گفتار شماره‌ی ۱۹۹_ اصالت رفتار، یا موقعیت ساختار؟؟!

به اشتراک بگذارید
۵
(۲۲)

“…که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها

…مرا در منزل جانان، چه امن عیش؟؟!، چون هر دم

 جرس، فریاد می‌دارد، که بربندید محمل‌ها!!؟

…همه کارم، ز خودکامی؟!!، به بدنامی کشید آخر!!؟

نهان کی ماند، آن رازی کز آن سازند محفل‌ها؟!

#حافظ، غزل شماره‌ی ۱

“آن یکی پرسید اشتر را که:

_هی!

از کجا می‌آیی؟!، ای فرخنده پی!؟

گفت: از حمام گرم کوی تو!!

آنکه خود پیداست، از زانوی تو!؟

#مثنوی، دفتر پنجم، بخش ۱۰۳

*یعنی از کبره‌های زانویت پیداست که چقدر هم، خود را در حمام گرم کوی ما، شسته‌ای و، تمیز کرده ای!!؟؟؟

“نه هر که طرف کله، کج نهاد و، تند نشست؟!

کلاه داری و، آیین سروری داند!؟”

#حافظ، غزل شماره‌ی ۱۷۴

_اصالت رفتار، یا موقعیت ساختار؟؟!

حدود نیم قرن پیش، شهرهای ایران_از جمله، بویژه تهران_ به کوی‌ها و محله‌هایی، با نام‌هایی مشخص، تقسیم می‌شدند!؟

برای نمونه در تهران، محله‌های کوچه‌ی آبشار، چاله میدان، صابون پز خانه، محله‌ی بازار بین الحرمین، سنگلج، و امیریه و، و، و، کاملا مشخص، و، استوار بودند.

از جمله ویژگی‌های این محله‌ها، و تفاوتهایشان، یکی این بود که، هر محله، دارای یک گله سگ ولگرد بود، که در جوار مردم می‌زیستند، و به لطف و مهربانی آنها، امید داشتند که، تکه نانی، یا قطعه استخوانی و خرده گوشتی و نظیر آن، در جلوی آنان، فرو در افکنند!!؟ البته، این بیشتر در زمانی بود، که هنوز شهرداری‌ها، اقدام به #سگ_کشی، بعنوان وظیفه‌ی جدی خود، نکرده بودند!!؟

مردم، ضمنا، خوشحال بودند که، این سگ‌ها موجب می‌شوند که غریبه‌ها، بویژه دزدها، شب‌ هنگام، برای دستبرد به محله‌ی آنها، خاموش و آرام، وارد نشوند، و چیزی از خانه، انبار، و دکان آنها را به در نبرند!!؟ زیرا، سگ‌ها نسبت به غریبه‌ها، بگونه‌ای ترسناک پارس می‌کردند، و عموما، آنها را فراری می‌دادند!!؟

البته، برخی از شبها نیز، دیر وقت، یکباره، بمنزله‌ی یک ارکستر کامل، سی چهل سگ، با هم، پارس می‌کردند و، عوعو سر می‌دادند. این ماجرای پارس دسته جمعی سگ‌ها، که بیشتر به “سگساران “ شهرت داشت، از آن روی بود که، احیانا، سگ ولگرد غریبه‌ی گرسنه‌ای پرسه زنان، خود را بدان محله می‌رسانید، تا لقمه‌ای گیر آورد، و گرسنگی خود را فرو نشاند، که یکباره، با سگساران خصمانه‌ی سگ‌های محله، روبرو می‌شد!!؟؟ و ناچار، می‌بایستی فرار را بر قرار ترجیح دهد، تا خود لقمه‌ی چرب و نرم شکارچیان همنوع خود، نگردد!؟

 البته سگ‌ها، مانند گرگ‌ها، موجوداتی“گله‌زی!؟” هستند، و معمولا، بصورت دسته جمعی و گله وار، حرکت می‌کنند. اما، امان از وقتی که، سگی به هر دلیل، از گله‌ی خود رانده شود یا، از گله‌ی خویش، پرت افتد!؟ آن وقت، تراژدی “سگ ولگرد” صادق هدایت (۱۳۳۰-۱۲۸۱ه.ش/۱۹۵۱-۱۹۰۳م) را، از نوباز، تجدید می‌نماید!!؟

_انسان‌ها، و موقعیت ساختاری و حرفه‌ای آنها

این، تنها سگ‌ها نیستند، که اینچنین وابسته به گله‌ی خود، محله‌ی خویش، و موقعیت بومی و، ساختاری تنازع بقایی خویشتن‌اند!؟ بلکه، انسان‌ها نیز، به جانداران #گله_‌زی، تعلق دارند!!؟

در محله‌های تهران قدیم، رسم بود که هر محله، بعنوان نماد، و شخصیت خود، دسته‌جاتی داشتند، که بویژه در هنگام عزاداری‌های محرم و صفر، به راه می‌انداختند. این دسته‌ها، در رقابت با یکدیگر کوشش داشتند، که هر یک، توان، جهاز عزاداری، رسم سینه‌زنی، و احیانا قمه‌زنی خود را، بهتر از دیگری، به رخ دسته‌جات رقیب محلات دیگر، فرو در بکشانند!!؟ برای این قدرت نمایی و نمایش نیز، معمولا، “داش آکل”‌های هر محله، نوچه‌های خود را می‌فرستادند_ مثلا از محله‌ی“آب منگل” به محله‌ی “سنگلج”_ و از “داش آکل”های آن محله، اجازه می‌خواستند، که یک شبی را، بعنوان میهمان، در محله‌ی آنان، به عزاداری و سینه زنی، بپردازند!!؟

 در این صورت بود که، عزاداران خامس آل عبای سنگلج، با شربت و، گلاب و، چای، و غالبا، حتی با شام، از دسته‌ی عزاداران میهمان “آب منگل”، در محله‌ی خود، پذیرایی می‌کردند!!؟

لکن، امان از زمانی که یک “داش مشدی” از یکی از این محله‌ها، بدون کسب اجازه‌ی قبلی، هوس “رقابت گلادیاتوری”، با دسته‌ی عزاداران محله‌ی دیگر، می‌نمود!؟ و آن وقت بود که، دیگر سگ‍ها، می‌بایستی آیین مناسک “سگساران گری” را، از برخورد دو دسته‌ی رقیب آدم‌ها، فرا بیاموزند!!؟؟

_تقلید کوچکترها، از بزرگترها، در رقابت محله‌ها با یکدیگر

در محله‌ها، به تقلید از “داش مشدی”‌ها، و “داش آکل”ها، نوجوانان ده تا چهارده پانزده ساله نیز، در هر محله، برای خود، یارگیری می‌کردند. و وای به روزی که، نوجوانی غریبه، تنها، از محله‌ی دیگری، به هر دلیل شناخته، یا ناشناخته‌ئی، پای در میان محله‌ی دیگر می‌گذاشت!!؟؟

نوجوانان آن محله، دوره‌اش می‌کردند، تا به او، درس ادب بیاموزند. غالبا، این نوجوان تنها_همانند سگ ولگرد صادق هدایت_در دفاع از خود، به آنان می‌گفت:

_ چیه، در محله‌ی خود، شیر شدید، و منو اینجا، تنها، گیر آوردین ؟؟!! اگر راست می‌گید، بیاین به محله‌ی ما، تا بهتون، نشان بدهم که، مرد کیه، و نامرد کیه!!؟؟…

_دو رکن متفاوت: رفتار، و موقعیت ساختار!؟

در مثال‌هایی که در بالا آورده شد، دو رکن متفاوت از یکدیگر، و نکات و پرسش‌های زیر، بخوبی دیده می شود:

۱)_ رکن رفتاری داش آکل‌ها، داش مشدی‌های نوجوان، و حتی سگ‌های محله، در رویارویی با سگ‌های ولگرد غریبه.

۲)_ رکن مشخص موقعیت محلی، و ساختاری هر یک از صاحبان رفتارها، از آدمیان تا سگ‌ها.

۳)_ وابستگی متقابل دو رکن رفتاری، و ساختاری نسبت به یکدیگر

۴)_این پرسش ضروری، که کدامیک از دو رکن رفتاری، و ساختاری، “تابع متغیر” از یکدیگر اند؟؟!!

و یا اینکه، آیا، هر دو، بصورت متقابل، در هم، تاثیر می‌گذارند، و از یکدیگر تاثیر می‌پذیرند؟؟!!

۵)_ و سر انجام اینکه، در هر صورت، اولویت و اهمیت کدامیک از ارکان دوگانه‌ی یاد شده_ #رکن_رفتاری، یا #رکن_ساختاری _ در صورت غیبت یکی از دو رکن، می‌تواند نتایج واکنش‌ها را، خنثی سازد؟؟!!

بعبارت دیگر، آیا می‌توان “خنثی سازی” یکی از ارکان رفتاری، یا ساختاری را، با این مثال‌ها تصویر کرد، که:

_ “عقرب” را، اگر نیشش را بچینند، یا “مار سمی” را، اگر دندان زهرآگینش را بکشند، و یا “عقاب” بلند پرواز پر هیبت را، یک یا هر دو بالش را بشکنند، آیا می‌توان خطر آنها را، بکلی خنثی ساخت؟؟!!، و آنها را بمصداق این شعر خاقانی در آورد که:

گیرم که مار چوبه کند، تن به شکل مار؟!

کو زهر؟؟!، بهر دشمن و؟!

کو مُهره؟!

بهر دوست؟!

#خاقانی (۵۷=۵۹۵- ۵۲۰ه.ق/ ۱۱۹۸ -۱۱۲۶م)

…نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت!!؟_سعدی   <“چه فرمان یزدان؟!=چه فرمان شاه؟!”_فردوسی

_شاهد مثال محمدعلی شاه، در خارج از موقعیت ساختاری پادشاهی

محمدعلی شاه قاجار (حدود دو سال و شش ماه سلطنت/ ۵۲ سال زندگی)، پانزده سال پس از خلع از سلطنت، در سال ۱۹۲۴م/ ۱۳۰۳ش_۱۵=۱۹۰۹-۱۹۲۴م، یکسال قبل از مرگش، در پنجاه و یک سالگی_ در آوارگی، به احتمال قوی، در ایتالیا، در پاسخ به نامه‌ی فتح‌اله‌ خان، مشهور به خانبابا خان صاحب جمع (۷۶=۱۳۲۶-۱۲۵۰ش/۱۹۴۷-۱۸۷۱م) _ملقب به انتصار السلطنه، نوکر و پیشکار وفادارش_ چنین می‌نویسد که:

” ان‌شاء الله سلامت هستید. حقیقتا جای شما خالی است…

از حال من بخواهید، حال سگ.

عجب اوضاعی، برای من پیش آمده؟؟!! دو ماه گرفتار دردپا بودم، تازه چند روز است که دردپا رفع شده. از دیروز پای چپم، درد گرفته، و رماتیسم دارم. الان الکتریک داده، و مشغول خوردن سالیسیلاد شده ام.

منتظرم که کار قسط چه شود.( قسط=حقوق تعیین شده برای بازنشستگی او)  ان شاء الله تا پانزدهم جولای، به اویان_منطقه ای در فرانسه_ خواهم رفت، که مشغول معالجه بشوم.

بیشتر از این حالت نوشتن ندارم. صحت و سلامت برای شما خواهانم_ ۲۵ ژوئن ۱۹۲۴/ ۴ تیر ۱۳۰۳″

(محمد علی میرزا ولیعهد و محمدعلی شاه مخلوع، به کوشش زنده یاد ایرج افشار، نشر آبی، ۱۳۸۷، ص ۱۱۰)

جان سخن، لب کلام، این وصف الحال “ابر قدرت دیروزی” است که، مجلس و #عدل_مظفر را به توپ می‌بست؟؟! و اینجا، یکسال قبل از مرگش، برای عنوان حال و عاقبتش، می‌نویسد که:

“_ حال مرا می پرسی؟!:

_حال سگ!؟!!…”

این وصف الحال، وصف الحال یک دیو خون آشام اخته شده است، عقربی است که نیشش را چیده‌اند، مار زهر آلودی است، که دندان تزریق سمش را، کشیده‌اند!؟ و نه، آن عقاب مهیبی که، چون سایه‌ی مرگ، از آسمان بر سر خرگوشی کوچک، بره آهویی نازنین، یا مرغ و خروسی ناتوان از فرار، می‌افتاد و آنها را با چنگال خویش به هوا می‌برد، و با منقار گیوتین مانندش، خفه‌اشان می‌نمود!؟؟

مجموع این تصویر و گفتار، می‌رساند که، اولویت، در بروز قدر قدرتی و یا خنثی ساختن آن، و نیز واژگونی رفتاری، از ابرقدرتی، به حضیض ضعف نکبت نالان، فقط، با اولویت موقعیت ساختاری است. این اژدهای خونخوار را، از موقعیت ساختاری نهاد سلطنت استبدادی، فرو در کشید، تا دیده شود، که اولویت، بویژه، در اداره‌ی سیاسی یک مملکت، با چیست؟؟!!

بالغ بر سه هزار سال، این ساختار #نهاد_سلطنت_استبدادی بوده‌است، که حتی برای ناتوانانی، چون شاه سلطان حسین‌ها، و محمد علی میرزاها، امکان قدرقدرتی، و خونخواری فراهم می‌آورده است!؟

در نتیجه، چنانکه تجربه‌ی همه‌ی دموکراسی‌های موفق نشان داده است، چاره فقط، در آنست که، موقعیت ساختاری ارباب سیاست را، بسیار محدود، کوتاه مدت، و غیر موروثی ساخت!!؟

معمولا چهار سال، پنج سال، و یا حداکثر هفت سال را، برای دوره‌ی مدیران بلند پایه‌ی سیاسی، مانند رؤسای جمهور دموکراسی‌ها، در نوبت اول، مشخص ساخته‌اند. و اگر، امکانش باشد، یکبار دیگر نیز، به آنها، فرصت انتخاب مجدد را، از طرف مردمان، می‌دهند. بدیهی است که، کارنامه‌ی دوران اول ریاستشان، مهمترین شرط، و سند معتبر، برای فرصت انتخاب مجدد آنهاست!!؟ و البته، در پی نیم قرن اخیر، مشاهده شده است، که گرایش بیشتر به مدتهای کوتاه چهار ساله است، تا پنج ساله و، هفت ساله!!؟

_متوسط عمر سلطنت، در تاریخ دو هزار و پانصد ساله‌ی ایران

تازه، در نظر گرفتن دو دوره، از کوتاه ترین مدت فرمانروایی رؤسای جمهور، در دموکراسی های راستین_یعنی هشت سال_ هنوز دو سال بیشتر از متوسط عمر سلطنت استبداد موروثی، در طول تاریخ ۲۵۰۰ ساله‌ی سلطنت در ایران است، و آنهم با اینهمه، هیاهوی بسیارش!!!؟

چنانکه در گفتار شماره‌ی ۱۷۹_کانال تلگرام فردا شدن امروز_ بدست داده شده است، حاصل تقسیم ۲۵۰۰ سال سلطنت استبدادی، بر ۴۴۶ پادشاه در ایران، دقیقا، ۵/۶ (نزدیک به ۶ سال)، بوده است!؟_ و نه، جاوید شاه، جاوید شاه!!؟ چون نه، هرگز، هیچ پادشاهی سکولار، عرفی و این دنیایی؛ و نه، هیچ سلطنتی از همین دست_ یعنی سکولار، عرفی، و این دنیایی_ جاوید نبوده، و نه جاودان، بر جای خواهد ماند!!!؟ غیر از این، بقیه حرف مفت، و از جنس تعارفات درون تهی است!!؟

آیا سلطنت طلبان، هرگز، با توجه بدین عوامل مختلف، در یک تحلیل ژرف از سلطنت، و مسائلش، کوچکترین فرصت پژوهش، و تفکر را، بخویشتن داده اند؟؟؟!!

_شاهد مثالی دیگر، از تاثیر ساختار بر رفتار

در گفتار شماره‌ی ۱۶۵_کانال تلگرام فردا شدن امروز_ شاهد مثالی از زنده یاد، استاد فقید دکتر عیسی صدیق اعلم (۸۴=۱۳۵۷-۱۲۷۳ه.ش/۱۹۷۸-۱۸۹۴م)، آورده شده است. در این گفتار، منظور از، “منصب” و “بد منصبی”، در حقیقت همان مفهوم تفاوت، و تابعیت رفتار، از موقعیت ساختار حرفه‌ای و مدیریتی و سیاسی است، که در بخش‌های بالا، با تفصیل بیشتری، از آنها سخن رفته است!!

اینک، اصل روایت “حاکم مامور بد منصب/ حاکم معزول مفلوک”، از گفتار شماره‌ی ۱۶۵، در اینجا نقل می شود:

حاکمِ مامورِ بد منصب / حاکمِ معزولِ مفلوک؟!

 بسیار شنیده شده‌است که می‌گویند: “فلانی، خیلی بد منصب است. وقتی پشت میز صدارت می‌نشیند، دیگر، خدا را هم بنده نیست. ولی، وقتی از کار برکنار می‌شود، درویش می‌شود. و مثل عبدالملک مروان_قبل از خلافت_#حمامه_المسجد، و در هنگام خلافت، به “کرکس المجلس” بدل می‌گردد، یا آهویی معصوم، به کفتاری مسخ می‌شود_کفتار قدرت!!؟

(ر ک به: #تجارب_السلف، ص۷۵/ #تاریخ_فخری،ص۱۶۵/ همچنین کانال تلگرام فردا شدن امروز،  گفتار ۱۶۲)

 همچنین درباره‌ی “سندروم حاکم معزول”، سخن‌ها رفته‌است. یعنی حاکم معزول، پس از رهایی از اسارت قدرت، همه‌ی خودبزرگ بینی‌ها، غرورها، و تکبرهای خود را، فراموش می‌کند، و همانند آدم بدبخت توسری خورده‌ی مفلوکی، خوار و زار، رفتار می‌نماید.

شادروان دکتر عیسی صدیق، وزیر معارف_نام سابق برای وزارت آموزش و پرورش_ بوده‌است. افزون بر سمت وزارت_ که غالبا موقت است_دکتر صدیق، به تناوب، به سمت ریاست دانشسرای عالی، نیز انتخاب می‌گردید.

دو روی یک سکه، از شخصیت یک بزرگمرد

آقایی که_رحمت بر او باد_یکی از کارمندان فرهنگستان ایران بود، در سالهای ۲۸_۱۳۲۷ تعریف می‌کرد، که من و چند نفر دیگر از همکارانم در دفتر فرهنگستان، بگونه‌ای طنز آمیز و نسبتا دقیق، از صدای پای دکتر صدیق اعلم، که از پله ها بالا می‌آمد، می‌فهمیدیم که او وزیر شده‌است، یا از وزارت معزول گردیده است!!؟

زمانی که به وزارت انتخاب می‌شد، چنان محکم و گُرپ گُرپ، پا بر پله‌ها می‌کوبید، که نفس در سینه‌ی ما، حبس می‌شد. چون وارد سالن دفتر می‌شد، که به محل کار خود برود، گویی که با ما نیز دعوا دارد، با تشر صحبت می‌کرد.

لکن، زمانی که از وزارت معزول شده بود، چنان آرام آرام، از پله‌ها بالا می‌آمد، که گویی گربه‌ای، از پله‌ها، بالا آمده، و ما صدای پایش را، نمی‌شنیدیم. در را که باز می‌کرد، هن‌هن کنان، خسته، چون پدری مهربان، پیش-سلام بود، و به ما می‌گفت: عزیزان، حالتان چطور است؟ و کلی، با ما خوش و بش می‌کرد، و از احوال خانواده و فرزندانمان نیز، می پرسید!!؟

این رفتار متضاد خوش منصبی، و بد منصبی آن مرحوم، که بارها، در ظرف چند سال، تکرار شده بود، برای ما، بصورت یک سوژه‌ی مضحک(یک کمدی-تراژدی)، در آمده بود.

پس از گذشت بالغ بر ۷۱ سال از این ماجرا_ چهل سال پس از فوت آن مرحوم_ به خود اجازه داده‌ایم، که این غیبت خصوصی را، بخاطر نمونه‌ای از رفتار متغیر انسان معمولی، بر پشت میز ریاست، و در دوران عزل از ریاست، شاهد آوریم.

امید است، که روح شادروان #عیسی_صدیق، ما را ببخشد. در هر حال آن فقید زنده‌یاد، خود یک استاد بود. و خود، پیوسته در درس‌های آموزش و پرورشش، بیشتر از اوقات، با تمثیل و مثال، شاهد مثال هایی از الگوهای انسان‌های شایسته و فرهیخته می‌آورد، تا درس‌های خود را، بهتر، به دانشجویانش، تفهیم نماید!!؟ 

بر این باید افزود که، دکتر عیسی صدیق، حقیقتا، یکی از ذخایر، و ارکان فرهنگ نوین ایران، بویژه در امور علمی و دانشگاهی بوده‌است. با تجدید عرض پوزش، از پیشگاه روح بزرگ آن رادمرد فرهنگی، و شرمساری از ذکر خاطره‌ای از او، لازم به یادآوری است که او عنوان “صدیق اعلم” را، هنگام انتخابش به وزارت معارف، نخستین بار، از #احمد_شاه_قاجار، دریافت داشته‌بوده‌است.

شادروان صدیق اعلم، بارها، به وزارت، و ریاست در  دانشگاه تهران، دانشسرای عالی، فرهنگستان ایران، #و_و_و… مفتخر گشته‌است.

از اینرو، حرف آن کارمند مرحوم فرهنگستان، که بارها شاهد تفاوت گام برداشتن صدیق اعلم شده‌اند، می‌تواند به تناوب عزل و نصب او، در مقام‌های مختلف، پدید آمده‌بوده‌باشد.”

_”ناممکن؟!، ناممکن است!!؟؟”

عبارت “ناممکن، ناممکن است” را، از کلمات قصار ناپلئون بناپارت (۵۲=۱۸۲۱-۱۷۶۹م) می‌دانند. #ناپلئون در اوج قدرت، پیش از لشکرکشی به روسیه، می‌خواسته است بگوید، برای ما، ناممکن وجود ندارد!؟ بلکه، ناممکن، برای ما، ممکن است!

این جمله، همانند جمله‌ی فرمول شده‌ی منسوب به #محمود_غزنوی است_پادشاهان، طبع کودکان دارند_ یعنی فرمول دیگری، از غرور افراطی، و توهم کودکانه‌ی خودکامگان، نسبت به کارهای ناممکن است!؟

به دیگر سخن، اگرچه، جمله‌ی“ناممکن، ناممکن است”، برای نخستین بار، احیانا، از دهان ناپلئون شنیده شده باشد، ولی، این جمله، مصداقی روشن از “نام‌های تازه، برای پدیده‌های کهن” است( رک به: سایت #خط_چهارم گفتار ۱۹۷).

زیرا، همه‌ی خودکامگان_ که طبع کودکان دارند_معمولا، ناممکن را به رسمیت نمی شناخته‌اند، و قبول نداشته اند!؟ چنانکه، کودکان نیز، ناممکن را، غالبا، نمی شناسند!!؟

کودکان، اگر از والدین خود، چیزی، یا کاری ناممکن را بخواهند، و پدر و مادر بگویند که نمی‌شود، امکان ندارد، ممکن نیست؛ آنها با جیغ و فریاد، و احیانا، خود را بر زمین کوفتن و گریه کردن، می‌خواهند که به خواسته‌ی خود برسند، و بدبینانه می‌پندارند که، آنچه که می‌خواهند، شدنی و ممکن است، اما این پدر و مادر آنها هستند، که نمی‌خواهند، آن کار برای آنها را انجام دهند، یا آن چیز را، به آنها بدهند، و بهانه می آورند که، تهیه، یا انجام آن کار، برای ما، امکان ندارد!!؟؟

نوجوان کوچولوی زورگیر

پس از لشکر کشی فاجعه بار ناپلئون به روسیه، و گرفتاری و اسارتش در سرمای چهل درجه زیر صفر، و از دست دادن بیش از پانصد هزار سرباز از لشکریان خویش، بازگشت خفت بار مفتضاحانه، با حدود تنها ۳۵ هزار سرباز معلول زخمی پابرهنه، و گرسنه به پاریس، از آن پس، ناپلئون، تا آخر بازمانده‌ی عمرش، فقط مشغول درس گرفتن از تاریخ، و تصحیح تصورش از “ناممکن، وجود ندارد” بود، که بفهمد، برای هر کس، حتی برای خود او، ناممکن، البته که، وجود دارد!!؟

ناپلئون، در اسارت انگلیسی‌ها، متوجه شد که، اسارت سرداری چون او، کاملا، ممکن است؛ و هرگز، ناممکن نیست. سالهای تبعیدش، به سنت هلن، باز هم تاریخ، به تکرار، به تصحیح اندیشه‌ی او پرداخت که، رهایی از اسارت، نجات از بیماری، و سرانجام مرگش در تبعید و تنهایی، همه، از ممکنات بوده است، و هیچ یک، غیر ممکن نبوده است!!؟

…ولی، ناممکن!!، ممکن است!!؟

محمدعلی میرزا نیز، زمانی به خوبی فهمیده بود که، همه چیز در سرنوشت او، ممکن بوده است، که یکسال پیش از مرگش، به اقرار خودش، حال یک سگ را داشته است(حال سگ!؟). و آن هم یک سگ ولگرد _همانند سگ ولگرد صادق هدایت_ و نه سگ محبوب ارباب متشخص و اشرافی‌اش، که در کنار اربابش می‌غنوده است!!؟

_ممکن، یا ناممکن، برای پهلوی دوم؟؟!

پهلوی دوم هم، اگرچه_سوکمندانه_ می‌پنداشت که، هیچ چیز، برای او، ناممکن نیست؛ بویژه، ورود او، به آستانه‌ی تمدن بزرگ!!؟؟

اما، او نیز زمانی_به احتمال قوی_ متوجه گردید که، رؤیای ایجاد تمدن بزرگ، در ایران، به جانشینی کوروش بزرگ، برای او خواب و خیال، و یا حتی توهمی بیش نبوده است!!؟؟ او ناممکن را برای خود، بسیار ممکن، و در دسترس، می‌پنداشت؛ که فقط دو سه سال دیگر لازم است، تا به تمدن بزرگ خود برسد!!؟؟

در این رهگذر، اسداله علم، در تاریخ دهم آذر ۱۳۵۵/ اول دسامبر ۱۹۷۶ _تقریبا حدود دو سال و دو ماه، قبل از انفجار انقلاب ۵۷/ فوریه ۱۹۷۹_در یادداشت‌هایش، می‌نویسد که:

“…عرض کردم ( به اعلیحضرت، پهلوی دوم)، فردا بعد از سلام، برای یک هفته به شمال می‌روم، که بتوانم نطق خودم را تهیه کنم، و استراحت هم بکنم.

 فرمودند، برو، من هم باید کتاب سوم خودم را، شروع کنم ( بعد از ماموریت برای وطنم، و انقلاب سفید!!؟).

 چون انقلاب سفیدی که نوشته‌ام، نه ماده بیشتر نیست، و این انقلاب ما، حالا هفده ماده شده. حالا باید بینش خودم را، نسبت به دروازه‌های تمدن بزرگ بنویسم.”

( #یادداشتهای_علم، انتشارات معین، ۱۳۹۴،ج ۶، ص ۳۵۳)

 ولی، پهلوی دوم_سوکمندانه_ زمانی بدین آگاهی رسید، که ساختن #تمدن_بزرگ را، با نوشتن یک کتاب علمی تخیلی_ساینس-فیکشنScience fiction_ یکی پنداشته بوده است، که مجبور بود با شتاب، با دیدگانی پر آب چشم، دو دست یک مصدقی_ دکتر شاپور بختیار _ را  بگیرد، و باشدت تکان دهد و، بگوید که:

” ایران را به شما، و شما را به خدا می سپارم.”

و همه چیز _از جمله معماری تمدن بزرگ خود_ را رها کرده، و بلافاصله، با هواپیما، به سفر بی بازگشت خود، در حقیقت، تسلیم گردد!!؟؟( رک به: کانال تلگرام فردا شدن امروز، گفتار شماره‌ی ۱۸۲)

البته، رسیدن به یک تمدن بزرگ، برای یک ملت، کاری ناممکن نیست!؟؟ ولی طول زمانی، دست کم، شاید به درازای چهار پنج قرن، با همت و پشتکار نیازمند است، و چنین زمانی که به طول عمر نسل ها نیازمند است، برای یک فرد، حتی با عمری بالغ بر صد و پنجاه سال، هرگز ، ممکن نخواهد بود!!؟

#هیتلر نیز، می‌اندیشید که در همان عمر کوتاه خودش، چندماهه می تواند سراسر روسیه، و اروپا را به زیر فرمان خود، به در آورد!!؟

_و ناممکنِ ممکن، برای صدام حسین؟؟!!

و صدام حسین (۶۹=۲۰۰۶-۱۹۳۷م)، چه کودکانه، می‌پنداشت که، می تواند هر ناممکنی را، برای خود، ممکن سازد!!؟ چنانکه، همزمان، هم با ایران و کویت بجنگد، و هم، یک #هالیوود_عراقی، بنا سازد که، با هالیوود اصلی، به آسانی، رقابت ورزد!؟

صدام، بخاطر رشدی کودکانه، در جسمی بزرگسال، هنوز تفاوتی بین شوخی و بازی، یا بازی و جدی، چندان نمی‌گذاشت.

جنگ؟!_ آن هم جنگ ایران و عراق_ امری بس هولناک، جدی بود. و سینمابازی و، فیلم گرفتن از سناریویی تاریخی، امری تفریحی، تجاری و تبلیغاتی محسوب می‌گردید!؟

و این داستانی است که، در قسمت زیرین، به تفصیل، ماجرای آنرا، باید بازگو نمود.

 با پخش انحصاری یک ایستگاه رادیو و تلوزیون بزرگ جهانی از انگلستان: 

“سلام، حالا نوبت به برنامه “شاهد عینی” می‌رسد، با اجرای مایکل لنشن 

امروز به عراق می رویم، به دهه‌ی ۱۹۸۰. صدام حسین، رهبر عراق، در آن سال دستور ساخت فیلمی را صادر کرد، که می‌خواست در  گیشه‌ها موفق ترین باشد. او گروه‌هایی از ستارگان بازیگری بریتانیا را، به خدمت گرفت‌.

اسم این فیلم، “سوال بزرگ“_المساله الکبری_ بود. بیشتر صحنه‌های این فیلم، در عراق تصویربرداری شد. همزمان جنگ عراق، با ایران شروع شده بود.

در این برنامه، با دو نفر_ لطیف جرفانی، فاطمه الربیعی_ صحبت کردم، که در این پروژه حضور داشتند. 

#لطیف_جرفانی (تولد ۱۹۳۷م)، تهیه کننده‌ی عراقی بریتانیایی، از دهه ۱۹۵۰ در کار فیلم بود. و چند فیلم ارزان را، در خاورمیانه ساخته بود.

وقتی که آشنایانش در دستگاه صدام، برای ساخت فیلمی به مراتب بزرگتر، با او تماس گرفتند، خیلی خوشحال شد.

 لطیف جرفانی می‌گوید:

_ صدام حسین، خیلی بلند پروازانه، می‌خواست که عراق، به مرکز تولید فیلم جهان تبدیل بشه!!؟؟

 ” #سوال_بزرگ ” اولین فیلم از مجموعه فیلم‌های بود که قرار بود، ما، در عراق بسازیم.

به من گفتند که می خوان، این فیلم رو بسازن. اما می خوان که با استانداردهای جهانی ساخته بشه. 

ماجرای فیلم، در عراق می گذشت، در دهه ۱۹۲۰، زمانی که یک افسر استعماری بریتانیا کشته شد. می‌خواستند ماجراهای انقلاب، در دهه ۲۰ رو نشون بدن

که علیه اشغال عراق، توسط بریتانیایی‌ها روی‌داد_  فیلمی کم و بیش مانند لورنس عربستان، با بازی پیتر اوتول، و عمر شریف_

مایکل لنشن: آیا بنظرتون، این یک پروژه‌ی جانبی صدام بود؟

لطیف جرفانی: نه واقعا. دوستان ما، در عراق خیلی نظرات بلندپروازانه ای داشتند. آنها رفته بودند، پیش رئیس بزرگ(صدام حسین)، و به او گفته بودند، برای اینکه بخواهیم وارد تجارت جهانی فیلم بشیم، باید حتماً سر کیسه را، شل بکنیم!؟

او ( صدام)هم، … قبول کرده بود که باشه، هر چه لازم است، می پردازیم!!؟

مایکل لنشن: به لطیف گفته بودند که “سوال بزرگ” اولین فیلم، از سری فیلم‌هایی است، که عراق قصد ساخت آنها را دارد. و چون مساله‌ی پول اهمیتی نداشت، به او گفتند که، گروهی از بهترین آدم‌های صنعت سینما، در بریتانیا را، استخدام کنند.

ستاره های بزرگی، از جمله الیور رید(متولد۱۹۳۸م)، هلن رایان(متولد ۱۹۳۸) و جیمز بولام (متولد۱۹۳۵م) برای بازی، در نقش های اصلی، انتخاب شدند.

لطیف، اما می خواست که نقش‌هایی هم، برای بازیگران عراقی در نظر گرفته شود. فیلمبرداری در نیمه‌ی ۱۹۸۰/ ۱۳۵۹ش_( درست در بحبوحه‌ی جنگ ایران و عراق!!؟)_ شروع شد.

مایکل لنشن

_فاطمه الربیعی(متولد۱۹۵۰م) هنرپیشه‌ی معروفی در عراق بود. او نقش همسر دُرّی المحمود را بازی می کرد_ یکی از شخصیت‌های عراقی، که مقابل استعمار بریتانیایی‌ها، در ۱۹۲۰ به پا خواستند. فاطمه، از خانه‌اش در بغداد، با ما صحبت کرد.

فاطمه الربیعی: در نخستین روز از فیلمبرداری، ما خیلی خوشحال بودیم. انگار نه انگار که، داریم سر کار می ریم. برای اینکه، داشتیم کاری می‌کردیم که، بخشی از تاریخ عراق بود.

 برای یکی از صحنه‌ها باید سوارکاری یاد می‌گرفتم. اما وقتی که فیلمبرداری شروع شد، اسب به تاخت رفت. من نترسیدم. از اینکه در کار ساخت فیلم بودیم، خیلی خوشحال بودم.

مایکل لنشن: لطیف در لندن مانده بود، و برای ساخت فیلم برنامه‌ریزی می‌کرد. و همان جا بود که، در سپتامبر ۱۹۸۰، خبری به گوشش رسید_ خبر شروع جنگ عراق و همسایه‌اش ایران.

لطیف جرفانی: من دیوانه شدم، خانواده‌ها در لندن نشسته بودند، و در تلویزیون می دیدند، که چطور، راکت ها، و سایه‌ی جنگ، در همه عراق در پرواز است. می خواستند که خانواده هایشان برگردند. برای همین، ما فیلمبرداری را، متوقف کردیم. 

اما رهبری عراق(صدام) می خواست که، این پیام داده بشه که اوضاع معمولیه!!!؟؟

انگار که بگن، بله خب یک جنگی هم، با ایران در جریانه، اما همه چیز معمولی خواهد بود_(جدی نگرفتن امر جدی جنگ!!؟؟)_ برای همین، بعد از چند هفته وقفه، به ما گفتند که، دوباره، کارمان را شروع کنیم!؟

مایکل لنشن: اما، حتی بعد از این که صدام گفت، فیلمبرداری را شروع کنید، مشکلات لجستیکی لطیف، حل نشدند. در میان آنها، یک مشکل این بود که، چطور مواد لازم را از بریتانیا، به عراق بفرستند؟!

لطیف جرفانی: فرستادن تسلیحات جنگی، تسلیحات دوره جنگ جهانی اول از بریتانیا، و از طریق اروپا و ترکیه، کار سختی بود.

ترک‌ها گفتند، صبر کنید، ما تو جنگ بین ایران و عراق، بی طرفیم. این چیزها را هم، نمی تونید از مرز ما، رد بکنید!!؟

بعد، باید براشون توضیح می‌دادیم که، نگاه کنید، این‌ها وسایل فیلمه، و مربوط به دوره جنگ جهانی اول، نمی تونید با این‌ها تیراندازی کنید، این‌ها تفنگ مخصوص فیلمسازیه. اما اونها، قبول نمی‌کردند!!؟

مجبور شدیم، از ترکیه، همه وسایل را برگردانیم، و از طریق یونان و، لبنان و، سوریه به بغداد ببریم. آن زمان سوریه، با ایران و عراق، هیچ کدوم رابطه خوبی نداشت. کلی خسته ام کرده بودند.

فاطمه الربیعی: در اون زمان، جنگ در اوج خودش بود. خوب طبیعیه، وقتی جنگ علیه کشورتان در جریان باشه، شما ناراحت می‌شید. اما وقتی سر کار می‌روید، برای مدتی می تونید سر خودتون رو گرم کنید!؟

مایکل لنشن: به این ترتیب، فیلمبرداری “سوال بزرگ” در مرکز بغداد، و شهرهای دیگری که در جنگ بودند، ادامه پیدا کرد. 

اما یک صحنه از فیلم، که ماجرای حمله به یک قطار بریتانیایی در سال ۱۹۲۰را، نشان می داد، در جایی در نزدیکی مرز با ایران انجام می‌شد، و ماجرای جالبی را رقم زد!!؟ 

لطیف جرفانی: در روزی که، ما این صحنه را فیلمبرداری می کردیم، گفته شد که، از جانب ایران، به داخل مرزهای عراق حمله شده، و یک قطار نظامی را نابود کرده، و کلی سرباز عراقی را، هم کشته اند‌.( در صورتیکه این صحنه، از فیلم مورد بازی ما بود!!؟؟)

مایکل لنشن: اما، لطیف باید با دردسرهای دیگری هم، از جمله مسائل تداخل جنگ واقعی ایران و عراق، و آرایش جنگ سینمایی در فیلمبرداری “مساله الکبری” دست و پنجه نرم می‌کرد!!؟؟…

لطیف جرفانی : … باید فشار زیادی روی بقیه می گذاشتم که، فقط، یک کم تحمل کنید.

مایکل لنشن: به محض تمام شدن فیلمبرداری،…و شعله جنگ که گسترده تر می شد، بقیه‌ی گروه هم، خیلی زود کار فیلمبرداری را تمام کردند_ ( سر هم بندی کردن یک امر جدی، بخاطر پرهیز ضروری، از خطرات جنگ واقعی!!؟؟).

لطیف “سئوال بزرگ” را، در لندن تدوین کرد. فیلم در سال ۱۹۸۴، در جشنواره فیلم لندن به نمایش درآمد. اما هیچ وقت، در غرب، اکران عمومی نشد.

مایکل لنشن: تو مایوس شدی، و دیگر با عراقی‌ها فیلم دیگری نساختی؟!

لطیف جرفانی: درسته که مایوس شدم. اما به عراق امروز نگاه کنید! ما فیلمسازیم، ما رؤیا می بافیم، و امید داریم و این حرفها.

اما به مردم بدبختی که، امروز در عراق هستند، نگاه کنید، بعد از سی سال جنگ و بمب و خرابی و کشتار و فرقه‌گرایی، فیلمسازی_بر خلاف نظر و اصرار صدام، به همزمانی انجام فیلمبرداری، در بحبوحه‌ی جنگ واقعی ایران و عراق_ اهمیتی نداره!؟، در مقایسه با آن چیزی که مردم با آن روبرو هستند!!؟؟

امیدوارم یک روزی در آینده بیاد که، همه چیز به صورت عادی برگرده. و ما فیلمنامه‌های قدیمی خودمان را، از گنجه بیرون بکشیم.

مایکل لنشن: #لطیف_جرفانی هنوز، حلقه‌های اصلی فیلم را دارد، که در یک گاراژ، در نزدیکی خانه اش، در جنوب انگلستان نگهداری می‌شود.

#فاطمه_الربیعی، هنوز در عراق زندگی می‌کند، و در صنعت فیلم سازی مشغول است.”

_منبع: “گزارشگر شاهد عینی”، پنجشنبه، اول آبان ۱۳۹۹/ ۲۲ اکتبر ۲۰۲۰ _ بنگاه خبرگزاری انگلستان، لندن(BBC).

این، نمونه‌ای از تلون مزاج صدام، و اصرار به بچه بازی های لجوجانه، و فاجعه بار  اوست، که حتی در هیتلر و موسولینی نیز، دیده نشده بوده‌ است!!؟؟

 _روانشناسی خودکامگان   

پادشاهان، طبع کودکان دارند!؟

 بنا به نوشته‌ی #نظامی_عروضی، وقتی #سلطان_محمود_غزنوی، به بهانه‌ای واهی #ابوریحان_بیرونی را، به بند و حبس، در قلعه‌ی غزنین، بازداشت می‌نماید، به مدت شش ماه هیچ کس جرات نمی کند، حتی نام ابوریحان را، نزد محمود غزنوی، بر زبان بیاورد!!؟

تا اینکه، #خواجه_احمد_حسن_میمندی، روزی در شکارگاه، سلطان محمود را سر کیف و خوش طبع، می یابد، فرصت را غنیمت می‌شمارد، و به وساطت، درباره‌ی بیگناهی ابوریحان، با محمود غزنوی سخن می گوید، تا شاید دلش به رحم آمده، او را از زندان آزاد نماید. محمود غزنوی، در پاسخ به خواجه احمد حسن میمندی، می‌گوید:

۱)_”… خواجه بداند که من، این_ بیگناهی ابو ریحان_ دانسته ام. و می‌گویند که، این مرد را در عالم، نظیر نیست، مگر بوعلیِ سینا.

لکن، هر دو حکمش، برخلاف رای من بود. و پادشاهان، چون کودکِ خرد باشند، سخن بر وفق رای ایشان، باید گفت، تا از ایشان، بهره‌مند باشند!!…”

 فردای آن روز، وقتی ابوریحان را، به دستور محمود غزنوی، از زندان، آزاد می‌سازند، محمود غزنوی، رو به ابوریحان کرده می گوید: 

۲)_ “… بو ریحانو! اگر خواهی که، از من برخوردار باشی، سخن بر مراد من گوی، نه بر سلطنت علم خویش!!” 

( چهار مقاله، نظامی عروضی، به کوشش علامه محمد قزوینی و دکتر محمد معین، انتشارات جامی، ۱۳۷۲، صص۹۴_۹۳)

 خلاصه‌ی این دو اظهار نظر مکمل محمود غزنوی، یک فرمول جامع _همه زمانی، و همه مکانی_ از عدم تعادل روحی، ناهماهنگی رشد عوامل ذهنی، و روانی یک انسان بزرگسال است، که از نظر خوی، میل، و هوس، در سطح کودکان باقی مانده است؛ در حالی که سن و سال و اندامش، او را، به بزرگسالی، فرو در کشانده است!!؟؟

 بر این جمله، اضافه نمایم که این پادشاه، یا خودکامه، به طور ضمنی از قدرت، ثروت و توان مکر و توطئه نیز، برخوردار است. یعنی به عبارت کلاسیک، صاحب زور، زر، و تزویر است.

 یعنی هرچه را، که طبع و خوی کودکانه اش می‌خواهد، یا با زور، یا با زر، و یا با مکر و، ریا و، توطئه، به دست می‌آورد.

این تفصیل کوتاه، نمودار روانشناسی حاکم، در طول بالغ بر ۳۰۰۰ سال بلندای تاریخ سلطنت استبدادی، در ایران بوده است!!!؟؟

این قصه‌ی پر غصه، همچنان ادامه دارد.

انتشار: سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹/ ۲۷ اکتبر ۲۰۲۰

کتاب نقد و تحلیل جباریت، چاپ اول، ۱۳۶۳، انتشارات دماوند، به مدیریت زنده یاد بانو دکتر سیما کوبان (۱۳۹۱-۱۳۱۸ه.ش)

این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستاره‌ها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی

متوسط ۵ / ۵. ۲۲

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *