یکی داستانی است پر آب چشم…
(فردوسی، مقدمهی رستم و سهراب)
***
فراتر از همه دریغها!؟
والاتر از همه آرزوها!؟
خلع ید، از همه حسرتها!؟
_ابر الگوی نمونه، در جنگ نسلها
و ابر اسطوره، در شکست مقاومت ناپذیری: عدل مظفر/ عدل ابو لیلی
ما تفاوت یکصد و هشتاد درجه در مورد تفاوت نیت، گفتار و کردار پدر و پسر را، در تاریخ معاصر ایران، در شخصیت استثنائی مظفرالدین شاه، در اعطای فرمان مشروطیت، یعنی خلع همه قدرتهای سنتی استبدادی سلطنت موروثی از پادشاه و در نتیجه از خویشتن بعنوان پادشاه، با پسرش محمدعلی میرزا را ملاحظه نمودهایم_ پدر خوب/ پسر بد!!؟ (گفتارشمارهی ۲۸۵، سلطنت، نظام فرعون پروری در سایت خط چهارم)
محمدعلی میرزا_محمدعلی شاه بعدی_در برابر شخصیت استثنایی مظفرالدین شاه، خواهان این بود که پزشک مخصوص پدرش_دکتر اعلم الدوله ثقفی(۱۳۲۳-۱۲۴۱ه.ش)_ با تشکیل جلسهای از پزشکان به اختلال مزاج، مهجوریت و دیوانگی پدرش، گواهی دهند. با وجود آنکه اعلم الدوله، این کار را نکرد، و به حفظ قداست سوگند بقراطیاش، پنهانی از ایران گریخت، تا مجبور به اطاعت از اهرمن زمانه نگردد، محمدعلی شاه، مجلس را به توپ بست و بقیهی قضایا!!؟

محمد علی شاه بدین ترتیب، تجسم ابدی اسطورهی نکبت و خباثت، در تاریخ پر فراز و نشیب دور باطل سلطنت موروثی در ایران، گردیده است!!؟
اینک به اسطورهی واقعی دیگری می پردازیم، اسطورهی راستین صداقت و پرهیزکاری که کمتر مورد توجه لازم قرار گرفته است.
شاید، غالب شیعیانی که پیوسته بر معاویه بن ابی سفیان(۷۵=۶۰ه.ق-۱۵ق.ه/ ۶۷۹-۶۰۷م)، و یزید بن معاویه (۴۲=۶۴-۲۶ه.ق/ ۶۸۳-۶۴۷م)، بخاطر جنگ و شهادتی که با امیرالمومنین(ع) و فرزند گرامیاش سالار شهیدان، با بیرحمی و ناجوانمردی برپاکردند، لعنت می فرستند؛ کمتر بخاطر آورند که، معاویهی دوم (۲۲=۶۴-?۴۲ه.ق/ ۶۸۳-?۶۶۲م)، پسر یزید بن معاویه، چه فداکاریها، و رادمردیها، برای بازگرداندن خلافت به علویان، از خود ابراز داشته است_یعنی بر عکس مورد اول، پسر خوب/ پدر بد!!؟
به احترام بزرگداشت این رادمرد مظلوم، و کم و بیش گمنام، در کشاکش پر آشوب رحمتها، و لعنت ها، از خوانندگان گرامی، اجازه میخواهیم که این گفتار را، بدون افزایش پیوستهایی، بخاطر بزرگداشت و عظمت این حماسهی راد مردی، ایثار و انصاف و عزت نفس، مستقلا، به این بزرگوار تنهای مظلوم تقدیم داریم.
معاویهی دوم در حدود ۲۱ سالگی_ درست هم سن و سال انتخاب ناصرالدین شاه به سلطنت آنچنانی_ پس از مرگ مشکوک پدرش، یزید بن معاویه، در سال ۶۴هجری، به خلافت برگزیده شد. مدتی نه چندان طولانی در سکوت گذراند، و بعد به مسجد شام رفت، و بر بالای منبر به یکباره به مردم گفت، من نه سهمی از خلافت دارم، و نه حقی در آن دارم. پدر و پدربزرگ من، به ناحق آن را غصب کرده اند. از اینرو، من خود را خلع میکنم، و گزینش را، بطور آزاد به شما وا میگذارم؛ تا کسی را که سزاوار و شایستهی جانشینی پیامبر اکرم(ص)است، انتخاب کنید.
شرح جزئیات این واقعه، در تواریخ مختلف از جمله، تاریخ یعقوبی (۲۵۸ه.ق/۸۷۱م)، تاریخ طبری (اواخر سدهی سوم هجری)، تاریخ مروج الذهب مسعودی(سدهی چهارم هجری)، الکامل ابن اثیر(سدهی هفتم هجری)، و تجارب السلف (سدهی هشتم هجری)آمده است. منابع، در کتابشناسی پایان این گفتار، با دقت لازم بدست داده خواهد شد. ما از این میان،گزارش “تاریخ یعقوبی” را به جهت فضل تقدم برگزیدهایم:
” سپس معاویه بن یزید بن معاویه، که مادرش ام هاشم…بود، چهل روز و به قولی چهار ماه حکومت کرد. و روشی نیکو داشت، و برای مردم سخنرانی کرد و گفت:
پس از حمد و ثنای خداوند، ای مردم، ما به وسیلهی شما امتحان شدیم، و شما به وسیلهی ما. و از آنکه ما را خوش ندارید، و از ما بدگویی میکنید، بی خبر نیستیم!!؟
همانا نیای من، معاویه بن ابوسفیان، با کسی در امر خلافت به نزاع پرداخت، که در خویشاوندی با پیامبر خدا، از او سزاوارتر، و در اسلام، از او شایسته تر بود. کسی که پیشرو مسلمانان بود، و اول مومنان، و پسر عموی پیامبر پروردگار جهانیان، و پدر فرزندان خاتم پیامبران.
جدّ من، نسبت به شما، گناهانی مرتکب شد که میدانید، و شما هم با او چنان رفتار کردید که انکار ندارید؛ تا مرگش فرا رسید، و در گرو عمل خویش گرفتار آمد.
سپس، پدرم را عهدهدار حکومت ساخته بود، با اینکه از او امید خیر نمیرفت؛ پس بر مرکب هوس نشست، و گناه خود را نیکو شمرد، و امیدش بسیار شد. لیکن آرزوهایش، بدستش فرا نرسید، و اجل دست او را از زندگی کوتاه ساخت؛ نیرومندی او به انجام رسید، و مدت او سر آمد، و در گورش، گرو گناه و اسیر بزهکاری خویش گردید. سپس گریه کرد و گفت:
ناگوارترین چیزها بر ما آن است که، بد مردن و به رسوایی بازگشتن او_پدرم_ را می دانیم، چه عترت پیامبر(حسین بن علی ع) را کشت، و حرمت را از میان برد، و کعبه را به آتش کشید.
و من آن نیستم که امر شما را به عهده گیرم، و مسئولیتهای شما را تحمل کنم، اکنون خود دانید و خلافت خود!!؟
به خدا قسم، اگر دنیا غنیمت است، ما بهره ای از آن بردیم، و اگر هم خسارت است، آل ابوسفیان را، هم آنچه از آن به دست آوردهاند، بس است.
مروان حکم(۶۵-۲ه.ق/۶۸۵-۶۲۳م) به او گفت: به روش عمر، خلافت را به شورا واگذار!
گفت: نه زنده، و نه مرده، کار شما را به عهده نمیگیرم. و کی پسر یزید، مانند عمر بوده است؟ و کجا میتوانم یک مرد، مانند مردان عمر پیدا کنم؟؟!” (تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۸۲، ج۲، صص۱۹۶-۱۹۵)
دربارهی علت مرگ معاویهی دوم، اختلافنظر وجود دارد. معلوم نیست او خود، به مرگ طبیعی مرده، و یا افرادی از خاندان بنی امیه، به جرم خیانت و ننگ او، نسبت به خود، او را مسموم کردهاند؟؟!
در واپسین گفتگوهای معاویه بن یزید با مادرش، نارضایتی و خشم بسیاری گزارش شده که در اینجا، آن را از تاریخ مروج الذهب مسعودی پی میگیریم:
” معاویه بن یزید بن معاویه، بعد از پدرش به سلطنت رسید…کنیهی او ابو یزید بود. وقتی به خلافت رسید، کنیهی او را “ابو لیلی” گفتند. این کنیه، خاص مردم ضعیف النفس، یا سست عنصر عرب بود. شاعر در این باب گوید:
“فتنهای می بینم، که کار آن بالا گرفته، و پس از ابو لیلی، حکومت از کسی است که او در نبرد، بر دیگران، غالب شود.”
وقتی مرگ وی در رسید، بنی امیه دورش جمع شدند و گفتند:
” از خاندان خود، هر که را میخواهی جانشین خود کن.” گفت:
” به خدا، آیا من حلاوت خلافت را، به شما بخشیدهام؛ که وبال آن را من تحمل کنم؟ آیا شما حلاوت آن را ببرید، و من مرارت آن را بچشم؟
خدایا! من از خلافت بیزارم، و آن را رها میکنم.
خدایا! کسانی مانند اهل شورا نیستند، که کار را با آنها واگذارم، تا هر که را لایق خلافت باشد، بخلافت منصوب دارند.”
مادرش بدو گفت:” ایکاش کهنهی حیض بودم، و این سخن را از تو نمی شنیدم.”
بدو گفت:”ای مادر، کاش من هم کهنهی حیض بودم؛ و عهدهدار این کار نشده بودم. مگر باید بنی امیه حلاوت آن را، ببرند و، من و بال آن را تحمل کنم، که حق را از اهل آن باز داشتهام، هرگز، هرگز! من از خلافت بیزارم.
در سبب وفات وی خلاف است. بعضی گفته اند شربتی به او خورانیدند، بعضی گفته اند بمرگ خدایی مرد، بعضی گفته اند، ضربتی به او زده اند.
در هر حال وقتی بمرد، بیست و دو سال داشت، در دمشق بخاک رفت و ولید بن عتبه بر او نماز خواند…”
( مُروج الذَّهَب، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۴۷، جلد دوم ،صص۷۸-۷۷)
در فاصلهی میان انتخاب به خلافت معاویه بن یزید_ابو لیلی _ تا استعفای او از خلافت، چند هفتهای را، او بظاهر، با سکوت برگزار کرده است. لکن باحتمال قوی او در اخذ تصمیمی چنین قاطع و بزرگ، دستخوش کشمکشهای درونی بوده است!؟ نهادهها و بر نهادهها، دلهرهها و امیدها، آزها و ایثارها، پلیدیها و پاکیهای بسیاری، در ذهن او بجنگ بودهاند؛ تا سرانجام او توانسته است، به بهترین گزینش راستین خود، یعنی انسانیت “پاک آیین” و ایثارگر، فرا در رسد!!؟
معاویه دوم، ابو لیلی، بدون تردید، در اخذ تصمیم بزرگ تاریخی خود، بسیار بسیار، تنها بوده است!! نه یاری، نه یاوری، نه مرشدی، نه مشوقی، و نه تسلی بخشی وجود داشته است که او را، در اخذ تصمیمش، از وحشت تنهایی برهاند!!؟
حتی مادرش، ام هاشم_ بر خلاف سنت معمول اکثر از مادران، در حمایت از فرزندان بهر قیمت_بخاطر اخذ تصمیمش، از تولد او احساس ننگ میکند، و به او ناسزا میگوید!!؟ لکن با این وصف، این تنهای تنهایان، چه قهرمانانه، به تصمیم خود، برتر از هر حماسهی والا، قاطعانه فرا میرسد؟؟!!
در هر حال، حافظهی تاریخی بشریت، چنین رادمردی و بزرگواری را، کمتر به یاد می آورد. او نمونهی اعلای زاهدی پاکدین و، صاحبدلی نیک آیین، در رادمردی بشمار میرود. یادش همیشه گرامی باد!
شایسته است که ما نیز با کمال فروتنی، بدین گزینش اعلا، به احترام و سپاس سر فرود آوریم؛ تا اگر ابو لیلی، در زمانهی خود، تنهای تنها بوده است، در ابدیت تاریخ، او و عدل ابولیلی، دیگر تنها نمانند!!؟
در تاریخ اسطوره ها، کار ایرج ، فرزند فریدون فرخ را، تا حد زیادی میتوان با کار ابو لیلی_ معاویهی دوم ، معاویه بن یزید_ در تاریخ اسلام، برابر دانست!!؟

ایرج پسر فریدون، پس از لشکرکشی برادرانش_سلم و تور_ به پدر گفت: اجازه دهید تا با برادرانم به گفتگو بنشینم. فریدون به او هشدار داد که، آنها دشمن تو اند!!
ایرج، با این وصف به دیدار برادرانش رفت، و گفت: “سلطنتی” را که، موجب جنگ میان ما شده است؛ من آن را به شما تقدیم می کنم. سهم من نیز از آن شما باد!!؟
لکن سلم و تور با گستاخی تمام، این ایثار جان بازانهی برادر خود، ایرج را، نادیده گرفتند، و با سنگدلی هر چه تمامتر، سر او را بریدند، در تشت زرین نهاده، و ارمغان برای پدر فرستادند!!!؟ تا جایی که فردوسی در دهان ایرج میگذارد که به آنان گفته است:
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
و سعدی چه شیرین، شعر فردوسی را تضمین کرده است که:
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
(بوستان، باب دوم، در احسان)
_تفاوت واقعیت تاریخی، با اسطورهی مجازی ؟؟!
داستان ابو لیلی، معاویهی دوم، معاویه بن یزید_ یک واقعیت تاریخی است. و داستان ایرج، یک واقعیت اساطیری مجازی است. اینک در باورمندی، اثر اسطوره کجا و، اثر باورمندی واقعی تاریخی کجا؟؟!
چه شاهد صادقی است، آنچه که دربارهی ابو لیلی در تاریخ، و آنچه که احیانا در اسطورهی ایرج آمده است، در مدلول کلام مجید که میفرماید:
“او _حضرت ذات سرمدی_ظلمت را از نور، و نور را از ظلمت فرا بر میآفریند!!؟” (سورهی ۲= بقره/ آ ۲۵۷ + سورهی ۳۰= الروم / آ ۱۹ ) کتابشناسی:
۱)_تاریخ یعقوبی: ترجمه محمد ابراهیم آیتی، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۹،ج۲، صص۱۹۶_۱۹۵.
۲)_ مُروج الذَّهَب: علی بن حسین مسعودی، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۴۷، جلد دوم ،صص۷۸-۷۷.
۳)_ تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، ۱۳۹۰، ج ۷، صص ۳۱۲۳.
۴)_الکامل، ابن اثیر، ترجمه و تصحیح عباس خلیلی و دیگران، انتشارات علمی، ج۵ ، ص ۲۳۱۳.
۵)_تجارب السلف، هندو شاه نخجوانی، تصحیح عباس اقبال و دکتر توفیق سبحانی، انتشارات طهوری، ۱۳۵۷، ص۷۱.
والسلام علی من اتبع الهدی: درود بر کسانی که، با نیت پاک خدمت به خلق، پای در راه هدایت و خیر راستین، فرو در مینهند!!
با سپاس از همکاری صمیمانهی بانو زهره رمضانی، در تایپ، جستجوی منابع، و باز یافت تصاویر مناسب برای این گفتار.
این گفتار نخستین بار به شمارهی ۱۳۲ در تاریخ یکشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۸/ ۲۶ مه ۲۰۱۹ در کانال تلگرام “فردا شدن امروز” منتشر شده است.
تاریخ انتشار در سایت خط چهارم با تجدید نظر و اضافات: یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵/ ۴ اکتبر ۲۰۲۶
این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستارهها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی
متوسط ۵ / ۵. ۱