۳۲۰-۲۸۲ه.ق/۹۳۲-۸۹۵م)_ هجدهمین خلیفه‌ی عباسی_ بطرزی فجیع بقتل رسیده است. بویژه که حلاج، متهم و محکوم گردید، که زیارت حج را تخطئه کرده است!؟؟ احتمال قوی می رود که حمدان ‌قرمط به تلافی انتقام و قصاص فاجعه‌ی ناجوانمردانه‌ی قتل حلاج، به مکه حمله کرده و سنگ حجرالاسود را از آنجا به انتقام و گرو ربوده ‌باشد، تا به خلیفه‌ی بغداد_خادم حرمین شریفین_ ضربتی جبران ناپذیر، وارد سازد. یعنی بگفته‌ی مشهور، در خطاب به خلیفه گفته است: “زدی ضربتی، ضربتی نوش کن” و البته :”و الله اعلم بالصواب”

از اینرو با اشاره‌ی ظریفی، دوباره می‌توان دریافت کرد که، احیانا، قیام حلاج، یک رستاخیز ‌سیاسی قرمطی، علیه عباسیان بوده ‌است؛ بدون آنکه داشتن یا نداشتن ایمان به اسلام مطرح بوده باشد؟؟!! ۲۲سال، ادای حج بی حجرالاسود؟؟!! ۲۲ سال، ادای نماز بدون وضو!!؟؟

 و حمدان قرمط نیز همبسته‌ی حلاج، در سیاست براندازی خلافت عباسی، بشمار می‌رفته ‌است. و حمله به مکه برای آنان مانعی شرعی محسوب نمی‌شده ‌است. بلکه وسیله‌ی تحقیر و رسوائی خلافت بغداد بوده‌ است!!؟

می‌دانیم که عموما در جنگ‌ها و انقلاب‌ها، بشیوه‌ی ماکیاولیستی، هدف، همیشه، کاربرد هرگونه وسیله را توجیه می‌کند!!؟؟ زیرا عملا، حمدان قرمط ۲۲ سال زیارت حج_”یکی از احکام اولیه‌ی اسلام”_ را بدون حجر الاسود تعطیل کرده بوده ‌است؛ یعنی تعطیل مشروعیت دکان خلافت اسلامی!!؟؟ زیرا، حج، بدون زیارت حجرالاسود، همانند خواندن نماز بدون طهارت و وضو است.

ما می‌دانیم که اسماعیلیان، هیچگاه چنین کاری_بی احترامی به حجرالاسود و احکام اولیه‌ی اسلام_ نمی‌کرده‌اند. برای اینکه آنها، به اصول اسلام اعتقاد کامل داشته‌اند و فقط در مورد ائمه‌ی خود، پس از حضرت صادق(ع) به پسرش اسماعیل، اعتقاد می‌ورزند، و راه دیگری در انشعاب و جدایی، از راه تشیع اثنا عشری، در پیش می‌گیرند، و نه از اسلام و نماز و کعبه و حجرالاسود!!!؟

نگاره نصب حجر الاسود، بدست حضرت محمد(ص)
نگاره نصب حجر الاسود توسط حضرت محمد (ص) از آرشیو کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، برگی از کتاب “جامع التواریخ” تالیف رشید الدین فضل الله همدانی(۷۱۸_ حدود ۶۴۸ه.ق) رجل سیاسی، تاریخ نگار و پزشک ایرانی سده هفتم خورشیدی.

_خط مقرمط

قرمطیان، برای مکاتبه‌ی محرمانه با پیروان خودشان، خطی رمزگونه نیز اختراع کرده بودند، که آن را ” خط قرمطی ” یا “مقرمط”(بر وزن معظم یا مرتب) می‌نامیدند. چنانکه که در یکی از رباعیات خیام نیز کلمه‌ی مقرمط، یعنی خط رمزواره‌ی قرمطی، بجای معما باید بکار رفته باشد. خوانش متداول این رباعی خیام که _مورد گفتگوی ماست_ عموما چنین است: 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین “خط معما/ مقرمط”، نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده، گفتگوی من و تو

چون پرده بر افتد، نه تو مانی و، نه من

با توجه به این سابقه‌ی تاریخی، “خط مقرمط”، صحیح تر بنظر می‌رسد. و منظور خیام اینست که: اسرار ازل به خط رمزی نوشته شده است. راز گیتی را، فقط افرادی مثل پیر مغان حافظ، می‌توانند بخوانند و بدانند، که از روز ازل، فلک و سرنوشت به چه صورت بوده ‌است و نه هر کسی!!؟ این معمای هستی را، هر کسی نمی‌تواند بگشاید. هر کس که باهوش باشد، و سواد اندکی داشته باشد، احتمالا، می‌تواند معماها را بگشاید، اما خواندن خط‌ِ مقرمط‌ِ راز و رمز‌ِ آفرینش، کار من و تو نیست!!؟

بنابراین اصل شعر چنین می‌تواند بوده‌باشد که:

اسرار ازل را، نه تو دانی و، نه من

وین “خط مقرمط”، نه تو خوانی و، نه من

توجه بدین نکته‌ی ظریف را ما، خود مدیون ‌شادروان، استاد دکتر علی مظاهری (۷۷=۱۳۷۰-۱۲۹۳ه.ش/۱۹۹۲-۱۹۱۵م) هستیم.

استاد فقید دکتر مظاهری، که از جمله در دانشگاه سوربن تدریس می‌کرده ‌است، در این باره در کتاب ارزنده‌ی خود ، به زبان فرانسه_ “زندگانی مسلمانان در قرون وسطی”، ترجمه‌ی زنده‌یاد مرتضی‌راوندی (۸۶=۱۳۷۸-۱۲۹۲ه.ش/۲۰۰۱-۱۹۱۴م)_ چاپ تهران، ۱۳۴۸، نشر سپهر، ص۸ ، این نکته را یادآور شده ‌است.

_خواجه احمد حسن میمندی

 خواجه احمد‌حسن میمندی، بمدت۱۵ سال (۴۱۶-۴۰۱ه.ق/۱۰۲۵-۱۰۱۱م) وزیر اعظم محمود غزنوی بوده‌ است. مردی فاضل و دانش دوست که سعی می‌کند، در برابر انبوهی از شعرا که می‌گویند شماره‌ی آنها بر چهارصد تن، بالغ می‌شده ‌است، دانشمندانی را به دربار محمود غزنوی دعوت کند، تا که شاید بر آراء و تصمیم‌های او تاثیر بگذارند. و مانع از اعمال نظرها و سیاست‌های کودکانه و ابلهانه‌ی سلطان شوند!!؟

 وجود شعرا در دربار، در آن ایام از اسباب شکوه و جلال محسوب می‌شده ‌است. زیرا شعرا، مانند رسانه‌های ‌تبلیغی امروزی با سرودن مدایحی، مشحون از گزافه‌گویی و قصیده‌هایی مبالغه‌آمیز، نه تنها موجب خوشامد شاهان می‌شده اند، بلکه باعث بلند آوازه ساختن نام ممدوحین و مخدومین خود نیز، می گردیده‌اند!!؟ از اینرو، تعداد بیشتر شعرای هر دربار، باعث رونق و فخر آن بر دربار‌های دیگر بوده ‌است!!؟ البته این شعرا، فکر تازه‌ای نمی‌توانسته اند به شاه بدهند.

 در حقیقت خواجه ‌احمد ‌حسن ‌میمندی (?۶۳=۴۲۴-?۳۶۱ه.ق/۱۰۳۲-۹۷۱م) چنانکه اشاره‌رفت، می‌کوشیده ‌است‌، این نقیصه را، حتی‌المقدور بر طرف سازد و این افراط در هجوم گزافه سرایی‌ها را، تعدیل نماید.(عباس ‌اقبال: تاریخ ایران پس از اسلام، صص+۲۶۳)

_ابوریحان بیرونی و محمود غزنوی

یکی از دانشمندان بنام‌ زمان محمود غزنوی، ابوریحان بیرونی(۷۸=۴۴۰-۳۶۲ه.ق/۱۰۴۹-۹۷۳م) است. این دانشمند بزرگ، و افتخار فرهنگ ما، حتی هنوز در امروز، به معنی دقیق فنی اصطلاح دانشمند، “ساینتیست”(Scientist) از جمله انگشت‌ شمارانی است، که در فرهنگ اسلامی ایران پرورش یافته ‌است.

لکن، محمود غزنوی، بنابر طبع و اراده‌ی حقیر خود می‌خواست، از این گوهر گرانمایه، یعنی ابوریحان، که در ستاره‌ شناسی‌ علمی نیز، دستی بالا داشت، فقط بعنوان یک فالگیر و، طالع بین استفاده کند، و نه بیشتر!!؟ یعنی، نه اندیشه‌ای از او بیاموزد، نه درسی بگیرد و نه مشورتی درخواست نماید!!؟ از او فقط برای رمل و طالع بینی، استفاده کند؛ تا بداند روزهای سعد و نحس، یا روزهای خوب و بد، برای جنگیدن یا نجنگیدن کدام است؟!!

مشهور است در نخستین روزهایی که خواجه ‌احمد‌حسن ‌میمندی، ابوریحان را به دربار می‌آورد، محمود او را به حضور می‌طلبد و می‌آزماید. نظامی عروضی(سده‌ی ششم هجری/ دوازده میلادی)، در کتاب “چهار مقاله”، در مقاله‌ای از باب نجوم چنین می‌نویسد: 

“آورده‌اند که سلطان محمود در غزنین، به کوشکی در چهار دری نشسته بود_بباغ هزار درخت. روی به ابوریحان کرد و گفت:” من از این چهار در از کدام در بیرون خواهم رفت؟ حکم کن و اختیار آن بر پاره‌‌ی کاغذ نویس و در زیر تشک من نه!”

و این هر چهار در راه گذر داشت. ابوریحان اسطرلاب خواست، ارتفاع بگرفت، و طالع درست کرد، و ساعتی اندیشه نمود، و بر پاره‌ی کاغذ بنوشت. و در زیر تشک گذاشت.

محمود گفت:” حکم کردی؟”

گفت: “بله، حضرت سلطان”!

محمود بفرمود تا بیل و تیشه آوردند، بر دیواری که به جانب مشرق است، دری پنجمین بکندند، و از آن در بیرون رفت، و گفت آن کاغذ پاره بیاوردند. بوریحان بر روی کاغذ نوشته بود که:

” از این چهار در، هیچ بیرون نشود. بر دیوار مشرق دری کنند، و از آن در بیرون شود.”

محمود چون بخواند، خشمگین شد و گفت او را به میان سرای فرو اندازند، و خادمان چنان کردند. مگر با بام میانگین، دامی بسته بود. بوریحان برآن دام آمد، و دام بدرید، و آهسته به زمین فرود آمد. چنانکه بر وی آسیبی نرسید.

 محمود گفت: “اورا برآرید”، برآوردند.

محمود گفت: یا ابوریحان! از این حال_فرو افکندن خودت از بالای قصر به زمین_ باری، ندانسته بودی!!؟؟

ابوریحان گفت: ای خداوند، دانسته بودم!!

 محمود گفت: دلیل کو؟؟

ابوریحان، غلام[خودش] را آواز داد، و تقویم از او بگرفت، تحویل خویش از میان تقویم بیرون کرد. در احکام آن روز نوشته بود که مرا از بالای بام بیندازند، ولیکن به سلامت به زمین آیم، و تندرست برخیزم.

این سخن نیز، موافق رای محمود نیامد، خشمگین‌تر شد و گفت: “او را به [زندان] قلعه برید و باز دارید.”

ابو ریحان را به [زندان]قلعه غزنین بازداشتند، و شش ماه در آن حبس بماند… در این ۶ ماه، کس حدیث بوریحان پیش محمود نیارست کرد….

گویند خواجه بزرگ احمد حسن میمندی در این ۶ ماه فرصت همی‌طلبید، تا حدیث بوریحان بگوید. آخر در شکارگاه، سلطان را خوش طبع یافت. سخن را گردان گردان آورد، تا به علم نجوم، آنگاه گفت:

_ بیچاره بوریحان، که چنان دو حکم بدان نکویی بکرد، و بدل خلعت و تشریف، بند و زندان یافت. محمود گفت:

_خواجه بداند که من این دانسته‌ام، و می گویند که این مرد را، در عالم نظیر نیست؛ مگر بو‌علی‌سینا. لکن هردو حکمش، بر “خلاف رای من” بود، و پادشاهان چون کودکِ خُرد(طفلی کوچک) باشند، سخن بر وفق رای ایشان، باید گفت؛ تا از ایشان بهره‌مند باشند….”(نظامی عروضی: چهار مقاله، تصحیح دکتر معین و علامه قزوینی، انتشارات جامی، ۱۳۷۲، صص+۹۲)

ابوریحان، نگران عوارض طبع کودکانه‌ی محمود غزنوی

_ دیکتاتوری خودکامگان:

مهمترین علت عدم رشد و شکوفایی علم در امپراطوری اسلام

کسانی که می پرسند: چرا علم در جهان اسلام، پیشرفت نکرده است و به پای پیشرفت علم در اروپا نرسیده ‌است، باید به امثال این اعترافات، و دستورهای حاکمان خودکامه، چون سلطان محمود بذل توجه ویژه نمایند:

محمود به ابوریحان:”ابوریحان! پادشاهان چون کودکِ خُرد (بچه‌ی کوچک بهانه‌جو) باشند، اگر خواهی که از من برخوردار باشی، باید که سخن بر مراد من گویی، نه بر وفق سلطنت(دریافت و دستور) علم خویش”(چهارمقاله، ص۹۳)

در حقیقت محمود در کمال خود شیفتگی و وقاحت می‌گوید، “من” باید قبله‌گاه تو باشم، اگر می خواهی از من برخوردار گردی، باید در آستان قبله‌گاه من، هر چیز دیگر خود را، بویژه دانش و معرفتت را، همانند گوسفندِ قربانی و ذبح کنی. و بگفته‌ی مسیح‌ انجیل‌ها، صلیب خود را برداری و فقط دنبال من بیایی، و نه هیچ چیز دیگر!! :

“هرکه صلیب خود را بر ندارد، و به دنبال من نیاید لایق من نیست. هر کس، فقط در فکر زندگی خود باشد، آن را از دست خواهد داد، ولی کسی که به خاطر من، زندگی خود را از دست بدهد، زندگی او در امان خواهد بود.” انجیل متی، فصل ۱۰، آیات ۳۸ تا ۴۰)

چگونه ممکن است که ذهن خلاق دانشوران، در چنین شب یلدای صحبت حکام خودمحورِ ستمباره، بتواند شکوفا گردد؟؟!! بعبارت دیگر، هرکس بویژه ابوریحان‌ها، باید تابعی‌متغیر، از طبع کودک منشی متغیر دائم، گردند، تا فقط بتوانند زنده بمانند و بس!!!

بگفته‌ی حافظ :”کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد؟؟!!” (غزل شماره ۱۶۱)

محمود غزنوی، در حقیقت در اینجا متکلم وحده نیست، بلکه، متکلم‌ مع‌الغیر است؛ یعنی خواست و فرمان همه‌ی خودکامگان را، نسبت به همه، بویژه به دانشمندان، ابراز می‌دارد!!!؟

_دم خروس، در طالع‌بینی ابوریحان

در نقل قول نظامی عروضی، در مورد طالع ‌بینی ‌ابوریحان، به خواست محمود غزنوی، که “من از کدامیک از چهار در کوشک خود به پایین خواهم رفت ؟” می گوید :

“ابوریحان اسطرلاب خواست، ارتفاع بگرفت، و طالع درست کرد و،”ساعتی اندیشه نمود”، و بر پاره‌ی کاغذ بنوشت. و در زیر تشک گذاشت”!!؟

برگرفتن طالع، “دقیقه‌ای” بیش وقت نمی خواهد. پس چرا نظامی می گوید، ابوریحان ساعتی به اندیشه نشست، و بعد کاغذ برگرفت، و حکم را نگاشت؟؟

 منظور اینست که طالع بینی، و حرکت ستارگان در برج‌ها، و به اصطلاح گردش فلک، هرگز نمی تواند بگوید، که در فلان روز، فلان دیکتاتور، در انتخاب میان چهار در از قصر خود، کدامیک را، برای بیرون رفتن انتخاب خواهد کرد!!؟

از اینروی ابوریحان، ساعتی روانشناسانه، در رفتار کودکانه و لجوجانه‌ی محمود غزنوی، که مانند همه‌ی خودکامگان، یک “اکوان ‌دیو” است_ دیو وارونه کار_ اندیشیده ‌است که او برای تخطئه‌ی ابو‌ریحان چه خواهد کرد؟ و به احتمال قوی، این پندار در نظرش تجلی کرده ‌است که، محمود می‌اندیشد خروج او را ابوریحان، از یکی از چهار در اعلام خواهد داشت، و او لجبازانه، تصمیم می‌گیرد از هیچیک از چهار در بیرون نرود، بلکه دستور دهد، میان آن درها، دیواری را خراب کنند، و او از آن بیرون رود!!؟

 از اینرو ابو‌ریحان، خوشبختانه، بازی محمود را با خود، درست حدس زده‌ است. و نتیجه‌ی حدس خود را، بر کاغذ بعنوان حکم ‌اسطرلاب از ستارگان فرو در نوشته ‌است.

و محمود، که نبوغ استثنائی ابوریحان را، دست‌کم گرفته بود، و خیال می‌کرد، او را شکست داده است، این بار خود در بازی کودکانه‌ی خویش، شکست می‌خورد و به اصطلاح کودکان، آقای دیکتاتور خیط می‌شود!!؟ و همین خیط شدن و شکست محمود، در شکست دادن ابوریحان، خشم او را تا بدانجا بر می‌افروزد، که فرمان می‌دهد او را از بلندای کوشک، به قصد خرد شدن و شکستن و مرگ فرو افکنند!!؟

و عجیب است که، ابوریحان خوشبختانه، به ترتیبی که اشاره رفته ‌است، از این سقوط مرگبار، جان بسلامت بدر می برد. و بگفته‌ی حافظ هنوز:

از این سموم که بر طرف این چمن بگذشت

عجب که رنگ گلی مانده ‌است، و بوی یاسمنی!!؟ (غزل ش۴۷۷)

کوتاه سخن، ابوریحان، در تمام مدت مکاشفه‌ی خود، برای حل معمای کودکانه‌ی محمود غزنوی، البته با “تقیه”، بشیوه‌ی عاقل اندر سفیه، در محمود می‌نگریسته ‌است. و دروغی ‌مصلحت‌آمیز به نام “حکم ستارگان”، به محمود غزنوی تحویل داده است!!؟

ابوریحان بعنوان یک دانشمند راستین، نه فالگیر و نه طالع بین بوده ‌است‌؛ و نه بدین خرافات، باور داشته ‌است. لکن به قول مولوی در مثنوی:

در کف گرگ نر خونخواره‌ای

غیر تسلیم و رضا، کو چاره‌ای؟؟!!

ولی محمود‌ غزنوی، با اعتراف به طبع کودک صفت خود و دیگر خودکامگان، در حقیقت طشت رسوائی خویشتن، و همه خودکامگان دیگر را_ و نه تنها ابوریحان ها را_ از بلندای بام تاریخ، به زیر فرو در افکنده است. و در فرایند این عمل، ناخواسته در آسیب‌شناسی ‌خودکامگی، به حافظه‌ی تاریخی ما، غنا بخشیده ‌است!!!؟

 

اکوان دیو، دیو وارونه کار، سمبل و نماد نهاد خودکامگان کودک منش!!

 _دور ‌باطل ‌فاجعه‌بار انتقال‌ سلطنت ‌مورثی

 محمود غزنوی نیز مانند بیشتر سلاطین قبل از خودش، در انتخاب جانشین، ناکام و نافرخنده ‌فرجام بوده است. او نیز چون دیگران نتوانست جانشینی انتخاب کند، که بطور خودکار، مورد قبول همگان قرار گیرد، و باز جنگ برادران، جنگ ‌هم‌نسلان‌ هم‌طبقه‌، هم در خط‌ افقی و هم در خط‌ عمودی ‌تاریخ، بر سر تصاحب تمامیت قدرت آغاز شد.

 با مرگ محمود غزنوی بنا بر وصیت محمود، پسرش محمد(۴۵=۴۳۳-۳۸۸ه.ق/۱۰۴۱-۹۹۸م)جانشین او شد، اما مسعود(زندگانی۴۴=۴۳۲-۳۸۸ه.ق/۱۰۴۰-۹۹۸م)که همواره خود را جانشین بر حق پدر می‌دانست، با حمایت امیران و لشکریان برادرش محمد، توانست بدون جنگ، محمد را اسیر و کور سازد، و خود زمام امور را، به دست گیرد!!؟

سلطنت بالنسبه کوتاه مدت مسعود، از همان آغاز و تا انتها، درگیر توطئه‌های گوناگون درباریان و کشمکشهای دایم بین کسانی بود که از عهد محمود، در دیوان و درگاه نفوذ یافته بودند؛ که به نزاع‌ “پدریان‌ و پسریان” شهرت یافته است. (تاریخ بیهقی، ج۱، ص۱۴۹) از جمله مخالفت مسعود، با پدرش در خط عمودی تاریخ، آنکه محمود غزنوی نه تنها از اعدام ‌حسنک‌وزیر، به خواست خلیفه سرباز زد، بلکه خلیفه را بخاطر قرمطی خواندن حسنک، حتی پیر خرف نامید؛ لکن مسعود، برخلاف پدرش، درست بخاطر خوشایند خلیفه‌ی بغداد، حسنک را بر دار کشید!!؟

بسیار جالب است که کاربرد اصطلاح نزاع “پدریان و پسریان” در تاریخ بیهقی، در لفظ و معنی با رمان مشهور “پدران و فرزندان”، نوشته‌ی تورگنیف(۱۸۸۳-۱۸۱۸م) نویسنده و شاعر روس، همانند است. (رک به: مطلب‌ش۱۰۵ در کانال تلگرام فردا شدن امروز)  

چهره تورگنیف در نقاشی رنگ روغن ایلیا رپین در نگارخانه ترتیاکوف، مسکو، ۱۸۷۴

_سعدی و تخطئه‌ی منجمی

البته نه با توجه به داده‌ها، دریافت‌ها‌، گستره و عمق آگاهی‌های بدست آمده از علوم فضایی امروز، بلکه با همان شناخت قرون وسطایی ستاره شناسی، دقیقا در سال ۶۵۶ه.ق/۱۲۵۸م_سال‌ تالیف گلستان_سعدی، که بهیچ وجه دانشش، در علوم کائنات به پای ابوریحان بیرونی نمی‌رسیده است، با‌این‌وصف، با طنزی تلخ و گزنده، به نقد معرفت منجمی از روزگار خویش، می‌پردازد:

 “منجمی به خانه درآمد، مردی بیگانه را دید، با زن او بهم نشسته. دشنام داد و سقط گفت، و در هم افتادند، و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که بر آن واقعه واقف شد، گفت: تو بر اوج فلک چه دانی چیست؟؟!

که ندانی که در سرایت کیست؟؟!” (گلستان: باب۴/ح۱۱)

والسلام علی من اتبع الهدی: درود بر کسانی که، با نیت پاک خدمت به خلق، پای در راه هدایت و خیر راستین، فرو در می‌نهند!!

با سپاس از همکاری صمیمانه‌ی بانو زهره رمضانی، در تایپ، جستجوی منابع، و باز یافت تصاویر مناسب برای این گفتار.

این گفتار نخستین بار به شماره‌ی ۱۱۷، در تاریخ ۵ اسفند ۱۳۹۷/ ۲۴ فوریه ۲۰۱۹ در کانال تلگرام “فردا شدن امروز” منتشر شده است.

 با تجدید نظر و اضافات: تاریخ انتشار در سایت خط چهارم : پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵/ ۲۷ آگوست ۲۰۲۶

این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستاره‌ها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی

متوسط ۵ / ۵. ۱

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *