در تصور خام و ساده لوحانه به نظر میرسد که، پادشاهان سلطنت مستبد موروثی، باید به حفظ و ادامهی نهاد سلطنت اهمیت دهند، و به اولویت آن، با اعتقاد کامل، مصرانه، همت گمارند!!؟
ظاهرا، این امر، یعنی “اعتقاد به استمرار سلطنت”، در خاندان پادشاهان، از طریق تعیین ولیعهد، باید امری بدیهی، و منطقی جلوه نماید. لکن، در عمل، خودخواهی افراطی و غرور خود پرستی_انا ربکم الاعلایی_ سلطهی چنین اصل منطقی را، در خط عمودی سلطنت، و رسیدن میراث آن، از پدر به پسر_ یا از سلف به خلف، یعنی از قبلی، مستقیما، به بعدی_ را غالبا، نقض و پریشان میسازد!؟؟
در حقیقت، مسالهی بحران زای درونی، پریشان زایی ضد منطقی، و نقیضه آفرینی سلطنت، در همین نکته است که، در روند سلطنت، بویژه در ادامهی آن، از نسلی به نسل دیگر، با روند منطقی انتقال قدرت، و”ارادهی معطوف به قدرت”، کمتر چیزی، سازگار مینماید.
“معمای تعیین جانشین”، و دغدغهی تعیین یا رد آن، گوئیا، درست مثل دغدغه و شکوهی “سلطان قلبها” ست که بزبان ترانه، دغدغهی این دو دلی را، بارها از این و آن شنیدهایم که میخوانند :”یه دل میگه برم؟!، برم؟!/ یه دلم میگه، نرم؟!، نرم؟!/ طاقت نداره، دلم دلم/ بی تو چه کنم؟!…”
کوتاه سخن، “سلطنت موروثی استبدادی”، در همهی ابعادش، بهیچ وجه، منطقی نیست!!؟ سلطنت، “ارادهی معطوف به تمامیت قدرت” است. و قدرت طلبی، رسیدن به کمال مطلوب اصل “ماکیاولیسم در قدرت” است. یعنی هدف_کسب تمامیت قدرت مطلق_ کاربرد هر وسیله_ دقیقا، کاربرد هر وسیله، حتی کور کردن پدر، کشتن ولیعهد خود، و قتل عام تمام برادران، و دیگر رقیبان بالقوهی احتمالی خویش، و، و، و_ را توجیه میکند، و عملا، هرگاه که بتواند، آن را به اجرایی مسلم، و فاجعه بار، در میآورد!!؟
برای یک سلطان مستبد، غالباً، حتی ولیعهد و جانشین او، که خودش آن را تعیین کرده است، رقیب و هوویی بس خطرناک بشمار میرفته است!!؟ پادشاهان مستبد، عموما، چشم دیدن ولیعهدان خویش را، نداشتهاند. و حداقل، ستایش و احترام دیگران به آنان را_اگر نگوییم با نفرت_ با اکراه مینگریستهاند.
هارون الرشید، خلیفهی بغداد، هیئتی از شارلمانی فرانسهرا در بغداد پذیرایی می کند: اشرافیت سلطنتی و خلافت، در اعلیترین سطح ممکن، بیاعتنا به انبوه گرسنگان کشورهایشان. گوئیا آدمکهایی فرا زمینی اند، و از مصیبتهای کرهی زمین، به کلی بیخبرانذ؟؟! تابلو اثر هنرمند آلمانی ژولیوس کوکرت(۱۹۱۸-۱۸۲۷م)نبرد برادران، امین و مامون، پسران هارون الرشید، بر سر کسب قدرت خلافت. مینیاتوری از نسخهی خطی مصور کتاب نگارستان، مجموعهای از حکایات و حوادث تاریخی است که به نثر مورخ و محقق احمد محمد غفاری (۱۵۶۷/۶۸-۱۵۰۴م) به رشتهی تحریر در آمده است.
_خلیفه المتوکل، مصداق کامل نفرتِ قاتلانه، از جانشین
سادهترین صورت این اکراه، و اختلاف گلادیاتوری را، از سلطان، نسبت به ولیعهد خود، در مورد خلیفه المتوکل(زندگی۴۰=۲۴۷-۲۰۶ه.ق/۸۶۱-۸۲۱م)_ دهمین خلیفهی عباسی_ و پسر و ولیعهدش المنتصر (زندگی۲۶=۲۴۸-۲۲۲ه.ق/۸۶۲-۸۳۶م) از جمله ملاحظه مینماییم. (رک: کاتال تلگرام “فردا شدن امروز”، گفتار ۱۰۶، جنگ درون طبقاتی همنسلها)
درگزارش هندوشاه نخجوانی(۸۵=?۷۳۰-?۶۴۵ه.ق/?۱۳۲۹-?۱۲۴۷م)، مولف کتاب تاریخ ارزندهی “تجارب السلف” دربارهی رابطهی این پدر و پسر_متوکل و منتصر_ چنین آمده است که:
“…متوکل، و پسرش منتصر، پیوسته، منافات(نفی یکدیگر)…داشتندی و متوکل، او را گفتی تو “المنتظری!”_(منتظر مرگ منی)_ نه “المنتصر!”
تا کار بدانجا رسید که، منتصر، با ترکان اتفاق کرد، و در شبی که متوکل و فتح خاقان سپهسالار خلیفه…شراب میخوردند، ترکان در آمدند، و هر دو را بکشتند، و آوازه در انداختند که، فتح خاقان، متوکل را بکشت؛ ما، فتح را، بقصاص بکشتیم.” (تجارب السلف: هندوشاه نخجوانی، تصحیح عباس اقبال، انتشارات طهوری، سال ۱۳۴۴، ص۱۸۰ + تاریخ مروج الذهب: مسعودی، ترجمهی ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ ۵، ۱۳۷۴، صص۵۳۱-۵۲۲)
_روایت طبری، از جدال گلادیاتوری متوکل و پسرش، منتصر
طبری(۳۱۰-۲۲۴ه.ق/۹۲۳-۸۳۹م)، مورخ بزرگ ایرانی تازی نویس، صحنهی همین جدال گلادیاتوری قدرت، میان پدر و پسر را، با تفصیلی بیشتر و دقیقتر ترسیم مینماید که:
“… متوکل و فتح خاقان، با هم به مجلس شراب بودند… و همچنان در تفریح و شادی خویش بسر بردند تا به هنگام شب…
متوکل[در این میانه] پسر _و ولیعهد_خویش، منتصر را، دست انداخت. یکبار به وی ناسزا میگفت، یکبار بیش از تاب وی بدو مینوشانید، یکبار میگفت مشتش بزنند، و یکبار او را به کشتن تهدیدش می کرد،…
[در میانهی مجلس]، متوکل به فتح خاقان نگریست و گفت:
_از خدای، و از خویشاوندی پیامبر خدای(ص) بیزار باشم، اگر منتصر را با مشت نزنی.
پس فتح برخاست، و دو بار، منتصر را با مشت زد…
آنگاه، متوکل به منتصر نگریست و گفت:
_تو را “منتصر” نامیدم، اما مردم ترا به سبب نادانیات، منتظر_(منتظر مرگ من)_نام دادند. و اکنون شتابزده، خواستار مرگ منی!
منتصر گفت: ای امیر مومنان! اگر بگویی گردنم را بزنند، برایم آسانتر از، رفتاری است که با من میکنی!!!؟
متوکل گفت: شرابش بدهید! آنگاه، بگفت تا شام آوردند، و این در دل شب بود.
منتصر از نزد متوکل_ پدرش، خلیفه_برون شد…
منتصر، وقتی که به اتاق خویش میرفت، دست زرافه_ یکی از دربانان و ندیمان محرم خویش_ را بگرفت و گفت: با من بیا…
زرافه بدو گفت: سرور من! ما بندگان توایم. دستور خویش را با ما بگوی…
زرقان، که به کار دربانان و غیر دربانان، نایب زرافه بود، میگوید:
_وقتی منتصر، دست زرافه را گرفت، و از خانه برون برد، چند تن از ترکان با بغای_ شرابدار متوکل_ به درون[ نزد خلیفه] رفتند. عَثعَث_خادم کم سن و سال متوکل_ در آنها نگریست، و به متوکل گفت:
_از شیر و، مار و، عقربان، فراغت یافتیم؛ و به شمشیرها رسیدیم. و این سخن از آن رو بود که، گاه میشد، متوکل، مار یا عقرب، یا شیر را، به شمشیر میکشت.
وقتی عثعث، از شمشیرها سخن آورد، متوکل به او گفت: وای بر تو، چه میگویی؟؟!!
متوکل، هنوز سخن خویش به سر نبرده بود، که آن گروه به او نزدیک شدند. فتح خاقان، بطرف آنها برخاست و گفت: ای سگها !! عقب، عقب!
بغای شرابدار، بطرف فتح خاقان دوید،[ شکمش را با شمشیر خویش درید]، بقیه بطرف متوکل دویدند.
ابو احمد_پسر کوچکتر متوکل_ در اتاق خویش بود، و چون استغاثه را شنید، برون شد، و روی پدر خویش، متوکل افتاد. دو ضربه نیز، به او زدند…[آنگاه یکی از آن گروه، پیش آمد] ضربتی به شانه و گوش متوکل زد، که آن را شکافت…
آن گروه، به نزد منتصر رفتند. و به او سلام خلافت گفتند. و گفتند: [آن] امیرمومنان بمرد…!
منتصر، کس به نزد وصیف فرستاد، که فتح خاقان، پدرم را کشت، من نیز او را کشتم. با سران و یارانت بیا، که وصیف و یارانش بیامدند، و بیعت کردند. (تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، ۱۳۸۶، ج ۱۴، صص۶۰۸۱_۶۰۷۶)
_پرهیزکاران ساکنان بیت الله الحرام؟،
یا میخوارگان هزار و یک شب عشرت طلبیها؟!
توجه شود که عباسیان، نه تنها مدعی سلطنت دنیایی بودند؛ بلکه خود را خلیفه الله، خلیفههای خدا، جانشینان پیامبرش بر زمین، و امیر المومنین میدانستند. بعبارت دیگر، آنها بگونهئی مضاعف، یعنی زمینی و آسمانی، خود را جانشینان روحانی اسلام، یعنی خدا و رسولش(ص) تبلیغ میکردند. و اینک، به درون دربار و بارگاه شاهی و حرمسرای او، بنگریم که چقدر اسلامی است، یعنی در حقیقت، ضد اسلام است!!
در کلام مجید_قران، ام الکتاب دین و تمدن اسلام_ با صراحت، بی هیچ ابهام، تصریح شده است که:
شرابخواری، عملی پلید و شیطانی است. از آن اجتناب ورزید! (الخمر…رجس من عمل الشیطان، فاجتنبوهُ…_ کلام مجید، سورهی مائده=۵ / آ۹۰)
این خلیفههای خداوند، گوئیا بجای آب، برای رفع عطش، فقط، شراب میخوردهاند. و حرام خدا را، برای خود، و ندیمانشان، حلال می دانسته اند!!؟؟
در فرهنگ عامیانه، گفته شده است که “احترام امامزاده را، در درجهی اول، متولی آن باید داشته باشد!!”. اینک ملاحظه میکنیم که مدعیان خلافت اسلام، چگونه_ بگفتهی حافظ_ چون به خلوت میروند، “آن کار دیگر؟!” میکنند!!
معنی این تضاد و ریاکاری، در ادعای مسلمانی، آشکارا، و حکومت مطلق بر مردمان به نام تنفیذ حاکمیت اسلام، و در خلوت و پنهانی، دقیقا، رفتاری داشتن مانند ملحدان و مشرکان، بر نفی و انکار امر به معروف و نهی از منکر، همان نکتهئی است که، درست در حملهی اعراب به ایران، در جنگ قادسیه، “رستم فرخزاد”( مرگ ۱۵ه.ق/۶۳۶م) در نامهئی به برادرش مینویسد. و فردوسی بزرگ، آن را به تفصیل در حماسهی خویش، برای ما، به یادگار باز گذاشتهاست. بیت القصیدهی آن گفتار نسبتا مفصل اینست که:
زیان کسان، از پی سود خویش!!؟؟
بجویند و، دین، اندر آرند پیش!!؟
(شاهنامه، پادشاهی یزدگرد)
رستم فرخ هرمز، سردار ایرانی، مقتول در قادسیه(۱۵ه.ق/۶۳۶م)، برگی از شاهنامهی طهماسبی
_ارادهی معطوف به قدرت؟!
ایمان و آرزو، به چه خدایی است که این “سلطان-خلیفهها” با جرات، به چنین پلیدی، و ناپاکی، روی میآورند؟؟!
این، همان بت خباثت و ناپاکی است که نیچه(۱۹۰۰-۱۸۴۴م/ ۱۲۷۹-۱۲۲۳ه.ش) فیلسوف نامی آلمان، از آن بعنوان_”ارادهی معطوف به قدرت!”_ یاد میکند.
و “قدرت”_طلب قدرت، ارادهی معطوف به آن_ همان خدای شیطانی پلیدی است که، کاربرد هر وسیله را_پاک و ناپاک، مذهبی و لامذهبی، مقدس و حرام، و، و، و_همه را، برای بدست آوردنش توجیه میکند!!؟
کوتاه سخن، قدرت، بخاطر فرمانروایی مطلق، و دست یافتن به هر نوع خواستهی خود، هر حلالی را، بهنگام، حرام، و هر حرامی را، بهنگام، حلال مینماید.
قدرت_به میل و هوای نفس خود_ تابو شکن و از نو، تابو ساز است. قدرت، همان شیطان است. شیطان نیز، برای قربانی گرفتن شیطنتهای خودش، عرب و عجم نمی شناسد، آسیایی و افریقایی برایش تفاوتی نمیکند. قربانی اش میخواهد، امریکایی، آسیایی یا استرالیایی باشد، چه فرق میکند؟! او میخواهد برده بگیرد، همه “بله قربان، بله قربان گویش” باشند. در این میان هر که بامش، بیش، برفش بیشتر؛ هر که زورمندتر، حمالتر…!!؟
در غیر اینصورت چگونه ممکن است، دو پیشوای به اصطلاح مقدس الهی، که میبایست یکی پس از دیگری، به اجرای اوامر خداوند باری تعالی بپردازند، بجای تایید واقعی یکدیگر، به اکراه از همدگر، آن هم بگونهئی چنان آشکار و بی پروا، و بی هیچ پنهانکاری از مردمان، به ضد هم سخن بگویند. چنانکه در تاریخها نیز، بر جای ماند، و به امری شایع و روزآمد بدل گردد؟!
عوارض قدرت در شاهنامه: برادر کشی!_ سلم و تور، سر برادر خود ایرج را که پادشاه ایران زمین است فرا میبرند! و بعنوان هدیه، برای پدرشان، فریدون فرخ، ارسال میدارند!!؟
_ قتل پدر، موجب کوتاهی عمر پسر؟؟!!
ظاهراً، متوکل حق داشته است که، پسرش المنتصر را، المنتظر، بگونهی یک رقیب، و یک گلادیاتور پدرکُش، احساس نماید. و این احساس، سر انجام به حقیقت میپیوندد. به گونهئی که در تاریخ الفخری، آشکارا، به شومی فرجام این احساس، تصریح میگردد که:
“منتصر، مردی چالاک و دلیر و خونریز بود. چون پدرش، متوکل را کشت، مردم به یکدیگر میگفتند:
_”منتصر، پس از پدرش، دیری نخواهد زیست.”
و او را، به شیرویه، پسر خسرو پرویز، که پدرش را کشت؛ و پس از وی، از پادشاهی کامیاب نشد، تشبیه میکردند.
گویند پس از آنکه منتصر، پدرش را کشت، و میخواستند با او به خلافت بیعت کنند؛ روی فرشی نشست، که مردم مانند آن را، ندیده بودند؛ و به فارسی چیزی بر آن نوشته شده بود.
منتصر بدان نگریسته، از آن خوشش آمده، و از کسانی که آنجا حاضر بودند، پرسید معنی این نوشته را میدانید؟ آنها از بیم وی، خودداری کرده، گفتند نمیدانیم.
منتصر، مردی عجمی و غریب را، احضار کرده، بدو فرمان داد، معنی آن نوشته را برایش بگوید. آن مرد نیز از بیم، خودداری کرد. منتصر بدو گفت:
“بگو و نترس!!…
آن مرد گفت بر روی فرش نوشته شده:
“من، شیرویه، پسر خسرو هستم. من پدرم را کشتم، و پس از وی بیش از شش ماه از پادشاهی کامیاب، نگشتم!”
منتصر نیز، آن را به فال بد گرفته، خشمناک از جای خود برخاست. و از آن پس شش ماه نگذشت که زندگی را، ظاهرا، به علت طاعون، بدرود گفت. این در سال ۲۴۸ه.ق(۸۶۲م) بود.”
(تاریخ الفخری: محمد بن علی ابن طقطقی، مترجم: محمد وحید گلپایگانی، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ ۵، ۱۳۹۰، ص۳۳۰/ مروج الذهب،صص۵۳۹-۵۳۸)
در اینجا، تنها کافیست یادآور شویم که این انتصاب خلفای بنی عباس، به جانشینی پیامبر اسلام، و اعطای درجهی قداست به سلطنت، خود، امری بسیار سطحی، تبلیغاتی و بیاساس است. زیرا، آنها در صورت صداقت، میبایستی خود را، همسان حضرات امامان اصل تشیع، تشبیه نمایند. زیرا، امامان تشیع، بدون رقابت، به تایید و تنصیص یکدیگر میپرداختند. منظور از “تنصیص” در بیان یک امام مقدس آنست که، آنها با نصّ صریح به ذکر نام مقدس جانشین خود میپرداختند. و خود را، مانند یک “نفس واحده” میانگاشتند. و همچون رقیبان، به پیکار علیه یکدگر نمیپرداختند_ استثنائی بزرگ در قاعده!!؟
راز دوام تشیع را، بر خلاف خلافت عباسیان، شاید، بیشتر در این نکته باید جستجو کرد که امامان شیعه، همه موید یکدیگر، و حافظ وحدت کلمه، در “حبل المتین” اسلام بودهاند؛ نه رقیب یکدیگر، و منکر عصمت و صداقت همدگر.
در واپسین تحلیل، سخن ما، در مجموع این گفتارها بر آنست که، روشن سازیم که قدرت، زیرساز بنیادی سلطنت است. و ناچار سلطنت، به تعبیری دیگر، چون خود با نهاد و آیندهی خود، در ستیز است، تنها بگونهی دور باطلی در طی، دو سه هزار سال گذشته، به تکرار فاجعه بار خود ادامه داده است.
خانوادهی داریوش سوم در اسارت اسکندر مقدونی: “… و دو پادشاه، در اقلیمی نگنجند!!؟” اثر سباستیانو ریچی(۱۷۳۴-۱۶۵۹م)،نقاش ایتالیایی سبک باروک
“… اگر یکصد پسر میداشتم، حاضر بودم همه را بکشم، تا مگر بدون حریف، فقط، یک روز، سلطنت کنم!!؟” ( ابوالقاسم طاهری(??_۱۲۹۸ه.ش) تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، شرکت سهامی کتابهای جیبی، ۱۳۴۹، ص ۳۰۲)
و ضمنا با “تلنگری روانکاوانه؟!”، آشکار میشود که اصرار گوینده، بر شمار عدد صد از فرزندان، پیامی از عطش سیری ناپذیر ارضای غریزهی جنسی و تنوع طلبی او را، در بر دارد!!؟
والسلام علی من اتبع الهدی: درود بر کسانی که، با نیت پاک خدمت به خلق، پای در راه هدایت و خیر راستین، فرو در مینهند!!
با سپاس از همکاری صمیمانهی بانو زهره رمضانی، در تایپ، جستجوی منابع، و باز یافت تصاویر مناسب برای این گفتار.
این گفتار نخستین بار در تاریخ دوشنبه ۱۰ تیر ۹۸/ ۱ ژوئیه ۲۰۱۹، در کانال تلگرام “فردا شدن امروز”، به شمارهی ۱۴۲، منتشر شده است.
تاریخ انتشار در خط چهارم با تجدید نظر و اضافات: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۳/ ۲ فوریه۲۰۲۵
این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستارهها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی
متوسط ۵ / ۵. ۷
یک دیدگاه
این گفتار نیز چونان گفتارهای دیگر بسیاری از رموز و نادیده های ما را از تاریخ و نفسانیات بشر و عطش قدرت را در آنها آشکار میسازد.
توقعات شدید طبیعی انسانی و تعلقات بی پایان نفسانی پرده هایی است ضخیم و وسیع که یکی بعد از دیگری بین دیده باطن و حقیقت کشیده شده. بدین خاطر است که بشر از سعادت حقیقی خود محروم مانده و مانند کوران بدل ها را بجای اصل پذیرفته است. در آثار کریشنا امده است که “از خود بپرس که این چه سری است که روح من همه چیزها را که من برگزیده ام میافریند و با وجود این از همه چیزها و آفریده های خودم آزاد و رها هستم”.
با تشکر از استاد گرامی و بانو زهره رمضانی بخاطر این آموزه های گرانقدر برایشان ارزوی سلامت و خوشبختی میکنم.
این سایت برای بهینه سازی استفاده ی کاربران از کوکی استفاده می کند قبول
Privacy & Cookies Policy
Privacy Overview
This website uses cookies to improve your experience while you navigate through the website. Out of these cookies, the cookies that are categorized as necessary are stored on your browser as they are essential for the working of basic functionalities of the website. We also use third-party cookies that help us analyze and understand how you use this website. These cookies will be stored in your browser only with your consent. You also have the option to opt-out of these cookies. But opting out of some of these cookies may have an effect on your browsing experience.
Necessary cookies are absolutely essential for the website to function properly. This category only includes cookies that ensures basic functionalities and security features of the website. These cookies do not store any personal information.
Any cookies that may not be particularly necessary for the website to function and is used specifically to collect user personal data via analytics, ads, other embedded contents are termed as non-necessary cookies. It is mandatory to procure user consent prior to running these cookies on your website.
این گفتار نیز چونان گفتارهای دیگر بسیاری از رموز و نادیده های ما را از تاریخ و نفسانیات بشر و عطش قدرت را در آنها آشکار میسازد.
توقعات شدید طبیعی انسانی و تعلقات بی پایان نفسانی پرده هایی است ضخیم و وسیع که یکی بعد از دیگری بین دیده باطن و حقیقت کشیده شده. بدین خاطر است که بشر از سعادت حقیقی خود محروم مانده و مانند کوران بدل ها را بجای اصل پذیرفته است. در آثار کریشنا امده است که “از خود بپرس که این چه سری است که روح من همه چیزها را که من برگزیده ام میافریند و با وجود این از همه چیزها و آفریده های خودم آزاد و رها هستم”.
با تشکر از استاد گرامی و بانو زهره رمضانی بخاطر این آموزه های گرانقدر برایشان ارزوی سلامت و خوشبختی میکنم.