گفتار شمارهی ۲۸۸_استبداد و تراکم بیشتر اعتراضها؟!در روابط انسانی!!؟
به اشتراک بگذارید
۵
(۲)
پشه کی داند که این باغ از کی است؟؟!
که بهاران زاد و، مرگش در دی است!!؟
(مثنوی، دفتر دوم)
***
لکن، خوشبختانه، دست کم برای کمک به زندهداشت حافظهی تاریخی، بگفتهی حافظ، هنوز “آنقدر هست که بانگ جرسی میآید!!؟”(غزل ۲۳۵) و ما، همچنان در پی بانگ جرسها هستیم!!؟
_در هم فروشکستن طلسم مقاومت ناپذیری خودکامگان نرینه؟!
_رد پیشنهاد همسری، از سه بانو!؟
معمولا، در فرهنگ ما، خواستگاری یا پیشنهاد همسری، غالبا، از طرف آقایان یا خانوادهی آنها، انجام میشده است. البته، این روش هنوز هم، همچنان، بقوت خود باقی است. در نتیجه، رد پیشنهاد همسری یا خواستگاری هم، از طرف بانوان یا خانوادهی آنها، نادر و بیسابقه، نبوده و نیست!!؟
اما، رد پیشنهاد نوادر از مردان، مسلما خود نیز، در بیشتر از اوقات نادر بشمار میرود!؟ در تاریخ ما، سه بانو پیشنهاد سه ابرقدرت زمانه را رد کردهاند، که پیامدهای ناگواری نیز، از پی داشته است. این سه بانو به ترتیب تاریخی عبارتند از:
کوروش بزرگ(۵۳۰-۶۰۰ق.م)، پیش از آخرین جنگ خود، به تومیریس، ملکهی ماساژتها(قرن شششم قبل از میلاد)، پیشنهاد زناشویی میدهد. ملکه، بدون تامل، پیشنهاد کوروش را رد میکند. کوروش پس از دریافت این جواب رد، به کشور او لشکر میکشد. اما، سرنوشت این بار، یار کوروش نبوده، و بر خلاف پیروزیهای دیگرش_از جمله در بابل_ شکست میخورد. و ملکه با بیرحمی تمام، دستور میدهد که سر از بدن کوروش جدا کنند. و سر او را، چنانکه در گزارش های تاریخی آمده است، در ظرفی پر از خون میافکند.
هرودوت(۴۲۵-۵۸۴ق.م)مورخ بزرگ یونانی، که او را از جمله “پدر تاریخ نگاری” خوانده اند، درباره رابطهی تومیریس، با کوروش و رد پیشنهاد ازدواج او، گزارش نسبتا مفصلی دارد. روایت هرودوت را، زنده یاد مشیرالدوله پیرنیا(۱۳۱۴-۱۲۵۰ه.ش/۱۹۳۵-۱۸۷۱م)در تاریخ ارزنده خود چنین آورده است:
“ملکه(شاهبانوی)ماساژتها در آن زمان بیوهی پادشاه سابق آنها بود. این ملکه را تومیریس مینامیدند، کورش خواست با او ازدواج کند. ولی ملکه فهمید که کورش طالب خود او نیست. بلکه خواهان مملکت اوست، و جواب رد داد. پس از آن کورش با قشون خود تا رود آراکس براند…سپاهیان کوروش به نیرنگ، شراب و غذای فراوان بر سر راه ماساژتها نهادند، و آنها در اثر سیه مستی و شادخواری بخواب عمیق فرو رفتند. هنگامی که کوروش از نتیجهی نیرنگ خویش مطمئن گشت، و ماساژتها را در خواب دید، بر آنها تاختند و عدهای را کشته، اکثر ماساژتها را با رئیس آنها، که پسر ملکه بود، اسیر کردند…
تومیریس…رسولی نزد کوروش با این پیغام فرستاد:
_ای کوروش که از خون خوردن سیر نمیشوی، بر خود مبال، که بواسطهی ثمر انگور، مزورانه، پسرم را اسیر کردهای!…چه این کار در دشت نبرد و از راه مردانگی نبوده است. حالا پند مرا گوش کن،…پسرم را پس بده، و از مملکت ما بیرون رو، بی اینکه مجازات ببینی.
اگر چنین نکنی،…قسم میخورم به آفتاب، خداوند ماساژتها، که تو را از خونخواری سیراب کنم. اگرچه تو از خونخواری سیراب نمیشوی! کوروش به این پیغام وقعی ننهاد…
پسر ملکه وقتی از مستی بخود آمد، و برآنچه که واقع شده بود آگاهی یافت، از کورش تمنا کرد که از غل و زنجیر او را رها کنند. و همین که آزاد شد فوراً خود را کشت…
ملکه، قوای خود را جمع کرده به کورش حمله کرد…بالاخره ماساژتها فاتح شدند، و قسمت بزرگ لشکر پارس در دشت نبرد معدوم و کورش هم کشته شد…
تومیریس امر کرد، خیکی را پر از خون آدم کردند، بعد نعش کورش را یافته، سر او را در خیک انداخت و استهزاء کرده چنین گفت:
_هرچند من ترا در جنگ شکست دادم، ولی تو از راه تزویر، پسر مرا از من گرفتی. چنانکه بتو گفته بودم، حالا تو را از خونخواری سیراب میکنم” (تاریخ ایران باستان: مشیرالدوله پیرنیا، انتشارات نگاه، ۱۳۸۶، ج۱، صص+۳۸۵)
بردن سر کوروش بزرگ نزد تومیریس ملکه ماساژتها، اثر پیتر پل روبنس(۱۶۴۰-۱۵۷۷م) نقاش مشهور فرانسوی سبک باروک
_آزرمیدخت، دختر خسرو پرویز
دومین زن بزرگی که پاسخ منفی به درخواست ازدواج با مردی صاحب زن و فرزند داده است، آزرمیدخت(۶۳۱-?۶۰۷م)، دختر خسرو پرویز است.
پادشاهی دو زن_دختران خسرو پرویز، آزرمیدخت و پوراندخت_ در اواخر سلطنت ساسانیان، سوکمندانه، چندان حاکی از روشنفکری و دست فرو شستن از تبعیض نسبت به زنان، بشمار نمیرود!!؟ بلکه “احتیاج”، سبب شده است که، از روی ناچاری، بر اثر قحط الرجال شاهنشاهی، به زنان بزرگ ساسانی روی آورند:
“آنچه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است، احتیاج است، احتیاج! “
در هر حال، قحط الرجال، برای جانشینی پادشاهان از دست رفتهی ساسانی، مورد توجه مورخان خارجی نیز، قرار گرفته است. از جمله، در تاریخ ایران مولفان سهگانه، گیریشمن، کریستنسن، و کالیگان آمده است که:
“کشور ایران به علت جنگها، مالیات و ظلم و ستم خرد شده، در امواج رقابتها و هوسها غرق گردیده بود. شاهزادگان، فقط ملعبهای در دست دستهها بودند. تاج بر سر میگذاشتند، تا چند ماه بعد کشته شوند.
چون مرد کم آمد، زنان را بر تخت نشاندند. چنان که دو دختر خسرو پرویز، پوران و آزرمیدخت به سلطنت رسیدند.”(تاریخ ایران، سرزمین همیشه ماندگار: گیریشمن، کریستنسن، کالیگان، مترجم دکتر محمد معین، رشید یاسمی و دیگران، انتشارات سمیر، ۱۳۹۲، چاپ ۲، ص۷۸۷)
دربارهی خاستگاری فرخ هرمزد(مرگ۶۳۱م/۹ه.ق)، سپهبد خراسان، از شاهبانو آزرمیدخت، دختر خسرو پرویز، در تاریخ طبری چنین آمده است که:
“… پس از پادشاهی شهر براز، پوران، دختر خسرو پرویز را، به پادشاهی برداشتند…. مدت پادشاهی وی یکسال و چهار ماه بود…
پس از پوران، یکی از پسر عموهای دور پرویز به پادشاهی رسید، و مدت پادشاهیش کمتر از یک ماه بود.
پس از آن آزرمیدخت ،دختر دیگر خسرو پرویز، پادشاه شد.
گویند وی یکی از زیباترین زنان پارسی بود، و چون به پادشاهی رسید گفت:
“روش ما همان است که، خسرو پدر نیرومند ما داشت، و هر که به خلاف ما رود، خونش بریزیم.”(ترجمهی تاریخ طبری، ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، ج۲، صص۷۸۳-۷۸۲)
در واقع آزرمیدخت، دومین زن بزرگ و نادری است که، بشیوهی بسیار سیاستمدارانه، برای اینکه مخالفتی علیه خود بر نیانگیزد، و جنگی داخلی در ایران بر نخیزد، با سیاستی ظریفانه، بجای رد آشکار، ریشهی خواستگار خود را، از هستی بر میکند. شرح این ماجرا بدین گونه است که طبری میگوید:
“در آن هنگام، بزرگ پارسیان، فرخ هرمز، سپهبد خراسان بود. و کس فرستاد و خواست که، آزرمیدخت همسر وی شود. آزرمیدخت پیغام داد که:
” روا نباشد که ملکه زن کسی شود. و میدانم که این کار برای انجام حاجت و رغبت خویش(!!!؟) خواستهای؛ فلان شب پیش من آی.
فرخ هرمز چنان کرد، و به شب موعود بر نشست و_از خراسان به مدائن_ به نزد وی شد. و آزرمیدخت، به سالار نگهبانان خویش، گفته بود که، به شب دیدار، وی را بکشند. و سالار نگهبانان، فرمان ملکه را کار بست، و فرخ هرمز را بکشت، و بگفت تا پای او را بکشند، و در میدان پایتخت افکنند.
و صبحگاهان فرخ هرمز را، کشته دیدند. و ملکه بفرمود تا پیکر او را پنهان کنند، و بدانستند که، خطایی بزرگ از او سر زده بوده است.
و رستم، پسر فرخ هرمز، همان که به روزگار بعد، یزدگرد او را، به جنگ عربان فرستاد؛ به خراسان جانشین پدر بود. و چون از کشتن پدر خبر یافت، با سپاهی بزرگ، به مداین آمد، چشمان آزرمیدخت را، میل کشید، و او را بکشت. و به قولی او را زهر داد. مدت پادشاهی آزرمیدخت ۶ ماه بود.” (ترجمهی تاریخ طبری، ج۲، صص۷۸۴-۷۸۳)
و این رستم چنانچه در متن اشاره رفت، رستم پسرِ فرخ هرمز است که، دستش بخون ملکه آزرمیدخت، بخاطر یک انتقام جوئی شخصی و ناکامی ارضای اسافل اعضای پدرش، آلوده شدهاست. و فرونشاندن انتقام شخصی خود را، در آستانهی حملهی اعراب به ایران، بر مصلحت کشور خویش، ترجیح داده است.
این گزارش، ضمنا بر ما آشکار میسازد، که موضوع شاه دوستی و شاه پرستی _ در دور باطل سلطنت موروثی _در میان رجال ایران، دست کم، در اواخر دورهی ساسانیان، افسانهای بیش نیست. و آنانکه همهی تقصیر شکست را، به گردن تازیان میاندازند، باید به تقصیرها و کاستیهای خود، در رابطه با سلطنت استبدادی، و دست کم، سران ذینفع در خوان یغمای سلطنت، ژرفتر، فرو در اندیشند.
سردیس فرخهرمز در غار سنگتراشان جهرم، مشهور به بزرگترین غار دست ساز جهان، در دامنهی البرز کوه واقع در استان فارس. قدمت این غار به ۲۵۰ سال پیش می رسد و در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده است .
_پیشنهاد زناشویی ناصرالدین شاه قاجار در ۲۱ سالگی، به طاهره قره العین ۳۵ ساله!؟
فراتر از بُعد قرنها فاصله، در میان این سه پیشنهاد_پیشنهاد کوروش به ملکه ماساژتها، پیشنهاد فرخ_هرمز به آزرمیدخت دختر خسرو پرویز، و پیشنهاد ناصرالدین_شاه به طاهره قره العین_ که هر سه پیشنهاد از طرف مردانی بوده است که، برخوردار از قدرت اسلحه، و عصارهی خودکامگی، و عوارض فاجعهی جادوی قدرت مطلق سلطنتی بشمار میرفته اند، جای یادآوری مشخص دیگر است که، ناصرالدین شاه، شخصا، به توسعهی حرمسرا، و تنوع کنیزان حرمسرایی خود، چنانکه از جمله یحیی دولت آبادی(۱۳۱۸-۱۲۴۱ه.ش/۱۹۳۹-۱۸۶۳م)، بدان اشاره می کند، بیشتر اهمیت میداده است، تا به توسعهی “دارالفنونها” و یا حتی کشور ایران. (حیات یحیی، یحیی دولت آبادی، انتشارات فردوسی، ۱۳۶۲، ج ۱، ص ۱۴۳)
از جمله نشانههای این اهمیت به حرمسرا سالاری، و زنبارگی ناصرالدین شاه_در حالیکه هنوز مدت کوتاهی از قتل امیرکبیر، بفرمان او، سپری نگشته بوده است_ میتوان در پیشنهاد او، به طاهره قره العین (۳۵=۱۲۶۸- ?۱۲۳۳ه.ق/ ۱۸۵۲-?۱۸۱۷م)اشاره نمود.
ناصرالدین شاه در ۲۱ سالگی، به قره العین ۳۵ ساله، پیشنهاد میدهد که، توبه کند و به حرمسرای او، به سوگلیهایش بپیوندد!!؟ طاهره پیشنهاد او را، رد میکند. و ناصرالدین شاه، دستور به خفه کردن او، در باغ ایلخانی، و افکندن نعشش در چاه، در خانهای پشت شمس العماره فرمان میدهد. (یحیی آرین پور: از صبا تا نیما، ج۱، صص۱۳۴-۱۳۰+ ویکی پدیا: طاهره قره العین)
از امکان انواع اعدامها، انتخاب خفه کردن برای زنی که بیشترین قدرتش فصاحتش در خطابه و شعر بوده است، بگونهای نمادین دارای معنی خاص خودکامگی است. بدین معنی که خودکامه میگوید: مرا نمیخواهی، پس باید برای همیشه خفه شوی، و هیچ کس دیگر نتواند از توان فصاحت سخنت بهرمند گردد!!!؟
چه شباهت شگرف و، کم مانندی بین این نوع ساکت کردن ابدی، با اسید پاشیدن به چهرهی دختر زیبایی که، دست رد به سینهی یکی از خواستگاران اوباش خود، نهاده است؟؟!! او هم به دختر زیبا میگوید: چون مرا نمیخواهی، نباید دیگر زیبا باشی، که بتوانی از دیگران دلبری کنی!!؟؟ در سطح سوم سخن_ بفرما، بنشین، بتمرگ_ این سخن برابر است با این جمله که، دیگی که برای من نمی جوشد، می خواهم سر سگ توی آن بجوشد!!
_درد اصلی ناصرالدین شاه!!!؟؟
بررسی زندگانی ناصرالدین شاه، نشان می دهد که او، هرگز، درد دین و مذهب نداشته است. زن زیبا برای او مهم بوده است، چه ارمنی، چه یهودی، چه بابی، چه بهایی… !! درد او، دردی همانند درد سپهبد فرخ هرمز بوده است!!!؟
دردی که پدر روانکاوی، زیگموند فروید(۱۹۳۹-۱۸۵۶م)، اساس تمام روانکاوی خود را، در شناخت و درمان آن_جنون جنسی، درد پایین تنه، یا”اسافل اعضا”_موقوف داشته است و بس!!
در حقیقت طاهره_ جدا از مذهب، یا ایدئولوژی درست یا نادرستش؟؟!!_ در هر حال بعنوان یک زن ۳۵ ساله، قهرمان ایستادگی و پایداری در مقاومت، در برابر پادشاه قدر قدرتی است که مرگ و افتخارش به فرمان او، وابسته است. با این وصف، طاهره با رد افتخار همبستری با سلطان صاحبقران، با استقبال از مرگ، خود را “روئین-روان” نموده است، و داغ محرومیت، از چشیدن این لذت سادیستی همبستری را، بر دل سلطان صاحبقران، فرو در گداخته است!!!؟؟
این روش پیشگیری، درمان و چاره جویی به اصطلاح یک صاحبقران با پیشوای نهضتی است که_ درست یا نادرست_ ریشه در عمق نارضایتیهای اجتماعی در سدهی نوزدهم، در ایران داشته است؛ که همچنان، پس از مرگ هر دو، ادامه مییابد!!
و در تاریخ مذکر، در جایی که مرد سالاری، سنت خودکامگان ابر قدرت نرینه است، حتی دیده میشود که زنانی هستند که، طلسم مقاومت ناپذیری آنان را فرو در میشکنند و استثناهای برجسته را، بر توهم شکست ناپذیری مردان خودکامه تحمیل میکنند.
این سه نمونه_ملکه ماساژتها، آزرمیدخت، و طاهره قره العین_ که از آنان یاد شد، خود هنوز، اندکی از استثناهای بسیار مطلق شکن دیگر اند!!؟
این هر سه بانو، بنابر غریزهی زنانهی خود، بخوبی دریافته بوده اند که، قصد اصلی ناپاک خواستارانشان، در حقیقت چه بوده است. از اینرو، با عزت نفس و خویشتنداری ستایش آمیز خود، بجای مرهم نهادن بر زخم آن خودکامگان سادیست، بگونههای مختلف، بر آن نمک هم پاشیدهاند!!؟
ناصرالدین شاه در میان برخی از زنان حرمسرایش، جایی که بیشتر اوقات خود را در آنجا سپری می کرد.
_نقش بادمجان دور قاب چینهای درباری
سخن چینان چاپلوس، دربارهی طاهره قره العین، به ناصرالدین شاه، شاید احیانا، چنین گفته بوده باشند که:
“… افزون بر همهی اینها، “این کافرهی ملعونه”، گویا شاعره هم هست. و ظاهرا، از جمله اشعار او این شعر باید بوده باشد که:
گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره روبرو؟!
شرح دهم غم تو را، نکته به نکته مو به مو،…
میگویند قره العین، پاسخ رد خود را، به پیشنهاد ناصرالدین شاه، با این بیت داده بوده است که:
این روشی است که، پارهای از سخنورانی که، خود هم، طبع شعر داشتهاند مانند حلاج(۳۰۹-۲۴۴ه.ق/۹۲۲-۸۵۸م)، همیشه اشعاری مناسب خطابه، و وضع موجود خود، از دیگران، فرا میخواندهاند. و اصراری نداشتهاند که آن حتما، از خودشان بوده باشد. چنانکه بسیاری از اهل منبر امروزه نیز، چنین میکنند.
لکن در فضای بغض آلود، و طوفانی لعنت باران زمانه، بخاطر تکفیر قرهالعین و مذهبش، کمتر کسی میخواسته است که، از او ذکر فضیلتی هم برود!!!؟؟
تهی کردن قرهالعین، از همهی فضائل و استعدادها، تقاضای روزگار و، سرنوشت تکفیری او بوده است. چنانکه نقل همین تک بیت از صحبت لاری را، بهانه قرار دادهاند، که شعر اصیل دیگر طاهره _ گر به تو افتدم نظر…_ نیز از آنِ او نیست؛ و عاریتی از صحبت لاری یا دیگران است. یعنی “این زن از راه بهدر شده؟؟!!”، اصولا، کسی نبوده است که، طبع شعری چنان وزین داشته باشد؟؟!!
اما، بگفتهی پر انصاف حافظ:
عیب می جمله بگفتی؟!
هنرش نیز بگوی!
(غزل شماره ۱۸۲)
شعر یاد شده، با ذکر تخلص”طاهره”، و تایید بسیاری از شعرشناسان بیطرف، از خود او بوده است، و بصورت کامل چنین است که:
گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را، نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رُخت، همچو صبا فتادهام
“کوچه به کوچه، در به در، خانه به خانه، کو به کو”
دور دهان تنگ تو، عارض عنبرین خطت
غنچه به غنچه، گل به گل، لاله به لاله، بو به بو
میرود از فراق تو، خون دل، از دو دیدهام
دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه، جو به جو
مهر تو را، دل حزین، بافته بر قماش جان
رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو
در دل خویش”طاهره” گشت و، نجست جز ترا
صفحه به صفحه، لابهلا، پرده به پرده، تو به تو
(یحیی آرین پور: همان، ج۱، صص۱۳۳_۱۳۲)
این حدیث نفس یک دربدر است، که جز ناکامی و حسرت، چیزی نصیبش نگشته است، و این درست شرح حال همان گویندهی آن_ طاهره قره العین است: “…کوچه به کوچه، در به در، خانه به خانه، کو به کو…”
چه چیز جز در به دری، و مرگ تحمیلی، نصیب گویندهی آن شده بوده است، که بخواهند زیبایی شعرش را، هم انکار ورزند؟؟!
ناصرالدین شاه در میان درباریان، که برخی از آنها کودک اند!؟؟
_اِمرَؤُ القیس، مشرک ممدوح!؟
اِمرؤُ القَیس(حدود ۵۴۴-۴۹۶م)، از بزرگترین شاعران عرب زبان عصر جاهلیت است. وی پس از قتل پدر، آوارهای از اهل کِندِه بوده است_ مشرک و خمار، نه موحد و پرهیزکار!! با این وصف، انصاف را، که او شعر را، نه تنها خوب، بلکه عالی میسروده است؛ تا جاییکه شاعران بزرگ ایرانی ما مانند امیر معزی و حتی سعدی، در سرودن مهمترین قصائد خود به او تأسی میجستهاند!! و این “شرک” و کفر او مانع از آن نگشت، که یکی از زیباترین قصائد هفتگانهی تاریخ ادب جاهلی(سبعهی معلقه) با آب طلا نوشته را، از او بر دیوار کعبه نیاویزند!!؟؟
این مدارای عرفانی_برترین دستاورد میراث بشر، در همهی فرهنگها_ است که آذر بیگدلی(۱۱۹۵-۱۱۳۴ه.ق/۱۷۸۱-۱۷۲۲م)شاعر عصر صفوی، بدان افتخار میورزد که:
…من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می، به کف کافر و مسلمان داد!!؟
تصویری خیالی از امیر الشعرای عرب زبان عصر جاهلیت، اِمرَؤُالقَیس(حدود ۵۴۴-۴۹۶م)، از هنرمندی ناشناس که در سال ۱۹۶۸، نقاشی شده است.
_ژاندارک ایرانی، ژاندارک فرانسوی
خارجیانی که بهر سبب، ماموریت و یا جهانگردی، هنگام ظهور باب و رفتار حکومت قاجار، در تعقیب “بابیان و بویژه هنگام اعدام قره العین، در ایران حضور داشته اند؛ به سبب بیطرفی مذهبی و دیگر باوری، بسیار، تحت تاثیر اعدام طاهره قرار گرفته، و بویژه به فرانسه و انگلیسی و زبانهای دیگر با ابراز شگفتی گزارشهایی نوشته، و منتشر کرده اند!؟
تحت تاثیر همین نوشتهها به زبان فرانسه، از جمله سارا برنارد(۷۹=۱۹۲۳-۱۸۴۴م)بانوی بزرگ تئاتر فرانسه، طاهره قره العین را با ژاندارک فرانسوی مقایسه کرده، و طاهره را ژاندارک ایرانی نامیده است. و خود از نمایشنامه نویسی خواسته است، که شرح قیام این ژاندارک ایرانی را، در نمایشنامهای به نگارش در آورد، تا او خود، عهده دار نقش آفرینی، بجای طاهره گردد. (گفتگو دربارهی نمایشنامهی “چهره به چهره روبرو، در آستانهی فصلی سرد”، سایت Jahanezan)
سارا برنارد(۷۹=۱۹۲۳-۱۸۴۴م)هنرپیشه فرانسوی، بازیگر نقش ژاندارک، که طاهره قره العین را ژاندارک ایرانی می نامد.
_کنت دو گوبینو، جاعل سکهی قلب اسطورهی واهی”برتری نژاد آریا؟!!”
کنت دو گوبینو (۶۶=۱۸۸۲-۱۸۱۶م) که در جلب توجه به “اسطورهی نژاد آریا”، نقشی بزرگ و متاسفانه بسیار مخرب، در تاریخ معاصر جهان داشته است نیز، طاهره را، “اعجوبهی زمان” مینامد!! کنت دو گوبینو، ظاهرا، در همان دوران، در ماموریت وزارت امور خارجه فرانسه، در ایران به سر می برده است. (منبع همان، سایت جهان زن)
کنت دو گوبینو(۶۶=۱۸۸۲-۱۸۱۶م)، پدر اندیشه باطل برتری نژاد آریایی، که هیتلر مرید جنون آسای آن بود!!؟
_سبب توجه جدی خارجیان، به اخبار، و احوال طاهره قره العین
سبب توجه نسبتا زیاد خارجیان، به قضیهی طاهره، بیشتر از اینجا ناشی می شود، که مرگ کیفری او، به تاریخ میلادی برابر با ۲_۱۸۵۱میلادی میگردد، و این درست سه یا چهار سال، پس از انتشار مانیفست کمونیست در سال ۱۸۴۸م است.
_دو نگرش متضاد نسبت به قیام تودهها
“انتشار مانیفست کمونیست”، تالیف کارل مارکس و فردریش انگلس، به یک معنی، تاریخ دستکم اروپا را، به دو بخش قبل و بعد از خود، در توجه به قیام تودهها تقسیم نموده است.
قیام تودهها را، قبل از مانیفست، همه شورشهای کور عوامالناس _”عوام کالانعام”_میپنداشتهاند. و پس از مانیفست کمونیست، آغاز به ستایش از رستاخیز رهایی بخش تودههای خلق کردهاند، و به قدرت معماری آنها، در تاریخ بشری، توجه ویژه مبذول داشتهاند!!؟
از اینرو، اروپاییان بسیار کنجکاو شده بودند، که آیا چنین شورشهای رهایی بخش یا ویرانگری، در بخشهای دیگری از دنیا روی داده یا میدهد؟ که اتفاقاً نهضتی که طاهره قره العین، رکن زنانهی مهم آن، بشمار میرفت، پاسخی رضایت بخش به کنجکاویهای نخبگان اروپایی میبخشیده است!!؟
از جمله در سال ۲۰۱۱ نیز در آلمان و لس آنجلس، نمایشنامه ای با عنوان “چهره به چهره، در آستانهی فصلی سرد” دربارهی طاهره قره العین و فروغ فرخزاد(۱۳۴۵-۱۳۱۳ه.ش/۱۹۶۷-۱۹۳۴م) به کارگردانی نیلوفر بیضایی به روی صحنه رفته است. آهنگی ویژه نیز، برای شعر “چهره به چهره، رو به رو” ساخته شده است، و یکی از مشهورترین خوانندگان ایرانی، آن را اجرا نموده است.
ضمنا چند سال پیش، بانویی ایرانی در مصاحبهای در امریکا، یادآور شد که مشغول جمع آوری اطلاعاتی دربارهی قره العین است، تا فیلمی مستند از زندگانی او بسازد. لکن، از چگونگی انجام این کار، ما را دیگر اطلاعی بدست نیامده است.
کوتاهسخن، طاهره قره العین و فروغ فرخزاد _در هر حال چه مثبت و چه منفی_ برای فمنیستهای خارجی، و ایرانی، یک کشف بزرگ، و دو “بت-واره” بشمار میروند، که با پیشرفت فمنیسم، هرگز تاریخ بشر، از تذکار مکرر نام و نقش آنان، خلاصی نخواهد یافت!!!؟
مشهور است که پارهای از شخصیتهای تاریخی خیلی زودتر از زمان خود، و یا بسیار دیرتر از زمان خود، بدنیا آمدهاند!!؟؟ طاهره باحتمال قوی، مصداق یکی از این شخصیتهاست. آیا طاهره زودتر، یا دیرتر از زمانهی خود، تولد یافته بوده است؟؟!!
کتابنامه:
دربارهی زندگی شخصی و حرمسرای ناصرالدین شاه، خوانندگان گرامی از جمله رک به:
۱)_یحیی دولت آبادی، حیات یحیی، انتشارات فردوسی، ۱۳۶۲، ج۱، ص۱۴۳.
۳)_یحیی آرینپور، از صبا تا نیما، انتشارات زوار، ۱۳۷۲، ج۱، صص+۱۳۵.
۴)_اعتماد السلطنه: چهل سال تاریخ ایران، به کوشش ایرج افشار، انتشارات اساطیر، ۱۳۷۴، ج۲، صص+۶۲۵.
۵)_ ویکی پدیا ذیل نام “طاهره قرهالعین” از منابع دیگر، بویژه منابع غیر فارسی زبان نیز، نام برده است.
_”نه!”، به ولایتعهدی زنان؟!!
باحتمال قوی اگر انتخاب زنان به شاهنشاهی در ایران، از افتخارات گذشته و بویژه ساسانیان، بشمار میرفت، شاید پهلوی دوم، ناچار نمیشد، در حدود بیست سال سه همسر اختیار کند، و با تاثر، از دو تن از آنان را طلاق دهد، تا سر انجام، از همسر سومش، پسری متولد شود، که عنوان ولایتعهدی را، به او ارزانی دارد!!!؟؟
زیرا، در آن صورت پهلوی دوم میتوانست با افتخار، فرزند اول خود شهناز پهلوی(۱۳۱۹ه.ش/تولد+++۱۹۴۰م)، را، که از سوی مادر، ملکه فوزیه(۹۲=۱۳۹۲-۱۳۰۰ه.ش)، خواهر ملک فاروق(۴۵=۱۹۶۵-۱۹۲۰م) نیز مستقیما به خاندان سلطنتی مصر مربوط میگردید، بعنوان جانشین و ولیعهد خود، انتخاب نماید!؟ گفتیم احیانا!! و نه قطعا، البته فرض محال که، محال نیست!!!؟؟؟
ما از فرزند اول پهلوی دوم، بعنوان “یتیم تر از یتیم” یاد میکنیم!!؟ در اواخر سال ۱۳۳۹، در برنامهی کتاب روح بشر، گفتاری را به توصیف “یتیم تر از یتیم” اختصاص داده ایم، که سال بعد_۱۳۴۰ه.ش_ بعنوان کتاب اول سال انتخاب گردید. از هنگام انتشار گفتار “یتیمتر از یتیم” تا امروز بالغ بر ۶۵ سال میگذرد، که ما این اصطلاح را، دوباره در مورد دختر اول پهلوی دوم بکار گرفته ایم. زیرا، او را مصداق کامل این تعبیر، بنا بر تعریف دقیق آن، فرا یافتیم.
در کتاب روح بشر، در تعریف “یتیم تر از یتیم” بطور خلاصه چنین آمده است که:
“کودکان گاه به آسیبی به مراتب بد فرجام تر از “یتیمی” دچار میشوند. شاید اصطلاح “یتیم تر از یتیم” بتواند، تا اندازهای نمایندهی رنج روحی آنان باشد!!؟ یتیم تر از یتیم کودکانی بشمار میروند که، پدر و مادر آنها _با وجود حیات_ در حال قهر و طلاق و جدا از یکدیگر بسر میبرند.
مردم غالباً به این گونه پدران و مادران با بدبینی، و احیاناً کینه و نفرت مینگرند، و فرزندان بی گناه آنها نیز، اکثراً از این کینه و نفرت مردم بی نصیب نیستند. در مواقع نگاهداری اضطراری، از این گونه فرزندان، مردم بیشتر آنها را، به عنوان موجودات مزاحم و تحمیلی تلقی میکنند.
“یتیم تر از یتیم”، همچنین به کودکانی اطلاق میگردد، که در ازای احساس لطف پدر و مادر، دستخوش خودکامگیها، و تبعیضهای جاهلانهی ناپدری ها و یا نامادری ها، قرار میگیرند!!؟
افراد یتیم تر از یتیم، غالباً در بزرگی با خاطرهی تلخ و دردناک از کودکی، و از پدر و مادر خویش، مردمی زودرنج، بدبین، آماده برای انجام انواع بزهها، و بیماریهای روانتنی میشوند. فرجام اندیشی پدران و مادران، بخوبی میتواند، از بسیاری از این آلام، پیشگیری کند.”(کتاب روح بشر، تهران: عطایی ۱۳۳۹، ص۱۰۴)
اینک به دو سه نقل قول، از یادداشتهای علم، اکتفا میورزیم، که پهلوی دوم یکبار با ذکر “تو قیّم او باش” و بار دیگر “تو لَلهاش باش” درگیر مسائل بانو شهناز، اجبارا، قرار گرفته بود:
۱)_سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۴۸
“صحبت بر سر والاحضرت شهناز شد. شاهنشاه فوق العاده از این شاهزاده خانوم ناامید شدهاند. من بی اندازه متاثر شدم. عرض کردم خدا نکرده، اگر این دختر یک نقص خلقتی داشت، شاهنشاه باید تمام عمر عذاب بکشند، و در عین حال از ایشان پرستاری بفرمایند. حالا فرض بفرمایید، چنین موضوعی پیشآمده چه باید کرد؟ آیا رها کردن این دختر به دست تقدیر صحیح است؟
باید از او پرستاری کرد. بالاخره فرزند شما و به قول معروف پاره جگر شما و چیزی است که خداوند به شما داده است. چه فرقی با والا حضرت همایونی، و شاهزاده خانم فرحناز (از همسر سومتان) دارند؟ اگر شما خود به او نرسیدهاید، تقصیر با کسی نیست.
فرمودند کار او را به عهدهی تو می گذارم، هر عمل و اقدامی میتوانی بکن. تو در حقیقت “از امروز قیم او هستی.”
از این فرمایش شاه، خیلی مفتخر و در عین حال متأثر شدم. تصمیم گرفتم موجبات خوشبختی دختر را، به هر نحوی هست فراهم کنم. و امیدوارم خداوند به من توفیق بدهد.” (یادداشتهای علم، تصحیح و گردآوری از علینقی عالیخانی، انتشارات معین، ۱۳۹۳، ج ۱، ص۲۱۴)
۲)_یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۴۸
“راجع به شهناز هم، در حضور مبارک صحبت شد. عرض کردم دختر شماست، و بالاخره نمیتوان او را رها ساخت. فرمودند بسیار خوب “خودت لَلِهاش باش.” (همان منبع، ج۱، ص۲۲۴)
۳)_یکشنبه۱۲ مرداد ۱۳۴۸
“شرح مذاکرات با شهناز را به تفصیل عرض کردم. فوق العاده خاطر شاه، از این دختر مکدر است. فرمودند این پسره… بمحض خروج از محبس، مجدداً همان کارهای احمقانه را شروع کرده، و شنیدم پرنس علی، پسر مرحوم شاهپور علیرضا را هم، به این کارها کشیده است.
من بسیار ناراحت شدم و به هرحال عریضه شهناز را، که باز هم اظهار علاقه به…کرده بود تقدیم کردم. با کمال تعجب و تاسف، به دقت نامه را خواندند.
عرض کردم، موفق شدم ترتیبی بدهم که، والاحضرت از سوئیس برگردند. فرمودند:
“همان بهتر که نیاید.”
من حقیقتا گریهام گرفت، ولی جلوی خودم را گرفتم.”(یادداشت های علم، ج۱، ص۲۳۰) (دخالت در کار قیم و لَلِه!)
۴)_سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۴۸
“… امشب شهناز وارد شد، خودم به فرودگاه رفتم، و او را برداشته، به کاخ سعدآباد بردم. در راه چقدر صحبت و دلالت خواهش کردم که، تو را به خدا، تا شاهنشاه را زیارت نکرده اید،…(آن پسر) را نبینید.
ایشان قولی به من دادند. و بعد هم دربارهی “مباحث فلسفی” صحبت کردیم، که آیا استعمال ئلئسدی(LSD)، خوب است یا نه؟(مشکلات فلسفی نسل جوان، دربارهی مصرف ئلئسدی، هروئین و مانند آن!!!؟؟ واقعا این نسل چه “مشکلات فلسفی” دارد!!!؟؟؟)
عرض کردم، جان من این دوای پدر سگ، سلولهای دماغ شما را، از بین میبرد و قابل تحمل نیست.
ایشان معتقدند که مثل سیگار یا قلیان است! یا للعجب، در تاثیر این پسر پدر سگ ، روی این دختر.
به هر صورت منزل آمده به پدرِ….(آن پسر) تلفن کردم که، اگر میخواهید کار پسرتان به سامان برسد، نگذارید امشب پیش والا حضرت برود. بیچاره، به من گفت پسرم پیش پرنس علی پسر مرحوم علیرضا است. از پیش ما فرار کرده است.
تمام امیدهای من مبدل به یاس شد. بعد به رئیس گارد دستور دادم، امشب هیچکس را به کاخ والاحضرت راه ندهند. گفت(آن پسره) قبل از ورود والاحضرت، وارد کاخ شده است.
خدایا چه کنم؟ آیا دستور بدهم بیرونش کنند؟ آیا بگذارم باشد؟ آیا به شاهنشاه عرض کنم و شاه را در این وقت شب ناراحت کنم؟ اگر عرض کردم و شاه فرمودند بیرونش کنید و، دختر سخت گیری کند، و افتضاح راه بیفتد، چه خاکی بر سرم بریزم؟
به هر حال تصمیم گرفتم، مطلب را به شاه عرض نکنم. ولی به رئیس گارد بگویم، (آن پسره) را اخراج کند. او هم فوری اقدام کرد. و به والاحضرت تلفن زد، یا(آن پسر)خارج شود یا خودش میآید به زور او را میبرد.
والاحضرت هم طبق پیشبینی من، فرمودند، اگر او را ببرید من هم از کاخ میروم. فوری رئیس گارد به من اطلاع داد. آن وقت خودم تلفن کردم. آنقدر خواهش و تمنا کردم تا، قول دادند(آن پسر) یک ساعت دیگر میرود. من هم قبول کردم و منتظر شدم، البته بعد از دو ساعت، ولی به هر صورت رفت، و من ناراحت شدم، که چه باید کرد؟” (یادداشت های علم، ج۱، ص۲۳۲)
۵)_چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۴۸
“اقدام به خود کشی”
” وقتی مرخص شدم، معلوم شد والاحضرت شهناز، سر اختلاف نظری که با(آن پسره) پیدا کرده، دیشب مقدار زیادی دوای خواب آور خوردهاند، و حالشان بد است. دنیا روی سرم خراب شد، نمیدانم تا ظهر واقعاً چه جور گذراندم. بالاخره به خیر گذشت.”(یادداشت های علم، ج۱، ص۲۶۷)
۶)_چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۴۸
“مدتی صحبت والاحضرت شهناز بود. وضع مالی ایشان را عرض میکردم. بیچاره دختر چیزی هم ندارد، باز شاهنشاه عصبانی شدند. قرار بود ایشان با(آن پسره) به امریکا برود. شاهنشاه فرمودند، باید در ژنو توقف کند. و هیچ جا نروند. در این صورت “من اجازه میدهم” که با هم بروند. در غیر اینصورت تمام امتیازات شهناز را میگیرم.
حسابی هم در بانک سوئیس دارد، که قدری پول آنجا ذخیره است_خیلی خیلی کم_ آن هم باید با امضای شاهنشاه پرداخت شود، بنابر این هیچ.”(یادداشت های علم، ج۱، ص ۳۰۲)
۷)_جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۴۷
“دیشب، والاحضرت شهناز را برای شام دعوت کردم. با نامزد جدیدشان… که بسیار جوان خوبی به نظرم آمد، ربطی به اردشیر زاهدی ندارد. وقتی اردشیر و شهناز در واشنگتن بودند، یعنی اردشیر سفیر بود، در یک مجلس آنقدر از “اسافل اعضا” جلوی والاحضرت صحبت کرد، که من و همهی حاضرین خجل شده بودیم. شهناز دختر بسیار خوبی است. من او را دوست دارم، چون از بچگی به علت بد رفتاری ثریا (همسر دوم شاه و نامادری شهناز)، مظلوم واقع شد، و در حقیقت بدون پدر و بدون مادر بزرگ شد.”( یادداشت های علم، ج۷، ص۵۷۹)
شهناز پهلوی که بخاطر زن بودنش، با وجود نخست زادگی اش_ پهلوی دوم او را از ولیعهدی خود محروم نمود!!؟
۸)_پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۴۷
” شبی در خصوص شهناز، دختر شاهنشاه از فوزیه، که بسیار مریض و ناراحت شده، با شهبانو(همسر سوم پهلوی) صحبت شد. واقعا مثل مادر مهربان، نسبت به این بچه دلسوزی میکرد. والاحضرت ثریا، زن سابق شاهنشاه، و ملکهی ایران، این بچه را از کاخ هم بیرون کرد، خدا هم به او بچه نداد.” (یادداشت های علم، ج۷، ص۴۷۷)
این مسائل، که بگفتهی مشهور مشتی نمونه از خروار است، و صاحبدلان پرحوصله میتوانند نمونههای بیشتری را، در مطالعهی سراسر یادداشتهای علم بدست آورند، مسائل یک “خانوادهی عادی” نیست. بلکه، مسائل یک “خانوادهی سلطنتی” است. عوارض گستردهی پشت صحنهها، و پشت دوربینهای تبلیغاتی یک نظام سلطنتی است، که از چشم ظاهربین تودههای مردم، معمولا، پنهان میماند. لکن، عوارض و آثار سوءاش، در زندگانی همگان و در فراز و نشیب تاریخ یک ملت، اثری سهمگین، باقی میگذارد.
پهلوی دوم، در ۲۱ سالگی(۱۳۱۹ه.ش/۱۹۴۰م) صاحب دختری میشود، و در ۲۲ سالگی(شهریور۱۳۲۰/۱۹۴۱م) وارث سلطنت پدرش، پهلوی اول میگردد، آن هم در بحرانیترین دورهی اشغال ایران، از جانب متفقین و سخت جانیها و توطئههای دولت شوروی استالینیستی و حزب ستون پنجمش، مانند حزب توده و دیگران!!؟؟
این، سوکمندانه، تازه همهی گرفتاریها بشمارنمیرود!!! گرفتاری بیشتر، در آنست که پدرش_ پهلوی اول_ در طی بیست سال گذشته، زمام تمام امور مملکت را، از فرماندهی کل قوا، کندن تونلها، ساختن پلها، کشیدن جادههای شوسه و راه آهن، همه و همه چیز را، در اختیار فرمانروایی و مدیریت شخص خودش، گرفته بوده است؛ و اینک، اینهمه را به پسرش واگذار میکرد و به تبعید میرفت.
در آن دوران بیش از ۵۵ درصد جمعیت ایران، زیر ۲۰ سالگی بوده اند، و بالغ بر ۷۰ درصد زیر سی سالگی. چگونه چنین جوان ۲۲ سالهی بی تجربه و بی هیچ مهارت در فرماندهی، میتوانست “پدر نمادین” ملت ایران، و “پدر راستین” دختر شیرخوارهی خویش گردد؟؟!!! که بزودی با جدایی از مادر او(فوزیه)، دختر در میان هیس!، هیسها، و آبروداریهای سنتی دو خاندان سلطنتی از ایران و مصر، ولی بدون پدر و مادر واقعی، “یتیم تر از یتیم”، به امید لهله و، عمه و، دختر عمه واگذار میگشت!!!؟
گفتیم اینها عوارض گستردهی نظام پر زرق و برق، و پرهزینهی سلطنت استبدادی موروثی است. وابستگان نزدیک بدین نظام، همه ناگزیر اند، رعایت شئون سلطنتی را بنمایند. از مردمان فاصله بگیرند. با مردم عادی نشست و برخاست نکنند، و بویژه با توده های مردم، خودمانی نگردند. و همه، به اصطلاح با دستکش، محتاطانه، بدیگران دست بدهند!!؟؟ لکن، از نظر سهم در سلطنت و فرماندهی، هیچ نصیبی نداشته باشند؛ یعنی عوارضش را داشته باشند، ولی از فوایدش محروم مانند!!!؟
اینان _وابستگان گستردهی نظام سلطنت_ برای آنکه طرد نشوند، مجبور اند حتی، عنوان و احترام والاگهری، والاحضرتی و شاهزادگی را، به بهای سرکوب همه نیازها و خواستهای عادی مردم همسن و سال خودشان، پاس بدارند!!؟؟
در حالیکه، در پشت صحنهی ظاهر پرشکوه و والایشان، و در پشت دوربینهای تبلیغاتی سلطنتی میبینیم که “مسائل به اصطلاح مهم فلسفی و روشنفکرانه”، برایشان بحث فلسفی دربارهی چگونگی مصرف “ئلئسدی”، و ترجیح یا عدم ترجیح آن بر هروئین، و دیگر مواد مخدر، و یا احیانا، ترجیح مصرفشان از راه خوردن و دهان، یا تزریق در رگهایشان است؟؟!! و یا گفتگوهای محفلشان در یک جشن رسمی، مانند سفارت ایران در واشنگتن، به اینجا منتهی میشود که، آیا داماد شاه، و سفیر کبیر ایران در واشنگتن، مجاز است، آشکارا، در جلوی همسرش و دیگر بانوان، از “اسافل اعضا”، بی پروا، و بی اشارهی استعاری گفتگو کند، یا نه؟؟!…
کوتاه سخن، بدین ترتیب، وابستگان و خویشاوندان نظام سلطنت موروثی، شاهزادگان، والاحضرتها، و والاگهرها، عموما، از نظر “نظام ارزشها”، در فضایی کم و بیش، نیهیلیستی، نیست انگاری، و همه چیز پوچ پنداری، بسر میبرند!!!؟
در نتیجه، کسانی که به حقانیت دور باطل نظام سلطنت موروثی، هنوز با دغدغه، میاندیشند؛ ناچار، وجدانا و اخلاقا، دست کم ناگزیر اند، بدین جنبههای گستردهی آسیبشناسی سلطنت، در طی ۲۷۰۰ سال پادشاهی ایران، عمیقا بیندیشند.
این سایت برای بهینه سازی استفاده ی کاربران از کوکی استفاده می کند قبول
Privacy & Cookies Policy
Privacy Overview
This website uses cookies to improve your experience while you navigate through the website. Out of these cookies, the cookies that are categorized as necessary are stored on your browser as they are essential for the working of basic functionalities of the website. We also use third-party cookies that help us analyze and understand how you use this website. These cookies will be stored in your browser only with your consent. You also have the option to opt-out of these cookies. But opting out of some of these cookies may have an effect on your browsing experience.
Necessary cookies are absolutely essential for the website to function properly. This category only includes cookies that ensures basic functionalities and security features of the website. These cookies do not store any personal information.
Any cookies that may not be particularly necessary for the website to function and is used specifically to collect user personal data via analytics, ads, other embedded contents are termed as non-necessary cookies. It is mandatory to procure user consent prior to running these cookies on your website.