یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید…
(سعدی)
_کاربرد واژهی “شاه”، بعنوان پیشاوند عظمت و برتری در زبان فارسی
آنچه که تا پیش از مشروطه یادآور شدیم، یعنی اطلاق “سایهی خدا، ظل الله” به شخص شاه، و همچنین عنوان “فره ایزدی”، یا موهبت الهی “ظل اللهی”، برای تقدس بخشی به سلطنت و پادشاهی، موجب شده است تا کلمهی “شاه”، آرام آرام در زبان فارسی، بعنوان “پیشاوند عظمت و برترینی” به رسمیت شناخته شود.
چنانکه فردوسی (۸۷=۴۱۶-۳۲۹ه.ق/۱۰۲۵-۹۴۰م)میگوید:
چه فرمان یزدان؟! چه فرمان شاه!!
که یزدان خدا هست و، شه، پادشاه
گرچه این اعتقاد شخص فردوسی نیست، و از زبان سلطنتطلبان آن را بیان میکند، ولی به خوبی کاربرد “شاه” به معنی خدایگونگی را، بعنوان پیشاوند در زبان فارسی توجیه مینماید، که چگونه برای بیان بزرگی و عظمت در بیشتر از نامها، واژهی “شاه”، بعنوان پیشاوند مورد استفاده قرار گرفته است. به عنوان مثال “شاهرود” بمعنی شاهِ رودها، “شاهراه” بمعنی راهِ بزرگ، “شاهبیت” به معنی برجستهترین بیت شعر، و به همین ترتیب شاهرگ، شاه لوله، شاه بلوط، شاه توت، شاه چراغ، شاهپرک، شاهدانه، شاباجی(شاه باجی)، شاه کلید، شاه ماهی، شاه بال، شهبال، شهپر، شاهکار و…
به تعبیر دیگر، امروزه، هیچ کس “راه کوتاه و فرعی”، در یک دهکده را “شاهراه” نمیگوید، مگر از روی طنز و مسخره، و لطیفه، و یا احیانا مجاز. یعنی میتوان جویباری در دهی را، شاهرود آن روستا نامید؛ به این معنی که زندگی، حیات و کشاورزی اهالی ده بدان جویبار وابسته است. از اینرو، آن جویبار فقط برای اهالی آن ده، جنبهی عظمت و بزرگی پیدا میکند.
ضمنا، “شاه” بعنوان پیشاوند بر سر یک نام، به هیچ روی دیگر معنی “ظِلّ اللّهی” هم نمیدهد! برای مثال شاهراه، خدای-راه، یا راه الهی برای هیچکس، معنی نمیدهد. همینطور است شاه بلوط؛ شاه بلوط، بمعنی “بلوط خدایی” یا “بلوط الهی” نیست. به عبارت دیگر واژهی “شاه” به عنوان پیشاوند، تنها جنبهی کاربرد زبانشناختی ناب دارد، و به هیچ روی، با جنبهی متافیزیکی، ملکوتی یا آسمانی، الهی یا سیاسی بلوط، رابطهای ندارد!!؟ “شاهکار” یعنی برترین کار، شاهِ کارها که اتفاقا شاهنامهی فردوسی را، شاهکار او دانستهاند.
_شاهنامه، عاقبت نابخیری شاهان
در حقیقت “شاهنامه” یعنی شاهِ نامهها، معنی اش نامهای در ستایش شاهان نیست؛ بلکه نامهای در بیان شوربختی، غم آلودگی یا تراژدی سلطنت و پادشاهی است. مانند فرجام شوم جمشید، عاقبت نابخیری فریدون فرخ، به سبب قتل فرزندش ایرج، بدست برادرانش سلم و تور و کشتن سلم و تور بدست منوچهر در انتقام خون پدرش ایرج، درگیری افراسیاب با ایران، و مصیبتی که برای او پیش آمده است، این ها هیچکدام، به هیچ وجه در ستایش آنها نیست؛ بلکه بیان شوربختی ها و ناکامی های پادشاهان است!!!
در تاکید بر این که قصد فردوسی از سرودن شاهنامه، ستایش و بزرگداشت شاهان نیست، و یا این که بخواهند بگویند که فردوسی به اصل “فره ایزدی”، و پاکنژادی شاهان بعنوان افرادی استثنایی، برجسته و مورد انتخاب آسمانی، اعتقاد داشته است، باید یادآور شد که درست پس از شرح پیروزیهای فریدون بر ضحاک، فردوسی حکیمانه، برای پیشگیری از این که به ویژگی نژادی فریدون، اعتقاد نورزند میگوید:
فریدون فرخ؟! فرشته نبود!!
زمشک و زعنبر؟! سرشته نبود!!
به “داد” و دهش، یافت این نیکویی
تو “داد” و، دهش کن، فریدون تویی!
این رساترین اعادهی حیثیت، به اصالت هر فرد است، که دست یافتن به مقامات بالا و والا، نه به نژاد، نه به طبقه، نه به خانواده و نه به صنف و نه به قبیله بستگی دارد. بلکه رسیدن به مقامات بالا، تنها به همت، تلاش، و آرزوی نیکوی هرکس وابسته است. “داد” در این متن فردوسی، به معنی عدل و عدالت و انصاف است، و “دهش” بمعنی ایثار و جوانمردی است.
کوتاه سخن، فریدون فرخ، نه بخاطر نژاد و تبارش، بلکه بخاطر عمل نیکش، اصرار به عدالت ورزی و ایثار و جوانمردی، به همهی موفقیتهای خود دست یافته است؛ تو نیز مانند او دادگر و ایثارگر باش! آنگاه، تو خود، “یک فریدون فرخ دیگر” خواهی بود!!؟
_شاهنامه، تصویرگر جامعهی اساطیری ایران باستان
افزون بر همهی آنچه که تا بدینجا دربارهی شاهنامه گفته شد، شاهنامه اختصاصی به زندگی شاهان، چه خوب یا بد ندارد. بلکه، شاهنامه از زنان، پهلوانان و جنگ آنان با دیوها و غیر آن نیز گفتگو میکند. یعنی شاهنامه کتابی دربارهی روابط انسانی و رفتارهای خیر و شر، در جامعهی اساطیری ایران است. و به دیگر سخن، شاهنامه کم و بیش آکنده از همهی آگاهیهایی است که، بازسازی جامعه شناختی ایران باستان ما را، امروز پس از قرنها، برای ما میسر می سازد!!

_تکیه بر اصالت فرد، در جامعهی طبقاتی و قبائلی
تکیه بر “اصالت فرد”، در حقیقت آنتی تز، برنهاده به ضد “اصالت نژاد” و طبقه است، که بیشتر معرف ضد جهان بینی حاکم بر ایران باستان بوده است!!؟
فردوسی بسیار آگاهانه، با پرداختن به ایران باستان، تز آموزهی اصلی همه نژاد گرایی و اصالت طبقاتی حاکم بر آن را، به ظرافت تمام، نقد و نکوهش میکند، و بازگشت به اصالت فرد را، که از دستاوردهای تمدن غرب از زمان رنسانس، یعنی از دورهی قرون جدید و معاصر اروپا است، قرنها پیش از اروپاییان، به ایرانیان تقدیم میدارد!!؟
گویندگان بزرگی چون نظامی گنجوی(۷۲=؟۶۰۲-؟۵۳۰ه.ق/؟۱۲۰۵-؟۱۱۳۵م)، همین آموزهی فردوسی دربارهی اصالت فرد، نه طبقه و نه نژاد را، شاید تحت تاثیر فردوسی بزرگ، افزون بر “مکاشفهی شخصی”، دنبال کردهاند که:
گیرم پدر تو، بود فاضل!؟؟
از فضل پدر، تو را چه حاصل؟؟!!

_اصالت فرد در منطق الطیر عطار
پیگیری از اصالت فرد را، به ویژه در کتاب حماسهی منطق الطیر، فرید الدین عطار نیشابوری(۶۱۸-۵۴۰ه.ق/۱۲۲۱-۱۱۴۶م) به گستردگی و رسایی تمام پی میگیرد، و به ویژه با بررسی منش و شخصیت متفاوت هر پرنده، که نماد و نماینده، برای شخصیت یک فرد انسان است، ابراز میدارد.
تفاوت فردی و اختلاف انسانها، در پیگیریها، تلاشهای کوتاه و ناتمام، بهانه جوییها، پایبندیها به عادات بومی و روزمره، و خانوادگی خود، بخش اعظم منطق الطیر را روانکاوانه، به خود اختصاص داده است!!؟
سرانجام، آموزهی عرفانی “فناء جزء در کل ” به سبب “بقاء جزء”_ فنای قطرهی باران در کل دریا_ سبب “بقاء جزء در کل ” میگردد!!؟
سعدی، این فنا و بقای قطرهی باران در دریا را، چه نیکو تصویر کرده است که:
یکی قطره باران، ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست، من کیستم؟
گر او هست، حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف، در کنارش به جان پرورید
سپهرش، به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت، کاو پست شد
در نیستی کوفت، تا هست شد
(در بارهی “حس مقایسه” بیشتر رک به: کتاب راز کرشمهها، از همین نویسنده، انتشارات زریاب، ۱۳۷۸، ص ۱۰)
و این همان آموزهی عرفانی “فناء فی الله”، بخاطر “بقاء بالله” است. یعنی محو شدن در ذات حضرت باری، و باقی ماندن به برکت جاویدان ذات حضرت باری!!؟

_عطار، پیشگام ژان ژاک روسو
عطار دارای این نبوغ و قرنها پیشکسوتی بر “ژان ژاک روسو”(۱۷۷۸-۱۷۱۲م) بوده است. روسو، ادغام “ارادهی فردی” را در “ارادهی جمعی” سبب بقای اجتماعی و ملی میداند. عطار با بهره جوئی از عدد سی _یعنی ۱ +۲۹_ با نام اتفاقی “سیمرغ”، نتیجه میگیرد که:
از همهی مرغان تلاشنده که اول همه برای ادارهی خویش خواهان رهبر بودهاند، تنها سی تن با همتی پایدار به بارگاه سیمرغ _ رهبر بزرگ_ در پس کوه قاف، یعنی در پس درنوردیدن مشکلاتی کوه آسا، موفق میگردند، تا رهبر بزرگ را بیابند؛ و این هنگام است که پردهی غفلت از دیدگان آنها فرو در میافتد، و ۳۰ تن مرغ، خود را متحد در “نفس واحده”، در آینهی عبرت، متحد، یکی شدهی خود را همان “سیمرغ” یکتا، در مییابند. یعنی یکتا شدهی افراد یک ملت، خود را مظهر وحدت ملی میبینند!!؟

_مفهوم وحدت در تثلیث، نزد هاتف اصفهانی
در تصویر این وحدت، شایستهی یادآوری مجدد است پاسخ “دلبر ترسا” در کلیسا، که به هاتف اصفهانی(قرن دوازده قمری) میگوید: “تثلیث” یا “سه گانگی”، نامهایی برای ادغام تنوع در وحدت الهی است:
در کلیسا، به دلبری ترسا
گفتم: ای جان به دام تو دربند
ای که دارد به تار زنارت
هر سر موی من، جدا پیوند
ره به “وحدت!” نیافتن تا کی؟
“ننگ تثلیث!؟” بر یکی، تا چند؟
نام حق یگانه، چون شاید
که اب و ابن و “روح قدس” نهند؟
لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکر خند، ریخت از لب قند
که گر، از “سرّ وحدت!؟” آگاهی؟؟!!
تهمت کافری، به ما مپسند!!
در “سه آیینه” شاهد ازلی
پرتو از روی تابناک افگند
“سه” نگردد بریشم، ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند!!
ما در این گفتگو که از یک سو
شد ز “ناقوس” این ترانه بلند
که یکی هست و، هیچ نیست جز او
“وحده لا اله الا هو”!!
شگفتی دیگر آنکه، هاتف از زبان دلبر ترسا، از “تثلیث” یعنی “یکی شدن عدد سه به یک” یاد میکند؛ و عطار از “عدد سی” در ترکیب سیمرغ “تبدیل کثیر را به یگانه، یعنی به یک”، بهره میجوید. تثلیث به تعبیر دلبر ترسا، “سهگانهی یکتا” است. و به مفهوم منطق الطیر، “سیگانهی یکتا” است!!؟

_”نفس واحده”، یگانگی جان انسانها در کلام مجید
مبنی بر کلام مجید_ از جمله _نساء:آ ۱/ زمر:آ۶ / لقمان:آ ۲۸ _که مردمان را بطور کلی، و مومنان را بطور خاص، همه را آفریده، همانند “یک جان یکتا”( نفس واحده) مورد خطاب قرار داده و نامیده است، عطار با تکیه بر این آموزهی عرفانی، آن را به آموزهای اجتماعی و سیاسی در “رهبری” جامعه مبدل میسازد.
بدین معنی که، از اتحاد افراد مختلف یک ملت با یکدیگر، ملتی پایدار و “خود رهبر”، بنا بر “آیین خود رهبری” فرا میسازد. عطار پاسخگوی این اندیشه است که، رهبر و رهبری را “بیرون از خود”، جستجو نکنید.
عرفان و اصالت فرد، رهایی از بت پرستی و “کیش شخصیت” است. و حافظ همهی این تلاش عرفانی- سیاسی-اجتماعی را دربارهی “خود-رهبری” در یک بیت خلاصه میکند که:
سالها دل، طلب جام جم از ما میکرد
و آنچه خود داشت، ز بیگانه تمنا میکرد
و یا این رباعی که نجمالدین دایه(۸۱=۶۵۴-۵۷۳ه.ق/۱۲۵۶-۱۱۷۷م)، در اثر ارزندهی عرفانی خود مرصاد العباد، احیانا از خود و یا _به احتمال قوی از یکی از “لا ادری”ها، یعنی “گویندگان گمنام”، آورده است که:
ای نسخـهی اســـــــــرار الهــی!
_ که تویی!!
ای آینهی جمـــــــال شـــــــــاهی!
_ که تویی!!
بیرون ز تو؟!_ نیست!
_ آنچه در عالم هست!!
از خود بطلب هر آنچه خواهی؟!
_ که تویی!!؟
و حتی پیش از حافظ و نجم دایه، شهاب الدین سهروردی مقتول، مشهور به شیخ اشراق (۵۸۷-۵۴۹ه.ق/۱۱۹۱-۱۱۵۴م)، میگوید:
هان! تا که سر رشته خود گم نکنی!!
خود را ز برای نیک و بد گم نکنی!!
رهرو تویی و، راه تویی، منزل تو
هشدار! که راه خود به خود گم نکنی!!

_تو خود، “درد و، درمان خویشتنی”
و باز از منسوبها در دو بیتی به زبان عربی، که پیش از همه اشارات گویندگان فارسی زبان یاد شده، به مولی امیرالمومنین(ع)(۴۰ه.ق-۲۳ق.ه/۶۶۱-۵۹۹م) نسبت دادهاند، فرموده است:
دوائک؟!_ فیکَ! _ و لا تبصُر،
و، دائُکَ؟!_عنک_ و لم تشعُر
و انت الکتاب المبین الذی_ بأحرُفِه یظهر المُضمر
أتزعم أنک جرم صغیر؟!_و فیک انطوی العالمُ الأکبرُ!
داروی درمان تو، در خود تو است!_ تو! بدان بصیرت نداری
درد تو نیز، از خود تو است!_ تو! بر آن آگاه، نئی!
تو آن کتاب مبینی هستی که_به یاری حروف خطوط آن، رازهای فرو نهفته، آشکارا میشود.
آیا گمان میبری که تو، جرمی ناچیز و کمینهای؟؟!_و حال آنکه راز جهان بزرگ، در کتاب روح تو، فرو در پیچیده شده است! (رک به: مقدمهی کتاب روح بشر، از همین نویسنده، انتشارات عطایی، ۱۳۳۹)
_تثلیث و ثلاثهی غساله
حافظ، اصطلاح “ثلاثهی غساله” را در بیت زیر بکار میبرد:
ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود
وین بحث با ثلاثهی غساله میرود
در تعبیر “ثلاثهی غساله” از جمله گفته شده است، اشاره به سه واحد، یا سهگانهی یکتا_ یعنی ساقی و، ساغر و، می_ دارد که دارای یک هدف واحد و یگانه اند: سرمستی وحدت جویانهی ازلی و ابدی، برای صوفیان صفا.
ثلاثهی غساله، کم و بیش، بگونهی تحت اللفظی یعنی سه تایی که تطهیر میکنند، “غسل تعمید” میدهند، و شستشو، به بیان صوفیانه، به اسقاط اضافات میپردازند، یعنی “تزکیهی نفس” میکنند، و به اصطلاح روانکاوی امروز، “پالایش روانی”، فرا میبخشند_کوتاه سخن، روانکاوی میکنند!! (پایان بخش اول)
والسلام علی من اتبع الهدی: درود بر کسانی که، با نیت پاک خدمت به خلق، پای در راه هدایت و خیر راستین، فرو در مینهند!!
با سپاس از همکاری صمیمانهی بانو زهره رمضانی، در تایپ، جستجوی منابع، و باز یافت تصاویر مناسب برای این گفتار.
این گفتار نخستین بار در کانال تلگرام فردا شدن امروز، به شمارهی ۱۲۲ یکشنبه ۱۸فروردین ۱۳۹۸/ ۷ آوریل ۲۰۱۹ منتشر شده است.
تاریخ انتشار در سایت خط چهارم: دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵/ ۲۹ ژوئن ۲۰۲۶
این گفتار را چگونه ارزیابی می کنید؟ لطفا ستارهها را، طبق خط فارسی از راست به چپ، انتخاب فرمایید ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ضعیف، معمولی، متوسط، خوب، عالی
متوسط ۵ / ۵. ۲
نیستی نیست و هستی یگانه است. این گفتار بی
نظیر و شاهکار، راهی را که انسان باید بپیماید نشان میدهد که من در این جمله ساده خلاصه کردم که نمیدانم برداشتم درست است یا غلط! یا در این شعر یکی از اساتید که: موج یک موج است، چندین موج نیست، هیچ پستی نیست کو خود اوج نیست، موج زوج و فرد نیست. وقتی انسان در علایق و احساسات که پیچ در پیچند و سیری ناپذیر غرق میشود، ذات یکتایی خود را با هستی فراموش میکند و دیگر نمیتواند جان را از قید بندگی آزاد کند و آدم آسا عروج پیدا کند. اگر حس سایه بینش بسته شود، حد او در محدوده حواس میشکند، و میفهمد که نیست او هست میشود و در لایتناهی آیینه ظهورت الهی میشود. در سفر از خود تا خود: از ماه گرفته تا چرخ نهم، هرگز نشود رونده ای را ره گم، ما نیز بحکم قدرت لایزلی، همگام قوای کهکشانیم و اتم! انسانها بگمان خود راه به خدا را میجویند، بنشانی از ما و من، ولی نمیدانند که تا وقتی این ما و من وجود دارد به یگانگی و وحدت هستی پی نمیبرند. وقتی از خود پرستی رها میشی، از جاهلیت رها میشی و وقتی از خود رستی میفهمی که هستی خود تویی! لا و الا همه الله میشوند و هم مقصد و همراه میشوند که نیستی نیست و هستی یگانه است. انسانها، لاله های صحرایی، آبهای صاف و شفاف جاری، نغمه های پرندگان، جلال فرو رفتن و برآمدن خورشید و ماه در افق دریا، جلوه شکوفه های رنگارنگ و معطر بهاری، شفافیت قطرات شبنم بر رخسار چمن ها و هزاران تجلی دیگر اهنگهای صامت خدایانند که در پرده های طبیعت مخفی شده اند. ای کاش غرور دلها در هم میشکست و جهان را راستی در برمیگرفت و جانها چون آیینه صیقل داده میشدند تا آیینه و تجلی گاه الله شوند و فنا فی الله که آرزوی هر عارفی است واقعیت پیدا کند. به پیروی از تباهی و عصیان انسان نباید راه آمرزش را مسدود کند. اگر انسان با آن یک موج هم موج شود، مثل امواج رادیویی که انقدر پیچش را میگردانم تا اون موج را پیدا کنیم، الفبای قاموس معنوی را پیدا کرده و به مقام غنی بالذات خواهد رسید. نیستی نیست و هستی یگانه است. از این جهان و هستی و انرژی ان نه ذره ای کم میشود نه زیاد. نیستی نیست و هستی یگانه است لا اله الا الله
از استاد دانشمند و گرانقدر و گرامی جناب دکتر صاحب الزمانی و همکار فرهیخته اش زهره رمضانی کمال تشکر را دارم که اولا ما را با پیشوند “شاه” و معنی آن آشنا ساختند و ثانیا با ارائه مطالب ارزشمند ما را با تاریخ و بزرگان خود و استنتاجهای استاد عزیز آشنا میسازند. راهتان ادامه دار و هستی نگهدارتان با سلامتی و خوشی